«کاش تا پایانِ سرنوشت جهان، همینجا زیر سایهٔ این درخت پیر میخوابیدم و چون بیدار میشدم، زمان به پایان رسیده بود و زمین میخواست آغاز دیگری را جشن بگیرد. کاش راههایی تازه بر دستم نقش میبست. کاش چون چشم میگشودم، روزهایی دیگر پیش رویم بود؛ روزهایی پرنشیب و فراز چون راههایی ناشناخته و پرپیچوخم. خستهام از این روزهای چون دیروز. نه خبری تازه از راه میرسد، نه رهگذری گذارش به این سرزمین از یادرفته میافتد.»