
بریدههایی از کتاب دریاچه
۲٫۳
(۶)
«به خاطر حس پوچی، اینقدر به خاطر مسائل مختلف میترسیدم که نمیتونستم جور دیگهای از خودم محافظت کنم. سعی کن اینطوری نباشی، باشه؟ مطمئن شو که شکمت رو گرم نگه میداری، سعی کن آسوده و راحت باشی، هم از نظر قلبی و هم از نظر بدنی، و تلاش کن که مضطرب و عصبی نشی. مثل یک گل زندگی کن. تو این حق رو داری. این چیزیه که تو حتماً میتونی به دستش بیاری، برای تمام عمرت، و همین کافیه.»
FMG
شما هرگز متوجه شاد بودنتان نمیشوید مگر در آینده.
FMG
وقتی کسی موضوع مهمی را به تو میگوید، به این میماند که تو داری از او پول قرض میگیری، و به هیچ عنوان امکان ندارد که اوضاع به عقب برگردد و مثل قبل شود. مسئولیت گوش سپردن را باید پذیرفت.
قاصدک
او کوچکترین اعتقادی به جامعهٔ انسانی ما نداشت؛ او بیرون ایستاده بود و به درون آن نگاه میکرد. چیزی غمانگیز در طرز ایستادن او وجود داشت، و یک چیز قدرتمند، و من میخواستم تا ابد به تماشایش ادامه دهم.
قاصدک
وقتی جمعی وجود دارد، همیشه منهایی نیز هست. اگر نور قدرتمندی وجود دارد، تاریکیای که مقابل آن قرار دارد نیز درست به همان نیرومندی خواهد بود.
قاصدک
الزاماً نیازی نیست که بخواهی به فردی بزرگسال تبدیل شوی؛ جلوتر که میروی و درحالیکه داری تصمیماتی میگیری، این موضوع به صورتی طبیعی رخ میدهد.
قاصدک
«همیشه بهنظر میاد که غذا درست کردن برای یک نفر اسراف کردنه. تلف کردن غذا و تلف کردن وقت. اما موقعی که برای دو نفر غذا میپزم همچین حسی ندارم.»
FMG
بنابراین واقعاً نمیدانستم که آینده میتوانست دربردارندهٔ چه مسائلی باشد.
چنین چیزهایی، جدای از اینکه در نهایت چه نوعی از زندگی را از سر میگذراندم، رخ میدادند، و این مسائل چه خوب از آب درمیآمدند و چه بد، من تنها میبایست تلاشم را میکردم؛ کاری که این بار انجامش میدادم. باید رایحهٔ خوشایند آزادیای را که به دست آورده بودم، هنگام به مشام رسیدنش فرو میدادم.
iscalledlostone
«اگر چیزی رو که بهش فکر میکنی به زبون نیاری، آخرش به جایی میرسی که وقتی واقعاً لازمه که حقیقت رو بگی، دروغ میگی.»
Bluelily
هر چیزی در زندگی خوبیهایی در خود دارد، و وقتی اتفاق بدی میافتد، این خوبیها خود را بیشتر نمایان میسازند
قاصدک
اینجا زمان وجود نداشت. ما از بقیهٔ دنیا جدا افتاده بودیم. بودن در کنار ناکاجیما، خود به تنهایی باعث شده بود تا من حس کنم که انگار از تاریخ جدا شده بودیم و هیچ سن مشخصی نداشتیم.
قاصدک
تشخیص اینکه چقدر ناآگاه هستید، تنها راه صادقانه برای سر و کار داشتن با افرادی است که موضوعی تکاندهنده را از سر گذراندهاند.
قاصدک
من عاشق حس کردن آهنگ زندگی افراد دیگر هستم. به سفر کردن میماند.
قاصدک
شما هرگز متوجه شاد بودنتان نمیشوید مگر در آینده. زیرا احساسات جسمانی مانند بوها و خستگی در حافظهها نقش نمیبندند. من که اینطور گمان میکنم. فقط بخشهای خوب به چشم میآیند.
قاصدک
دوست داشتن فقط توجه زیاد به هم نشان دادن، در آغوش گرفتن، و خواهانِ با هم بودن نیست. برخی چیزها با هم در ارتباطند، به صورتی اجتنابناپذیر، و کاملاً بدیهی و آشکار. زیرا شما آنها را تحت کنترل خود دارید.
قاصدک
گوش دادن برای من راحت بود، چون هرگز مانند او خرد نشده بودم. مردم همینطور هستند، تقریباً همه، به هر جای دنیا که بروید. به خود میگوییم، نیازی به بخشیدن هر اشتباهی نیست، نیازی به یادگیری دوست داشتن چیزهای بد نیست، و از این رو ما به حد کافی میبخشیم، به راه و روشی آسان.
قاصدک
حجم
۱۵۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه
حجم
۱۵۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه
قیمت:
۴۹,۰۰۰
تومان