«کاش تا پایانِ سرنوشت جهان، همینجا زیر سایهٔ این درخت پیر میخوابیدم و چون بیدار میشدم، زمان به پایان رسیده بود و زمین میخواست آغاز دیگری را جشن بگیرد. کاش راههایی تازه بر دستم نقش میبست. کاش چون چشم میگشودم، روزهایی دیگر پیش رویم بود؛ روزهایی پرنشیب و فراز چون راههایی ناشناخته و پرپیچوخم. خستهام از این روزهای چون دیروز. نه خبری تازه از راه میرسد، نه رهگذری گذارش به این سرزمین از یادرفته میافتد.»
zahra
سر بالا میکند. یک شب را تا سپیده بر بام نشسته است؛ تنهای تنها، نه همدمی، نه همرازی. خیال، خیال و خیال. و در سرش راهی را از آغاز تا نیمه تاخته است. ناآرام و خسته بازگشته و پس راهی دیگر. هزار و هزار راه. اما چه سود که هیچکدام به پایان نمیرسد.
Ponyo_10
«این جنگ است، فرود! و در جنگ، بیش از جامهٔ سیاه دشمنان، باید به چشمِ در خون نشستهٔ نزدیکانِ خویش بیندیشی که دردشان در غمِ از دست دادنت، بر تو بسیار گرانتر خواهد بود.»
Ponyo_10