آدمی، بزرگی خودش را در نظر میآورد و در نتیجه، بزرگی تقصیرش را نمیفهمد و نمیداند با همین سیب اضافی که به برادرش و یا فرزندش داده و یا همین لقمه چربی که در کام دوستش نهاده و یا جای مناسبی که برای خودش دست و پا کرده است، دارد اساس جمع را در هم میریزد و پیوندها را میشکند و عمادها و اعتمادها را در هم میریزد. تازه در برابر تذکر هم آشفته میشود که مگر چه شده؟ مگر چه بوده؟
درحالیکه میکربهای کوچک، مرگهای بزرگ را میزایند و همین خودخواهیها و تکرویها اساس جمع را در هم میریزد و همین فشارها در حالتها و یا در حرفها و همین هَمْز و لَمْزها، باعث دلسردیها و دلزدگیها و بریدگیهای فردی و جمعی میشوند. راستی که چه رنجها از چه جاهایی برمیخیزد و آدمی نمیبیند!