
Tamim Nazari
۴
آدمهای شجاع وجود ندارند، فقط آدمهایی وجود دارند که میپذیرند دست در دست ترسشان پیش بروند.
Negin
۳
«من سایهای هستم از آنچه بودیم و تا زمانی که نور هست، وجود خواهیم داشت.»
Tamim Nazari
۱
دوست داشت در پاسخ بگوید که هرگز از تبعید برنمیگردی، هرچه هم سخت تلاش کنی، توهمی بیش نیست، تلاشی پوچ برای زندگی در سرزمینی که در خاطرهات حفظ کردهای. همهچیز در سرزمین خاطرهها زیباست، هیچچیز بدی در سرزمین خاطرهها اتفاق نمیافتد، هیچ زلزلهای رخ نمیدهد، حتی باران در سرزمین خاطره خوشایند است. سرزمینِ خاطرهها سرزمینِ هرگزهاست.
Tamim Nazari
۱
هرقدر که بورژوازی سعی میکند تاریخ را جعل کند، تاریخ همیشه طرف ستمکشان است
Helen of Hearts
۱
آدمهای شجاع وجود ندارند، فقط آدمهایی وجود دارند که میپذیرند دست در دست ترسشان پیش بروند.
Tamim Nazari
۰
در هر کشوری، افرادی که میپذیرند تخموترکهٔ احمق ثروتمندان و قدرتمندان را بگیرند، بهازایش چیزی دریافت میکنند
Tamim Nazari
۰
در راه ملاقات با مرگ بودند، اما مرگ بیش از حد سرش شلوغ بود و توجهی به آنها نکرد.
Tamim Nazari
۰
تاریخ میگوید اغلب انگلیسیها خیلی هم نجیب نیستند
Tamim Nazari
۰
هرگز به حافظه اعتماد نکن، چون همیشه طرف ما را میگیرد.
Helen of Hearts
۰
«من سایهای هستم از آنچه بودیم و تا زمانی که نور هست، وجود خواهیم داشت.»
Helen of Hearts
۰
اتومبیلها که گویی از چیزی نامعلوم میگریختند با سرعت زیر باران عبور میکردند و کاچو سالیناس با دلتنگی به شهرهایی فکر کرد که زیر باران هم میدرخشیدند.
Helen of Hearts
۰
شراب را که در گیلاسها میریخت، دو مرد لحظهای کوتاه به چشمان یکدیگر نگاه کردند و همان سایههای یکسان، همان پف زیر چشم، همان آبسیاه تاریخی را کشف کردند که به آنها اجازه میداد واقعیتهای موازی را ببینند یا زندگی را همچون دو خط روایت واقعیت و آرزو بخوانند که هرگز به هم نمیرسند. آنها که گویی از کشتی غرقشدهای جان به در بردهاند، حس ششمی دارند که میتوانند همدیگر را بازبشناسند
Helen of Hearts
۰
فروشنده قبلاً کمونیست بود و البته هنوز هم کمونیست مانده بود؛ میگفت این مثل زائدهٔ اخلاقی است که هرگز نمیشود از شرش خلاص شد.
Helen of Hearts
۰
«بیلبائو، همیشه همین کلمه را میگذارند. چرا کلمات هوشمندانهتری که با ما ارتباطی داشته باشد انتخاب نمیکنند؟ مثلاً، نُهحرفی، اردوگاه کار اجباریای که اگر شب از آنجا بیرون ببرندت، هرگز دوباره برنمیگردی. پوچونکاوی. هشتحرفی، چه حالی پیدا میکنی وقتی پدر و مادرت در زندان به ملاقاتت بیایند و به تو بگویند جسد برادرت خوان را سوراخسوراخشده با گلوله در یک زبالهدانی پیدا کردهاند؟ ویرانشده. ششحرفی، چه احساسی داری وقتی گودالی در زمین میکَنی و بعد سهتا اسکلت میبینی که دستانشان را از پشت بستهاند و یکی از آنها کفش برادرت، آلبرتو، پایش است؟ خشمگین. گُه بگیرد. باز دارم با خودم حرف میزنم.»
Helen of Hearts
۰
جوانی آنها صدها جا پراکنده شده بود، آن را در بازجوییها با میلههای برقی سوزاندند، در گورهای مخفی که هر روز کشف میشد زیر خاک کردند، در سالهای زندان، در اتاقهای غریبِ کشورهای غریبتر، در بازگشتهای هومری به هیچکجا، و چیزی به جا نمانده بود جز سرودهای رژهای که دیگر هیچکس آنها را نمیخواند، زیرا آنان که اکنون در رأس قدرت بودند اعلام کرده بودند که هرگز جوانانی مانند آنها در شیلی نبوده و هیچکس هرگز سرود گارد جوان نخوانده و هرگز دختران کمونیست از لبان آنها طعم آینده را نچشیدهاند.
Helen of Hearts
۰
دوست داشت در پاسخ بگوید که هرگز از تبعید برنمیگردی، هرچه هم سخت تلاش کنی، توهمی بیش نیست، تلاشی پوچ برای زندگی در سرزمینی که در خاطرهات حفظ کردهای. همهچیز در سرزمین خاطرهها زیباست، هیچچیز بدی در سرزمین خاطرهها اتفاق نمیافتد، هیچ زلزلهای رخ نمیدهد، حتی باران در سرزمین خاطره خوشایند است. سرزمینِ خاطرهها سرزمینِ هرگزهاست.
Helen of Hearts
۰
پینوشه کشور را به دامادش، بزهکاری با نامی شبیه شربت سرفه، پونسه لرو، به پاداش ازدواج با احمقترین دخترش تقدیم کرد. این موضوع تازهای نیست. در هر کشوری، افرادی که میپذیرند تخموترکهٔ احمق ثروتمندان و قدرتمندان را بگیرند، بهازایش چیزی دریافت میکنند، پس چرا شیلیاییها باید فرق داشته باشند؟
Helen of Hearts
۰
چیزی به اسم عدالت وجود ندارد و فقط احمقها یا ترسوها باور میکنند که یک روز دستمال پدرانهٔ دولت همهٔ آن اشکهایی را پاک میکند که بیش از سی سال فرو ریخته یا جلوی ریختنشان را گرفته بودند.
Helen of Hearts
۰
من هم خوشحالم که فهمیدم زندهای. اسم خیلیها از فهرست دوستانی که داشتم خط خورده. به من بگو حال و روزت چطور است: الف) زندگی عاطفیات؛ ب) وضعیت مالیات؛ و ج) فکر میکنی در کشور بمانی؟ اینکه من دستآخر بگویم موضوع چیست به پاسخهای تو بستگی دارد.
Helen of Hearts
۰
در اینترنت چطوری باید دنبال دوستدختر بگردیم؟
Helen of Hearts
۰
آدم خودش میداند چه زمانی به پایان راه رسیده: بدن هشدار میدهد، سازوکار شگفتانگیزی که انسان را تیز و بز نگه میدارد دچار اختلال میشود، حافظهات به هر کاری که ممکن است دست میزند تا نجاتت دهد و آنچه را ترجیح میدهی به طور عینی به خاطر بسپاری شاخوبرگ میدهد. هرگز به حافظه اعتماد نکن، چون همیشه طرف ما را میگیرد. زشتی را زینت میدهد، تلخی را شیرین میکند، به جایی که فقط سایه بود نور میافکند. حافظه همیشه بهسمت داستان میل میکند.