
کتاب یک روز مانده به عید پاک
مجموعه داستان
پدیدآورندگان:
زویا پیرزادانتشارات:
نشر مرکز٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کرم کتابخوان
۵۱
«نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!»
xmaed_ 🐈⬛
۲۹
نوشتم «جوهر سبز با همهٔ جوهرها فرق دارد. من آدمها و چیزهایی را که با همه فرق دارند دوست دارم.»
pegah
۲۵
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب نداشتن!»
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۲۵
سعی کردم به حرفهای پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم میخواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
pegah
۲۰
فکر کردم حوصلهٔ چه کاری را دارم؟ فقط نشستن و تماشای بنفشهها شاید.
pegah
۲۰
این روزها همه خستهایم.
ایران آزاد
۱۴
بعد از چهار سال هنوز باید حواسم را جمع کنم. گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی میافتد و فکرم پی خاطرهای میرود، دستهایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست میکنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
کرم کتابخوان
۱۳
«دعا تشکر ماست از پروردگار. به خاطر این همه نعمت. به خاطر این که ما را آفریده.»
اشک انار
۱۲
از آن به بعد یکی از تکیهکلامهای مارتا شد: شعور به سواد نیست.
pegah
۱۲
باید حواسم را جمع کنم. گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی میافتد و فکرم پی خاطرهای میرود، دستهایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست میکنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
رسول شعبانی
۷
مدتهاست میدانم وقت دور انداختنشان است، اما دلم نمیآید.
pegah
۶
با هیچ کس حرفش را نزده بودم. حتی خودم جرئت نمیکردم به موضوع فکر کنم.
کرم کتابخوان
۶
مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
رسول شعبانی
۶
میدانم که به بودن من احتیاجی نیست. میدانم که دانیک از پس همهٔ کارها برمیآید. میدانم که فقط میخواهد بندهایم با دنیای بیرون پارهتر از این که هست نشود و حس میکنم خستهام، خیلی خسته.
کرم کتابخوان
۴
شعور به سواد نیست.
R.Khabazian
۴
صبحهای زود آشپزخانه فقط مال من بود. چای درست میکردم، بساط صبحانه را روی میز میچیدم و تمام مدت با خودم حرف میزدم. گاهی خودم بودم، گاهی آدمهای دیگر. پدرم، مادرم، معلمها، عمه یا مادربزرگ. آدمهای صبحهایم همان جوری بودند که دوست داشتم باشند.
رسول شعبانی
۴
انگار با تشکر کردنهای مکرر عذر گناه میخواستم. هر بار پدرم و مادرم سر من با هم دعوا میکردند، احساس گناه میکردم.
pegah
۳
شعور به سواد نیست
pegah
۳
«نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!»
کرم کتابخوان
۳
پدرم پوزخند میزد. «چه مرد پخمهای! شب وقت کارهای بهتره.» و گونهٔ مادرم را نیشگون میگرفت و میخندید.
مادرم انگار سوسکی را از خود براند دست پدرم را پس میزد و پدرم بلندتر میخندید.
Fatemeh
۳
«ولی لطف زندگی توی همین چیزهاست. همین چیزهای کوچک، نه؟»
کرم کتابخوان
۲
مارتا میگفت «فنجان عمر من! اگر بشکند، من هم میمیرم!»
کرم کتابخوان
۲
«حیف عمر آدمه ارباب! جای قشنگ بینون و آب به چه درد میخوره، ها؟»
zahra yari
۲
سعی کردم به حرفهای پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم میخواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
fatemeh ghazanfari
۲
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب نداشتن!»
fatemeh ghazanfari
۲
عاشق شدن که گناه نیست، هست؟
BehRad
۱
سعی کردم به حرفهای پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم میخواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
zahra yari
۱
گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی میافتد و فکرم پی خاطرهای میرود، دستهایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست میکنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
fatemeh ghazanfari
۱
نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!
رسول شعبانی
۰
النگوها تکان نخوردند. نمیشد کسی را بیش از این رنجاند.