«من از زندان تنگ خود پروردگار را صدا زدم و او از آن فضای آزاد، پاسخم را داد.»
Yekta
محبت انسانی در همهٔ گروهها یافت میشود حتی کسانی که به راحتی محکومشان میکنیم. بین گروهها مرزهای مشترکی وجود دارد و ما نباید با گفتن جملهٔ کلی «اینها فرشته بودند، آنها شیطان بودند» مسائل را ساده کنیم. قطعاً نگهبان یا سرکارگری که علیرغم تمام تأثیرات اردوگاه، به زندانیان محبت میکرد، به درجهٔ رفیع و قابلتوجهی از انسانیت رسیده بود. از سوی دیگر، فرومایگی زندانیای که با رفقای خود رفتاری ناشایست و بد داشت، کاملا قابل تحقیر بود. واضح است که زندانیان از کمبود شخصیت چنین مردانی، به شدت به هم میریختند. در حالی که با دریافت کوچکترین محبتی از نگهبانان، عمیقاً به وجد میآمدند.
blueming
داستایوفسکی، بشر را موجودی معرفی میکند که میتواند به هر چیز عادت کند؛ اکنون اگر درباره حقیقت این جملهٔ داستایوفسکی از ما سؤال شود، پاسخ خواهیم داد: «بله، انسان میتواند به همه چیز عادت کند اما نپرسید چطور!»
blueming
واژهٔ «آزادی» را با خود تکرار میکردیم اما هنوز نمیتوانستیم آن را درک کنیم. در طول سالهایی که رؤیای آزادی را در سر میپروراندیم، آنقدر این واژه را بر زبان آورده بودیم که دیگر معنای خود را از دست داده بود و واقعیت آن در ضمیر آگاه ما نفوذ نمیکرد؛ ما نمیتوانستیم این واقعیت را درک کنیم که آزادی از آن ماست.
blueming
زندگی بشری، در هر شرایطی، هرگز معنای خود را از دست نمیدهد و این معنای بینهایت زندگی، شامل رنج و مرگ محرومیت و مردن نیز هست.
blueming