جملات زیبا از متن کتاب شب های روشن | طاقچه
تصویر جلد کتاب شب های روشنsubscriptionAvailable

کتاب شب های روشن

داستان پرسوز و گداز (از یادهای رویاپرور)

۲.۷(از ۲۳ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۸۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

دوستم داشته باشید، رهایم نکنید، چون در این دَم خیلی دوستتان دارم، چون شایستهٔ عشقتانم، چون سزاوارِ آنم...
mahsa
۵
آسمان چنان پرستاره و چنان روشن بود که آدم با نگاه به آن، ناخواسته از خود می‌پرسید: راستی می‌شود زیر چنین آسمانی، رنگ‌ووارنگ آدم‌های تندخو و دمدمی هم زندگی کنند؟
خانوم نارنجی
۴
مگه آدم باید برای هر احساسی، حتی هم‌دردی برادرانه، جواب پس بده!
مجهول
۴
به سال' جاافتاده، ولی نمی‌شد گفت به رفتار هم جاافتاده.
خانوم نارنجی
۳
«مادربزرگ' جونش برای همهٔ چیزهای قدیم‌ها درمی‌رفت. قدیم‌ها هم جوون‌تر بود، هم آفتاب گرم‌تر بود، هم خامه این‌جور زود نمی‌ترشید  همه‌ش قدیم‌ها!
nemor
۳
بدبخت که هستیم، بدبختی دیگران را بهتر حس می‌کنیم؛ احساس نه پخش‌وپلا، که جایی گِرد می‌آید ...
nemor
۳
و در همان دَم، مردِ جوان گام‌هایی به‌سوی ما آمد. خدایا، چه فریادی! چه گونه بر خود لرزید! چه گونه خود را از دست‌هایم درآورد و به‌سوی او پَر کشید …! چون پیکری بی‌جان ایستادم و نگاهشان کردم.
خانوم نارنجی
۲
هر دو دستش را به گِردِ گردنم انداخت و مرا با شور و گرما بوسید. سپس بدون آنکه چیزی به من بگوید، دوباره به‌سوی او پرید، دستش را گرفت و به دنبالِ خود کشید.
خانوم نارنجی
۲
وای، شادی و خوشبختی' آدم‌ها را چه زیبا می‌کند! دلِ آدم چه از عشق می‌جوشد! انگار می‌خواهی همهٔ جوششِ دلت را به دلِ دیگری سرریز کنی، می‌خواهی همه شاد باشند، همه بخندند. این شادی هم چه واگیرنده است!
nemor
۲
«ماتری‌یُنا مهربونه، تنها یه چیز کم داره. خیالی به سر نداره، ناستِنکا، هیچ خیالی. ولی مهم نیست …!»
Jay Kim
۲
ناگهان به گمانم رسید همه، از من یکی' روی می‌گردانند و همه از من دوری می‌گیرند.
فائزه
۱
«می‌دونید چرا این‌همه شادم؟ این‌همه از دیدنتون شادم و امروز این‌همه دوستتون دارم؟» پرسیدم: «خب؟» و دلم لرزید. «برای این دوستتون دارم که دل‌باخته‌م نشدید. آخه هر کسِ دیگه‌ای جاتون بود، شروع می‌کرد به بی‌تابی، بدپیلگی، آه‌وناله و سوزوگداز، ولی شما چه خوبید!»
Jay Kim
۱
من هم که دیگه تو بیداری کنارِ شما این‌همه خوشبخت بوده‌م، رؤیایِ چی رو ببینم!
Jay Kim
۱
«نه، نه، راهنماییِ عاقلانه نمی‌خوام، راهنماییِ برخاسته از دل و برادرانه می‌خوام، اون‌جوری که انگار همهٔ زندگی‌تون دوستم داشته‌اید!»
Jay Kim
۱
ناستِنکای من چنان هول شد، چنان هراسان شد که گویی سرانجام دریافته بود دوستش دارم و برای عشق بیچاره‌ام دل می‌سوزاند. خب، بدبخت که هستیم، بدبختی دیگران را بهتر حس می‌کنیم؛
Jay Kim
۱
"من پیش‌ازاین در پندارهایِ جوانی‌ام دوست داشتم خودم را گاه پریکلس، گاه ماریوس، گاه یک مسیحیِ زمانِ نرون، گاه شهسواری در میدانِ زورآزمایی، گاه اِدوارد گلِندینینگ از داستانِ دیرِ والتر اسکات و این‌وآن ببینم. چه رؤیاهایی که در جوانی نمی‌دیدم ... در زندگی‌ام دَم‌هایی سرشارتر، مقدس‌تر و پاک‌تر پیدا نمی‌شد. چنان در رؤیا فرومی‌رفتم که همهٔ جوانی‌ام از دستم رفت.» این گفتهٔ او، از دیدِ گرایشِ
کاربر ۹۱۶۶۲۹۶
۰
... یا برای آن آفریده شده بود که تنها دمی در کنارِ دلِ تو باشد؟...
Jay Kim
۰
ناستِنکای نازنین، آیا با نگاه به او باور می‌کنید که کسی رو که در رؤیاهای دیوانه‌وارش این‌همه دوست داشته، واقعاً هرگز نمی‌شناخته؟ که راستی او رو تنها در پرهیب‌هایِ فریبا دیده و این شیدایی رو تنها به خواب دیده؟
Jay Kim
۰
ببینید: نمی‌تونم فردا نیام اینجا. من رؤیاپرورم. اون اندازه از زندگیِ واقعی دورم که همچو لحظه‌هایی چون این و چون الان رو چنان کمیاب می‌دونم که نمی‌تونم تو رؤیاهام تکرارشون نکنم. من همهٔ شب، همهٔ هفته و سراسرِ سال رؤیاتون رو می‌بینم. فردا بی‌بروبرگرد درست سَرِ همین ساعت می‌آم اینجا، درست اینجا، همین گله جا، و با یادآوریِ دیدارِ امشب خوشبخت می‌شم. اینجا دیگه برام عزیزه.
Jay Kim
۰
افسوس بخورد که زیباییِ آنی، چنین شتابان و چنین بی‌بازگشت' پژمرده و چنین فریبا و بیهوده در برابرش درخشیده، افسوسِ آن را که زمانی هم برای دوست داشتنش نداشته ...
Jay Kim
۰
هرروز خوابِ اون رو می‌بینم که بالاخره روزی به یکی بربخورم. آخ، اگه می‌دونستید چند بار این‌جوری دل باخته‌م …! «ولی چه‌جور آخه؟ به کی؟»
Jay Kim
۰
«به هیچ‌کس، به دلبرِ آرمانی، به اونی که به خوابم می‌آد. من تو رؤیاهام داستان‌های بی‌کم‌وکاستی می‌سازم. اوه، شما من رو نمی‌شناسید!
Jay Kim
۰
تنها از پیش شرط کنم ...» ذوق‌زده فریاد کشیدم: «شرط! حرف بزنید! بگید، همه‌چیز رو از پیش بگید. با همه‌چیز کنار می‌آم و برای همه‌چیز آماده‌م،  من که می‌گم: حرف‌شنو و مؤدب خواهم بود ... من رو که می‌شناسید ...» دختر خندان گفت: «درست چون می‌شناسمتون، می‌گم فردا بیایید. خوب می‌شناسمتون. ولی، ببینید، به این شرط بیایید. اول (ولی خواهش می‌کنم درخواستم رو انجام بدید،  می‌بینید، بی‌رودربایستی حرف می‌زنم)، دل‌باخته‌م نشید ... باور کنید نمی‌شه. برای دوستی آماده‌م، این هم دستم ... ولی دل نباید باخت، ازتون خواهش می‌کنم ...»
Jay Kim
۰
بیهوده در رؤیاهای کهنه‌اش، چون در خاکستر، جُست‌وکاو می‌کنه و دست‌کم اخگری رو در این خاکستر می‌جویه تا بهِش بدمه و با آتشِ بازافروخته‌ش' دلِ سردشده‌ش رو گرم کنه و باز همهٔ اون چیزهایی رو درش زنده کنه که پیش‌تر این‌همه گرامی بود، جان رو ناآروم می‌کرد، خون رو به جوش می‌آورد، دانه‌هایِ اشک رو از چشم روون می‌کرد و با چنان شکوهی فریب‌گری می‌کرد!
Jay Kim
۰