
بریدههایی از کتاب در فاصله دو نقطه...!
۴٫۳
(۳۳)
پدرگفته بود:
ــ کم دانستن خطرناکتر از هیچ ندانستن است.
الهه
ــ شما خدا را چگونه توصیف میکنید؟
ــ من به آن جمله قدیمی معتقدم که «هرکس خدا را از چشم خویشتن میبیند».
الهه
به هر حال یادت نرود خودداری و سکوت در مقابل دشمنان، از خصائل انسان است و سکوت از ثوابهای هفتگانه است. آن شب، با عصبانیتی که داشتم متوجه راهنمایی مرتضی نشدم، ولی بعدها ارزش پند و معجزه سکوت را در مقابل ناسزاگوییها پذیرفتم و هرگز درصدد اثبات و صحت مسئلهای برنیامدم. چرا که معتقدم هنرمند اندیشه و نگرشش را در معرض دید و داوری دیگران قرار میدهد، این حق تماشاگران است که نسبت به تجربه و فرهنگشان آن را بپذیرند یا رد کنند.
هنرمند چیزی را به کسی ثابت نمیکند. در دراز مدت ارزش و حقیقت، همیشه آشکار میشود و «زمان» عامل تعیینکنندهٔ ارزشها و صادقترین، داورهاست.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
در باور من، مشکل ناهماهنگی از زمانی بروز میکند که هیاهو و همهمه را میشنویم و صدایی که با درون ما همآهنگ است در میان سایر صداها گم میشود. ما هر چه را در مقابل دیدگانمان قرار میگیرد، با هم و به یکسان مینگریم و فرصت «انتخاب» را از دست میدهیم.
فقط انسانهای برگزیدهاند که زواید را نمیبینند و صدای حقیقت را با وجود هیاهوها میشنوند. نادرند کسانی که به ندای قلب خود گوش فرا میدهند و در مرداب، به رویش نیلوفر آبی مینگرند.
کاربر ۶۶۸۴۴۹۵
به یاد دارم روزی در کودکی یک نقطه بر روی یک صفحهٔ کاغذ سفید گذاردم. آثارم به دنبال و در ادامهٔ این نقطه هستند تا روزی که آخرین نقطه را بگذارم... و به خواب هیچکس نبودن فرو روم...!
یک زندگی، چند اثر...، در فاصلهٔ دو نقطه...!
الهه
در فرودگاه مشهد وقتی از سرمزار پدر بازمیگشتم، دو بسته نان نخودچی را برای بازرسی ایمنی به دست دختر سیه چشم زیبایی دادم و او به بهانهٔ بازرسی همهٔ آنها را له کرد و به دستم داد. باصدای بلند نفرینش کردم:
الهی عاشق بشوی و چشمان سیاه زیبایت از عشق بگریند تا شاید مهربان شوی! در له شدن این نان نخودچیها که برای مادر سبزچشم هدیه میبرم، چه غیظی را خواباندی که در سمت بازرس ایمنی بودنت، کوتاهی میشد؟
Fateme Nahavandi
باید بگویم، به طور کلی پدر و مادر، در مقابل خواستهای ما آزادمنشانه عمل میکردند. به مدارک اخذ شده در دبیرستان و نحوهٔ امتحانات و بعدها انتخاب رشتهٔ تحصیلی ما، کاری نداشتند. آنها امتیازی برای رتبهٔ شاگرداولی یا دریافت قدرنامهای قائل نبودند. چرا که پدر باور داشت، انسانها نسبت به خمیرهٔ ذاتی و جوهر وجودی، در طول زندگی به دنبال ارزشها و فراگیریها میروند و ارزشهای نهفتهٔ خود را نسبت به هدفی که دنبال میکنند، بروز میدهند و برای این ارزشها مدرکی وجود ندارد، مگر شعور انسانها.
الهه
شخصی میپرسید، چگونه است که دوستان تو فقط حُسن هستند و از هر عیبی مبرا. روزی به او خواهم گفت:
به این خاطر که محاسن دوستان من، جبران عیبها و کمبودهای من هستند و چون حماقت را که عیب بزرگی است ندارم، پیش از آنکه عیب دوستانم را ببینم به درون خودم مینگرم.
Fateme Nahavandi
بارها فکر کردهام که تفاهم و عشق دو مسئلهٔ کاملاً جدا از هم هستند و عشق به تنهایی عامل سازش و جبران تفاهُم نیست.
naarvan.bookworm
پرویز برای دومین سالگرد عروسیمان باز با یک شاخه گل سرخ آمد و مجدداً پیشنهاد ازدواج داد. هوشنگ شجاعت انسانهایی را که از کردهٔ خود پشیمان نمیشوند، ستود! (پرویز در هر سالگرد ازدواجمان، از من تقاضای ازدواج میکرد تا برای هرلحظه از زندگی مشترکمان حق انتخاب داشته باشم.)
naarvan.bookworm
متعجب بودم که چرا بینندگان آنچه در قلبم میگذرد در چهرهام نمیبینند تا به جای تماشای آثارم، مرا بنگرند. مگر داغهایی که بر قلبم دارم از ورای نگاهم بروز نمیکند؟ مگر فریادم از درد، از حلقوم بیصدایم بهگوششان نمیرسد؟ من به مراتب جالبتر از نقاشیهایم هستم. چرا که من «واقعی» هستم «واقعیت دردها»! و حال آنکه آثارم حاصل بودن «من» و رویاهایی فراسوی واقعیتی بیش نیستند.
naarvan.bookworm
با آرزوهایم زندگی میکردم و با آنها افسانهوار روبهرو میشدم. انسانهایی که سپاس خوشبختی را دارند، شاعرانی هستند که با «واژههای لحظات زندگی» شعر میگویند.
کاربر ۶۶۸۴۴۹۵
به هرحال خانواده بیشتر به نحوهٔ فراگیریها توجه داشت تا به امتیاز به دست آمده در این راه. آنها نگران بودند که مبادا بهدست آوردن این تکه کاغذها، «هدف» قرارگیرد و بروز ارزشها به همین «کاغذها» محدود شود.
الهه
به راستی انسانها در کدامین صندوقچه، صداقتها را مخفی میکنند و کلیدش را به دست چه نامحرمانی میسپارند؟ چه تلخ است شنیدن گفتار انسانهایی که کلام را برای رنجش دلها به کار میگیرند و چه تلختر، شنیدن گفتار انسانهایی که جهان هستی را در ندانستههایشان خلاصه میکنند!!
Fateme Nahavandi
شاید اهالی ده به جایی گریخته بودند که خداوندش مهربان و بخشنده است.
naarvan.bookworm
بعدها آموختم:
تمامی رنگها، از سه رنگ اصلی، زرد، قرمز و آبی به وجود آمدهاند و بقیه، رنگهای مکمل هستند.
و سپس باور کردم:
که این جهان پیشتر از اینکه به رنگهای اصلی یا مکمل، رنگآمیزی شده باشند، رنگِ حسهای ما را به خود میگیرد.
naarvan.bookworm
اگر «آلبرکامو» را فقط برای یک جملهاش، بی چون و چرا بپذیرم، برای جملهای است که مینویسد: «من بین مادرم و عدالت، مادرم را انتخاب میکنم».
naarvan.bookworm
وقتی روزگار به دردم میآورد، خود را در شعاع نگاه مهربانش قرار میدهم تا نگاه پرصلابتش مرا از درون گرم کند و دردهایم را از تنم بیرون بکشد. محبت او گرما دارد. رنگ دارد. تپش دارد. در طنین صدای خستهٔ او، ناقوسهای آسمان را میشنوم و در تبسم او پرواز را حس میکنم.
naarvan.bookworm
در این نکتهٔ بخصوص است که اعتقاد دارم، قضاوت انسانها برمبنای روابط عاطفی آنهاست و مهر همیشه مانع از داوری بیطرفانه است. انسان کسانی را که دوست دارد، قضاوت نمیکند، بلکه سعی در درک آنها دارد.
naarvan.bookworm
همه میدانستند اینجا تنها خانهای است که آخر شب بحثها به دعوا خاتمه نمییابد. هوشنگ سکوت سنگین اختلاف را با یاد شعر یا ضربالمثلی میشکست و صدای خندهٔ پرویز، فضای بحث را عوض میکرد. پرویز بسیار عجیب و با تمام وجودش، با صدای بسیار بلند میخندید حتی چند بار در اثر خندهٔ شدید بر زمین غلتیده بود.
naarvan.bookworm
برای دانشجویان رشتههای صنعتی از هنر صحبت میکردم و سعی داشتم پنجرهای کوچک برایشان باز کنم که هر وقت دلشان از سختیهای زندگی گرفت، به کنار پنجره بیایند و از ورای آن به سوی خیال پرواز کنند.
naarvan.bookworm
به یاد دارم، روزی در جایی گفته بودم: از اینکه زن به دنیا آمدهام و زن زیستهام بسیار راضی هستم. چرا که زن حساسیت و شکنندگی بیشتری از مرد دارد و به زیستن و حیات بخشیدن نزدیک تراز مرد است. ولی آرزو دارم چون مردانی که تاریخ بشریت را نوشتهاند، بمیرم.
naarvan.bookworm
میباید مجنون بود تا دانست لیلی چقدر زیباست. ولی من باور دارم لیلی همانقدر زیباست که خود تصور دارد. اوست که مجنون را به آنچه خود باور دارد متقاعد کرده است.
naarvan.bookworm
موفقیت یا شکست، در ذهن انسان اتفاق میافتد. مهمّ قدرت ذهن انسانهایی است که این مفاهیم را با اتکاء به ارزشها، تعیین میکند
کاربر ۹۱۰۰۹۸۶
فقط انسانهای برگزیدهاند که زواید را نمیبینند و صدای حقیقت را با وجود هیاهوها میشنوند. نادرند کسانی که به ندای قلب خود گوش فرا میدهند و در مرداب، به رویش نیلوفر آبی مینگرند.
naarvan.bookworm
مادر، عصیان خاموش شدهٔ من است در برابر جبر زندگی و شعر من است برای سرودن عشق زندگی.
naarvan.bookworm
حضورم روز به روز کمتر و محوتر میشد. شاید که خودم نیز از یاد میبردم که هستم. کمکم خود به نبودنم عادت کردم و از اینکه به چگونه بودنم بیندیشم، خلاص شدم!
naarvan.bookworm
وقتی صاحبخانه غذا را با سلیقه روی کرسی چید، حس کردم که تمامی محبت و صفایش را جلوی ما گذاشته است. انگار موجی از گرمی از وجود این میزبان ناشناس برمیخاست تا میهمانش را گرم کند. همه جا از تمیزی برق میزد، برقی به مانند برق چشمان زیبا و جذاب سرنشینان این خانهٔ پر از صفا.
naarvan.bookworm
مگر غم رنگ دارد؟ آری، مال من داشت. این بار غم من سرخ گونه به رنگ آسمان بود و همچون فلّز گُداختهای، همچون سرب مذّابی برجانم فرو میریخت. از سوزش آن، فریاد برآوردم. این نخستین بار بود که زندگی مرا میسوزاند.
naarvan.bookworm
چقدر بیرحماند کسانی که صورت معصومانهٔ کودکان را ارزیابی میکنند. آنها را زشت یا زیبا میخوانند. غافل از اینکه چهرهٔ انسانها با گذشت زمان و به آهستگی، شکل درونشان را میگیرد و سرنوشت، ارزیابی خود را جدا از این قضاوتها به کار خواهد گرفت.
naarvan.bookworm
