جملات زیبای کتاب آتش بدون دود (جلد چهارم از مجموعه هفت جلدی) | طاقچه
تصویر جلد کتاب آتش بدون دود (جلد چهارم از مجموعه هفت جلدی)

کتاب آتش بدون دود (جلد چهارم از مجموعه هفت جلدی)

واقعیت‌های پرخون

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۲۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
نادر ابراهیمی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۹۲
چه شده؟ کجایت درد می‌کند؟ _ فکرم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۰۱
چیزی شبیهِ شادی از انتهای رودخانهٔ روحم می‌گذشت.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۷۰
انسان، اگر گهگاه، با تمامی نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۳۸
اگر طوقِ عشق را بر گردنِ آسمان بیاویزند آسمان خواهدلرزید، و صبر نخواهدکرد این درد را.
•° زهــــرا °•
۳۰
دختر سیاسی، بهتر از پسر سیاسی‌ست. مردان، اِنگار که برای حضور در معرکهٔ سیاست به دنیا می‌آیند؛ امّا زنان، بر این میدان منّت می‌گذارند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به‌خاطر عدالت می‌جنگد، آنجا عِطری پیچیده‌است شیرین و شورانگیز و بهشتی.
Shaker
۱۴
لحظه‌های عظیم، متعلّق به رؤیا نیستند. می‌آیند، می‌رسند، تو را حرکت می‌دهند، تو را در درونِ خود جای می‌دهند، و آن‌گاه تو می‌مانی و آنچه به دست آورده‌یی، یا کوتاهی کرده‌یی و به دست نیاورده‌یی.
•° زهــــرا °•
۱۱
بزرگ‌ترین حرف‌های دنیا را در کوچک‌ترین چاپخانه‌های دنیا هم می‌شود چاپ کرد. کو آن بزرگمرد که آن حرفِ بزرگ را بزند و پای آن حرف هم بماند؟
saqqa
۹
تاریخ نشان داده که زور، حاکمِ یک‌روزه است، قدرت فرمانروای هزارساله. زور از پوکی مغز برمی‌خیزد، قدرت از تفکّر. زور از ضعف و ذلّت سرچشمه می‌گیرد، قدرت از طهارت و توانایی. قدرت حق است، زور ناحق. حکومت‌ها، یا به عقل و طهارت و حق تکیه می‌کنند یا به قتل و شکنجه و نامردی؛ یعنی یا به قدرت، یا به زور. زورمدارانشان، با کَلک می‌آیند با خجلت می‌روند، قدرتمندانشان با مَحَبّت می‌آیند و هرگز نمی‌روند. یادشان باقی می‌ماند _مثل آسمان، مثل روح. یزید می‌رود، علی می‌ماند. یادتان باشد.
Shaker
۸
دردِ نرسیدن به قُلّه از آنِ کسانی‌ست که اهل صعودند. رنجِ غرق‌شدن از آنِ کسی‌ست که دل به دریا سپرده‌است. مدّعیان پُرمدّعا از آن‌رو می‌توانند همهٔ مبارزان و مؤمنان و معتقدان را مورد تهاجم و بی‌حرمتی قرار بدهند و خودْ برکنارِ از تهاجمِ دیگران بمانند، که هرگز در مخاطره نبوده‌اند، اهل میدان نبوده‌اند، مردِ اقدام نبوده‌اند.
Shaker
۷
تو هم‌اکنون هم‌اکنون هم‌اکنون برخواهی‌خاست، و کاری خواهی‌کرد که ارزش تبدیل‌شدن به عظیم‌ترین خاطرات را داشته‌باشد، و باز، فردا، برخواهی‌خاست، و فردا…
Mehr
۶
ماشین داشت جای اسب را می‌گرفت، آهن جای عاطفه را.
Mehr
۵
آلنی می‌گفت: زندگی باید پُر باشد؛ امّا، نه پُر از باطل!
Shaker
۴
هرگز هیچ لحظه‌یی، عظیم‌تر از آن لحظه که می‌آید نیست. لحظه‌های بزرگ می‌آیند، امّا به گذشته نمی‌روند. هیچ لحظهٔ بزرگی متعلّق به گورستان نیست. لحظه‌ها به ما می‌رسند، ما را درمیان می‌گیرند، اندکی نزد ما درنگ می‌کنند، اگر لیاقت بهره‌گیریِ شرافتمندانه از آن‌ها را داشته‌باشیم به دادمان می‌رسند، و اگر نداشته‌باشیم، طبق قانون طبیعیِ لحظه‌های بزرگ، واپس می‌نشینند _برای مدّت‌ها.
•° زهــــرا °•
۴
مَرد، یا به شکم خودش فکر می‌کند یا به گرسنگیِ دنیا. _ آن‌که فقط به شکم خودش فکر می‌کند هم، به اعتقاد تو، مَرد است؟
Shaker
۳
دردِ روح تو را تنها عرفان شفا می‌بخشد. یعنی، نه آن‌که ازمیان ببرد، نه آن‌که کم کند، نه آن‌که تسکین بدهد. نه… عرفان، جایی‌ست که درد روح تو آنجا باقی می‌شود، می‌ماند، رشد می‌کند _بی‌آنکه تو را لِه کند و ازمیان ببرد. شفا، برای عارف، در دوامِ درد است نه محو درد.
•° زهــــرا °•
۳
جوان، اشتباه می‌کند و جهان را به پیش می‌راند. پیر، خطا نمی‌کند و دنیا را به سوی بازماندن می‌کشاند.
درّین
۳
خدای من! خدای من! کاش یکی از آن دستبندهای سنگین طلا داشتم که گالانِ قصّه _به وقت تولّد پدرم آق‌اویلر_ به سولمازِ قصّه داده‌بود و بعد گفته‌بود: «بیندازش دور! سنگین است، به دست تو افتادگی می‌آموزد.» چنان دستبندی برازندهٔ توست؛ چراکه افتادگی در ذات توست مارال! _ مرا محبّتِ تو بس است آلنی‌اوجا! در دلم، هوای طلا نیست، و هرگز نبوده‌است. بزرگ‌ترین دستبند طلای جواهرنشان دنیا برای من آن است که صدایت را تا دَمِ مرگَم برایم بلند نکنی و از آن عربده‌ها که سَرِ دیگران می‌کشی، سر من نکشی. _ می‌دانی که نخواهم‌کشید.
•Pinaar•
۳
سلاح من در شرایط فعلی کتاب است و قلم و دوات. من، با کمک دانش، مسیر حرکت تاریخ را عوض خواهم‌کرد، یا به این حرکت، شتاب لازم را خواهم‌بخشید؛ به کمک خواندن و نوشتن.
F.Z
۳
دردِ نرسیدن به قُلّه از آنِ کسانی‌ست که اهل صعودند. رنجِ غرق‌شدن از آنِ کسی‌ست که دل به دریا سپرده‌است. مدّعیان پُرمدّعا از آن‌رو می‌توانند همهٔ مبارزان و مؤمنان و معتقدان را مورد تهاجم و بی‌حرمتی قرار بدهند و خودْ برکنارِ از تهاجمِ دیگران بمانند، که هرگز در مخاطره نبوده‌اند، اهل میدان نبوده‌اند، مردِ اقدام نبوده‌اند
ریحانه
۳
حتّی یک لحظه یک لحظه یک لحظه هم گمان مَبَر که از تو چشم بشویم آیلر! یک‌لحظه یک لحظه هم گمان مبر که از سرِ راهِ روحت کنار بروم آیلر! یک لحظه هم باور مکن که بگذارم خواستنت در قلبم کاستی بگیرد آیلر! مرا نَم‌نَمِ باران تَر نمی‌کند، بی‌مهریِ تو به قهر نمی‌کشد، از خویش راندنِ تو مرا، مرا به جایی جز تو نمی‌رانَد، آیلر! هیچ گفت‌وگو ندارد. می‌خواهمت، به خانه‌ام می‌بَرَمت، با تو عاشقانه زندگی می‌کنم، عاشقانه می‌میرم، و این، مرا بس است. جِدال مکن، بحث مکن، پیله مکن، لجاجِ بی‌جهت مکن! فقط لبخند بزن، و در لبخندت بگو: آنچه تو را بس است، مرا هم همان بس است آلّا!
Mehr
۳
انسانِ افسردهٔ اهل دانستن، تمام عمر از ندانستن افسرده است.
Mehr
۳
ما باید ببینیم این اوباشی که بر جهان فرمان می‌رانند، منطقشان برای این‌همه فسادکردن چیست، بعد، ضدّ آن را به‌عنوان منطق خودمان انتخاب کنیم.
Shaker
۲
تو بهترین شعرت را خواهی‌ساخت، بهترین پَردهٔ نقّاشی‌ات را، بهترین پیکره‌ات، بهترین آهنگت، بهترین داستانت، بهترین بنایت را؛ و چون ساختی و خلاص شدی، خواهی‌دید که نساخته‌یی، و خواهی‌ساخت. تو بزرگ‌ترین قدمت را در راه نجاتِ یک ملّت سراپادرد برخواهی‌داشت، و آن‌گاه خواهی‌دید که برنداشته‌یی و برخواهی‌داشت، و باز، و باز.
•° زهــــرا °•
۲
تنها کسانی که می‌جنگند و به زندان می‌افتند و بازجویی می‌شوند، ممکن است از پاسخ‌هایی که داده‌اند ناراضی باشند. آن‌ها که نمی‌جنگند، بازجویی هم نمی‌شوند، و آن‌ها که بازجویی نمی‌شوند، بدیهی‌ست که پاسخ‌های بَد هم نمی‌دهند تا از دادنِ چنان پاسخ‌هایی دلگیر و شرمنده باشند. دردِ نرسیدن به قُلّه از آنِ کسانی‌ست که اهل صعودند.
•° زهــــرا °•
۲
من، در همین دورانِ کوتاه عمرم، در حوزه‌ها و حُجره‌ها، مثل تو بسیار دیده‌ام. نامشان را به دوش می‌کشند، هِن‌هِن‌کنان، تا به قُلّه‌اش برسانند. مگر می‌شود آلنی؟ مردانی چون تو باید از نام‌ونشان خالی شوند تا بتوانند به‌آسودگی کار کنند و بجنگند و نترسند و هر لحظه، چُرتکه نیندازند.
ص‍‍‍ــاد
۲
«هرگز به آن‌قدر که می‌پَری قانع نباش! هرگز نگو که بیشتر از این ممکن نیست. دایم از خودت عبور کن یاشا، و برای این کار، قبل از هر چیز، از من عبور کن! طراوتم فریبت ندهد پسر! آلنی‌شدن برای تو بسیار شرم‌آور خواهدبود یاشا! شاگردی که کمتر از معلّمش بداند، دنیا را به عقب می‌رانَد؛ شاگردی که به قدرِ معلّمش بداند، جهان را متوقّف می‌کند.»
Pouria Pourakbari
۲
از عشق سخن باید گفت. همیشه از عشق سخن باید گفت. می‌گوید: عشق، ترجیع‌بندی‌ست که هیچ رَجعتی در آن نیست. می‌گوید: تکرارِ نامکرّر است. بی‌عشق، خانه حقیر است، محلّه خاموش است، شهرْ افسرده است، فضا تنگ است، دنیا تاریک. بی‌عشق، در هیچ سنگری سربازی نیست، در هیچ نبردی، فتحی. دوست‌داشتن خوب است، عشق، امّا، عالی‌ست.
کاربر ۸۸۵۲۲۹۷
۲
سراسر کوهستان عشق را درنَوَردیدم چه دشوار است، و کیست که بتواند تحمّل کند این درد را؟ اگر طوقِ عشق را بر گردنِ آسمان بیاویزند آسمان خواهدلرزید، و صبر نخواهدکرد این درد را.
negrary
۲
حرف‌زدن در خواب، و حتّی راه‌رفتن و عمل‌کردن در خواب. مرض خطرناکی‌ست که خیلی‌ها به آن مبتلا هستند. همه‌اش حرف می‌زنند، بی‌آنکه بدانند چه می‌گویند، همه‌جا می‌روند، و خیلی کارهای بی‌معنیِ بی‌خاصیت هم می‌کنند _بدونِ اراده، بدون تفکّر، انگار که در خواب است.
negrary
۲
و انسان، اگر گهگاه، با تمامی نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.