آسمان چنان پرستاره و چنان روشن بود که آدم با نگاه به آن، ناخواسته از خود میپرسید: راستی میشود زیر چنین آسمانی، رنگووارنگ آدمهای تندخو و دمدمی هم زندگی کنند؟
خانوم نارنجی
به سال' جاافتاده، ولی نمیشد گفت به رفتار هم جاافتاده.
خانوم نارنجی
و در همان دَم، مردِ جوان گامهایی بهسوی ما آمد.
خدایا، چه فریادی! چه گونه بر خود لرزید! چه گونه خود را از دستهایم درآورد و بهسوی او پَر کشید …! چون پیکری بیجان ایستادم و نگاهشان کردم.
خانوم نارنجی
هر دو دستش را به گِردِ گردنم انداخت و مرا با شور و گرما بوسید. سپس بدون آنکه چیزی به من بگوید، دوباره بهسوی او پرید، دستش را گرفت و به دنبالِ خود کشید.
خانوم نارنجی