دلم برای تو تنگ است... تنگ، مثل دهانت
چه حرفها نرسید از دلم، لبم به دهانت
چه حرفهای زبانبستهای که ماهی تنگت
نگفت یا گفت و غرق شد در آب دهانت
امید بوسه نرفت و نوید بوسه نیامد
چه از پرندۀ پرکندۀ دلم، چه دهانت
نخواست بلبل لالِ مرا به خندۀ سردی
از این قفس بپراند به بوی غنچه، دهانت
نگاه کردی و دیدی نه صبر مانده نه هوشم
به گوش جان من آمد حکایتی ز دهانت
نه صبر ماند و نه هوشم... نبود بر سرِ آتش
میسرم که نجوشم؛ بر آتشی که دهانت
بر آتشی که خیال لبت، گذشتَنَت از من
بر آتشی که مرا زد به جای بوسه، دهانت
۳ تیر ۱۳۸۲