
کتاب چند حبه قند
خاطرات رفعتالسادات نعمتاللهی از پرستاران دوران دفاع مقدس
انتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
ح.سادات
۲
مادرم که نهتنها برای من، بلکه برای تمام اهل محل و فامیل مایهٔ انس بود. مادرم زن مهربان و هنرمندی بود. اگر کاری از دستش برمیآمد، برای همسایهها انجام میداد. همسایهها آنقدر شیفتهٔ اخلاق مادرم شده بودند که وقتی داشتیم از آن محله میرفتیم، به مادرم میگفتند: «شما مایهٔ آبادی محله بودین. شما برین آبادی هم از این محل میره.»
Noha
۲
ناراحت شدم. نمیدانم برای ناراحتی هاشم یا برای خودم که او شهادت را بیشتر از من دوست داشت. شاید هم خوشحال بودم که او با هواپیمای تهران نرفت و دوباره پیش من برگشت.
Noha
۰
من بار امتحان به دوشم گذاشته شده بود، باید بین علاقههایم یکی را انتخاب میکردم. اگر آدم بین دو علاقه قرار نگیرد آنوقت انتخابش معنایی نمیدهد، امتحانی اتفاق نمیافتد. من باید امتحان پس میدادم. این یعنی به حال خودم واگذار نشده بودم، باید تصمیم میگرفتم و انتخاب میکردم.
Noha
۰
اما زندگی پیش رو با یک دانشجوی پیرو خط امام میتوانست زندگی متفاوتی باشد. زندگیای که شاید آسایش کمتری را برایم رقم میزد؛ اما شاید آرامش را همراه خودش داشت.
Noha
۰
خیلی برای متقاعد کردنم زحمتی نمیکشید. همان یک کلمه حرفهایش هم آب سردی بود که رویم میریخت و آتشم را خاموش میکرد.
Noha
۰
ــ چه شیرزنی بوده این زن.
ــ تو هم شیرزن باش رفعت.
میخواستم بگویم باشد هاشم، باشد من هم شیرزن میشوم؛ اما دوری تو چقدر سخت است.
Noha
۰
زندگیام که سختتر میشد، یاد همسر دکتر چمران در کردستان میافتادم که چطور دوشبهدوش یک چریک زندگی میکرد و من باید دوشبهدوش هاشم در سختی و ناخوشی و تنگی زندگی میکردم. عشق که باشد به همهٔ این سختیها میارزد.