
Book
۶۹
«نمیتونی همهش از چیزهایی که میترسوننت فرار کنی.»
Book
۲۷
«نباید بذاری مردم اینقدر تو رو عصبانی کنن. مامانم میگه اگه آدم بذاره دیگران عصبانیش کنن، اونها برنده شدهان.»
Book
۲۰
باید با چیزهایی که ازشون میترسیم روبهرو بشیم وگرنه ما رو از پا درمیآرن.
بلاتریکس لسترنج
۱۱
تا حالا بیشتر از این احساس سرزندگی نکردهام.
Book
۷
مامانم میگه اگه آدم بذاره دیگران عصبانیش کنن، اونها برنده شدهان.
sara22
۵
وقتی به جهنم فکر میکند، تصور میکند شبیه زندگی شهری است؛ کلی آدم و آلودگی هوا و ترافیک سنگین.
Blue
۴
«نمیتونی همهش از چیزهایی که میترسوننت فرار کنی.»
𝐘𝐮𝐫𝐢✨️🎀
۳
فقط چند لحظه طول میکشد و از روی تخته میافتم.
بااینحال، تا حالا بیشتر از این احساس سرزندگی نکردهام.
mahtab
۲
«پاپا گفت وقتشه. گفت باید با چیزهایی که ازشون میترسیم روبهرو بشیم وگرنه ما رو از پا درمیآرن.»
مهدیس
۲
اولین باری که نشستم این داستان را بنویسم، نمیدانستم آخرش به کجا میرسد. فقط میدانستم میخواهم دربارهٔ دوستی بنویسم. دربارهٔ اینکه از دست دادن بهترین دوست شاید بدترین شکست احساسیای باشد که آدم در این دنیا میخورد و چقدر مهم است آدمهای خوبی در زندگیتان حضور داشته باشند.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۱
«این بو رو حس میکنی؟ بوی خوشحالیه.»
میگمیگ
۱
وقتی بهش گفتم پدرش رو بعد از مرگش دیدهام، به نظرش اومد بدجوری بهش خیانت شده که پدرش حتی بعد از مرگش هم نرفته سراغش.
Yara
۱
امروز حوصلهٔ کسی را ندارم.
در رهروی خوشبختی
۱
به نظر من دلیلش این است که شبیه ستارههای سینماست و مردم همیشه به حرف آنها گوش میدهند؛ حتی وقتی حرفشان ارزش گوش دادن نداشته باشد.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
مثل سگی که صاحبش تنهایش میگذارد، با ناراحتی رفتن دیگران را تماشا میکند.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
«نمیتونی همهش از چیزهایی که میترسوننت فرار کنی.»
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
هیچکس را ندارم که بتوانم بهش اعتماد کنم.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
«نباید بذاری مردم اینقدر تو رو عصبانی کنن. مامانم میگه اگه آدم بذاره دیگران عصبانیش کنن، اونها برنده شدهان.»
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
تنهایی رو دوست دارم. وقتی آدم خودشه و خودش، مشکلی براش پیش نمیآد.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
ما نباید انتظار داشته باشیم بقیه کاری رو بکنن که خودمون باید انجامش بدیم.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
تنها راه مقابله با ترسم اینه که باهاش روبهرو بشم.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۰
ترجیح میدم همینجا بمونم، تنها، خودم باشم و خودم.
f.m
۰
«کشیش براون سالهاست که دربارهٔ الدورات داستانهای الکی ساختهای، اما اون تا حالا یه کلمه هم ازت بد نگفته. گفتی شیطانه، اهریمنه. تنها چیزی که الدورات تا حالا گفته اینه که میخواد همهچیز مثل قبل بشه، مثل همون وقتی که همه میرفتن خونهش مهمونی و هیچکس فکر نمیکرد هیولاست. میتونست بهخاطر دروغهایی که دربارهش گفتی از دستت عصبانی باشه، اما نیست. حتی بعد از همهٔ این ماجراها میخواد بخشی از این روستا باشه و به نظرم همین کارش باعث میشه اون آدمی بهتر از ما باشه، مگه نه؟»
linda
۰
جز من و گینا هیچکس از وجود این گودال خبر ندارد. تابستان دو سال پیش این گودال را کندیم که وقتی از روی زمین انبه میدزدیدیم، برای مخفی شدن جایی داشته باشیم. پاپا همیشه میگفت حق نداریم به انبهها دست بزنیم مگر اینکه لک افتاده باشند. اما انبههای لکدار ظاهر خوبی ندارند، برای همین همیشه چندتایی میدزدیم و توی پناهگاه میخوریم. بعضی وقتها هم، مثل الان، تنها به اینجا میآیم. داخل گودال چهارزانو مینشینم و به انبهٔ رسیده گاز میزنم.
در رهروی خوشبختی
۰
وقتی روی تخته منتظر موجی میماندم، انگار هیچکس جز خودم در این دنیا نبود.
