نمیتوانست پزشک را ببیند، حتی قادر به تکاندادن سر هم نبود. بوی شیرین سیگار در ضمیر بیدارش معلقبود، درست مثل آن شعار تیرهی روی زمینهی سبز. «پزشکت به تو کمک خواهدکرد، اگر خدا به او کمک کند.»
بعد چشمها را بست و واژهی خدا در درونش باقی ماند، ابتدا آنرا تنها یکخط میدید؛ مجموعهای از سه حرف الفبا که پشت پلکهای بستهاش جا خوش کردهبود. اما اندکی بعد متوجهشد که دیگر خطی وجود ندارد و آن واژه بهگونهای در وجود او رسوخ کردهاست. بهنظرش رسید که همین کلمه رفتهرفته پایین و پایینتر میافتد و سرانجام بیآنکه اساسی بیابد، متوقف شده و بار دیگر صعود کرده و نزد او میآید، نه آن خط بلکه تنها یک واژه: خدا.
گویا خدا تنها چیزی بود که با همهی دردها باز هم نزد او باقی میماند.
احسان