«میروی بیمن برو، چون بیتو عادت کردهام.
بارها در این مصیبت استقامت کردهام.
شد اَجل جان برلب از دست تقلاهای من.
بسکه در امید دیدارت سماجت کردهام.
ناخوش احوالم ولی بیشک تو شاد و سرخوشی.
چون که تو نفرین و من از جان دعایت کردهام.
من کجا؟ باران کجا؟
باران کجا؟ راه بیپایان کجا؟
آه این دل، دل، زدن تا منزل جانان کجا؟»
طفلکی دل، کنج سینه بعد تو کز کرده است. بسکه در این حادثه او را شِماتت کردهاند. چون حسودم، لایسودم من به آن که بعد از این بوسه خواهد زد به لبهایت، حسادت کردهام.»