جانمحمد تمام مدت داشت جملهای را در ذهن تکرار میکرد تا به مائده بگوید. سرانجام دستش را بهطرف مائده دراز کرد و او را به سمت خود کشید:
- جبران میکنم. جبران میکنم.
مائده مثل شیئی که یکباره از ذرات الکترون باردار شده باشد، خود را به او چسباند و دستهایش را بوسید. انگار دنیا را به او داده بودند. دیگر حرفی برای گفتن نداشتند.