اگر غمگین یا نگران بود، تنها کاری که باید میکرد، این بود که خرس محبوبش را بردارد و محکم فشارش بدهد. آنوقت خیلی زود به فکر بازی خوبی میافتاد و مشکلاتش را فراموش میکرد.
کیتی آهسته گفت: «آقای تابز! تو همیشه برایم نقشههای خوبی میکشی» حالا داشت چنین اتفاقی میافتاد... موهای نرم... چشمهای قهوهای مهربان... بله! ... نقشهای به ذهن کیتی رسید.