عزیزجون گفت: «میخوام هفتاد سالِ سیاه نه توی دلِ کسی باشم نه توی دیدهش! گور پدرِ پدرسوختهٔ هر چی دل و دیدهست. توی هشتاد سالی که از خدا عمر گرفتهم، یه چیزی دستگیرم شده: اگه به خدا نگاه کردی و خدا هم بهت نظر کرد، بُردی. وگرنه اگه به آدمها دل ببندی و امید داشته باشی، بدبخت روزگاری. همه بهت دروغ میگن، همه باهات دورویی دارن، همه باهات ریا و پدرسوختگی میکنن، جلوت تعریف و تمجید پشت سرت هم زِرزِر زیادی! روبهرو خاله، پَسَله چاله! وقتی هم مَجیزِت رو بگن اونوقت وَهم و خیالات میکنی که اونی که اونها میگنی. بعد با خودت هم دیگه روراست نیستی. میآن بهت میگن تو چنینی و چنانی! و از کار و بارت میپرسن. تو هم فکر میکنی دارن بهت عزت و احترام میذارن ... اما اینجوری نیست. اونها دارن چُرتکه میندازن ببینن چقدر باید بهت عزت و احترام بذارن.