دوستم داشته باشید، رهایم نکنید، چون در این دَم خیلی دوستتان دارم، چون شایستهٔ عشقتانم، چون سزاوارِ آنم...
mahsa
آسمان چنان پرستاره و چنان روشن بود که آدم با نگاه به آن، ناخواسته از خود میپرسید: راستی میشود زیر چنین آسمانی، رنگووارنگ آدمهای تندخو و دمدمی هم زندگی کنند؟
خانوم نارنجی
به سال' جاافتاده، ولی نمیشد گفت به رفتار هم جاافتاده.
خانوم نارنجی
و در همان دَم، مردِ جوان گامهایی بهسوی ما آمد.
خدایا، چه فریادی! چه گونه بر خود لرزید! چه گونه خود را از دستهایم درآورد و بهسوی او پَر کشید …! چون پیکری بیجان ایستادم و نگاهشان کردم.
خانوم نارنجی
هر دو دستش را به گِردِ گردنم انداخت و مرا با شور و گرما بوسید. سپس بدون آنکه چیزی به من بگوید، دوباره بهسوی او پرید، دستش را گرفت و به دنبالِ خود کشید.
خانوم نارنجی
«مادربزرگ' جونش برای همهٔ چیزهای قدیمها درمیرفت. قدیمها هم جوونتر بود، هم آفتاب گرمتر بود، هم خامه اینجور زود نمیترشید همهش قدیمها!
nemor
وای، شادی و خوشبختی' آدمها را چه زیبا میکند! دلِ آدم چه از عشق میجوشد! انگار میخواهی همهٔ جوششِ دلت را به دلِ دیگری سرریز کنی، میخواهی همه شاد باشند، همه بخندند. این شادی هم چه واگیرنده است!
nemor
بدبخت که هستیم، بدبختی دیگران را بهتر حس میکنیم؛ احساس نه پخشوپلا، که جایی گِرد میآید ...
nemor
ناگهان به گمانم رسید همه، از من یکی' روی میگردانند و همه از من دوری میگیرند.
فائزه
آدمی به گِرد خود نگاه میکند، پیِ کسی میگردد و به گمانهزنی میپردازد ... ولی این دم میگذرد و شاید، فردا هم باز همان نگاه را ببیند، همان نگاهِ اندیشناک و پریشان را، و چون پیشتر، همان رخسارِ رنگپریده را، همان فرمانبری و شرمگینیِ رفتار را، و حتی پشیمانی، حتی نشانههای اندوه و رنجشی کشنده از برایِ آن شورِ گذرا را ... و افسوس بخورد که زیباییِ آنی، چنین شتابان و چنین بیبازگشت' پژمرده و چنین فریبا و بیهوده در برابرش درخشیده، افسوسِ آن را که زمانی هم برای دوست داشتنش نداشته ...
فائزه