جملات زیبای کتاب فرزند سیمرغ | طاقچه
تصویر جلد کتاب فرزند سیمرغsubscriptionAvailable

کتاب فرزند سیمرغ

قصه‌های شاهنامه (جلد دوم)

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
آتوسا صالحی
انتشارات: 
نشر افق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
fuzzy
۱
و باز می‌اندیشم: «گناه فریدون چه بود؟ مهر بی‌اندازه‌اش؟ او که سرزمینش را، همهٔ دارایی‌اش را، میان آنان قسمت کرد. اما نه، همه مانند هم نیستند. ایرج هم فرزند او بود. او به خاطر آنان از ایران گذشت. او شمشیر خود را شکست، تا یک برادر در آغوشش بگیرد و برادر دیگر خنجر در پشتش فرو کند. ایرج پستی آنان را تا به این اندازه باور نداشت. نه، این‌ها دروغ نیست. من خود حقیقت را از نزدیک دیده‌ام. سرزمین توران برای تور و روم برای سلم. مگر یک انسان چقدر زمین می‌خواهد؟ حرص کورشان کرده است. هنوز هم چشم‌شان پی سرزمینی است که ندارند: ایران! و چه خوب است که من در سپاه ایرانم!»
fuzzy
۰
«زبانی که از دل فرمان نبرد، بریده باد!»
fuzzy
۰
فریدون لبخند می‌زند: «ولی اینک پیک رفته و از البرز نیز گذشته است. پیام من این بود: خون را تنها خون می‌شوید. من مهرشان را نپذیرفتم. و شما، برخیزید که زمان می‌گذرد. برخیزید سپهداران! برخیزید و سپاه‌تان را از پا تا به سر زره رزم بپوشانید!»
fuzzy
۰
من، سیندخت، مادر رودابه‌ام؛ مادر همان دختری که پسر تو از مهرش آتشی در دل افروخته است. پس بر خاک می‌افتد: «اگر گناه از دختر من است، بی‌گناهان کابل را به آتش خشم نسوزان! اینک من، پیش روی تو ایستاده‌ام و مرا همراهی نیست. خواهی ببند، خواهی بکش!» روی برمی‌گردانم. سیندخت فریاد می‌کشد: «مرا بکش، اما چیزی بگو!» - پیمان من هنوز پابرجاست. سر می‌بازم، اما پیمانم را نخواهم شکست. مرا با مهراب جنگی نیست که از پیش به زال گفته‌ام به پیوندش با رودابه خشنودم. سیندخت برمی‌خیزد: «چگونه باور کنم؟ خبر جنگ تو، به کابل رسیده بود.» - آن فرمان منوچهر بود. و اینک بودن یا نبودن، سازش یا جنگ، همه‌چیز ݢݢݢ‌و همه‌چیز در گرو فرمان اوست. زال با نامهٔ من به سوی منوچهر تاخت. اینک به کابل برگرد و به مهراب بگو! به کابل می‌آییم، اما با پیام جنگی سخت یا خبر ݢݢݢݢ‌پیوندی خوش؟ نمی‌دانم.
fuzzy
۰
زال است. می‌گوید: «پدر! این منم، زال، همان فرزند سپیدمو، همان پروردهٔ سیمرغ، که جز ننگ و سختی برای تو سودی نداشت.» می‌گویم: «زال! و این منم، پدرت، پهلوانی که دیگر هیچ‌کس او را به نگین انگشتر نخواهد شناخت!» دست زال را در دست می‌گیرم و انگشترم را در انگشتش می‌کنم. به چشم‌هایش می‌نگرم. زندگی خوابی است شیرین. فرزندم، سراسر آینه‌ای شده. در او خود را می‌بینم.