چنان فرو بَرَم انگشتها به قعرِ برنج
که دیده خیره بماند در آن، چو بحرِ عمیق
ح. دوست حافظ
صباحی در دکانی، شیردانی
رسید از دستِ کیپایی به دستم
بدو گفتم: که بریان یا کبابی
که از بوی دلاویزِ تو مستم
بگفتا پارهای اِشکنبه بودم
ولیکن با برنج و نان نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه آن کمینم من که هستم