«نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!»
کرم کتابخوان
۵۲
نوشتم «جوهر سبز با همهٔ جوهرها فرق دارد. من آدمها و چیزهایی را که با همه فرق دارند دوست دارم.»
xmaed_ 🐈⬛
۳۰
سعی کردم به حرفهای پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم میخواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
۲۹
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب نداشتن!»
pegah
۲۷
فکر کردم حوصلهٔ چه کاری را دارم؟ فقط نشستن و تماشای بنفشهها شاید.
pegah
۲۲
این روزها همه خستهایم.
pegah
۲۰
بعد از چهار سال هنوز باید حواسم را جمع کنم. گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی میافتد و فکرم پی خاطرهای میرود، دستهایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست میکنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
ایران آزاد
۱۶
«دعا تشکر ماست از پروردگار. به خاطر این همه نعمت. به خاطر این که ما را آفریده.»
کرم کتابخوان
۱۳
از آن به بعد یکی از تکیهکلامهای مارتا شد: شعور به سواد نیست.
اشک انار
۱۲
باید حواسم را جمع کنم. گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی میافتد و فکرم پی خاطرهای میرود، دستهایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست میکنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
pegah
۱۲
مدتهاست میدانم وقت دور انداختنشان است، اما دلم نمیآید.
رسول شعبانی
۸
مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
کرم کتابخوان
۷
میدانم که به بودن من احتیاجی نیست. میدانم که دانیک از پس همهٔ کارها برمیآید. میدانم که فقط میخواهد بندهایم با دنیای بیرون پارهتر از این که هست نشود و حس میکنم خستهام، خیلی خسته.
رسول شعبانی
۷
با هیچ کس حرفش را نزده بودم. حتی خودم جرئت نمیکردم به موضوع فکر کنم.
pegah
۶
شعور به سواد نیست.
کرم کتابخوان
۴
صبحهای زود آشپزخانه فقط مال من بود. چای درست میکردم، بساط صبحانه را روی میز میچیدم و تمام مدت با خودم حرف میزدم. گاهی خودم بودم، گاهی آدمهای دیگر. پدرم، مادرم، معلمها، عمه یا مادربزرگ. آدمهای صبحهایم همان جوری بودند که دوست داشتم باشند.
R.Khabazian
۴
انگار با تشکر کردنهای مکرر عذر گناه میخواستم. هر بار پدرم و مادرم سر من با هم دعوا میکردند، احساس گناه میکردم.
رسول شعبانی
۴
«ولی لطف زندگی توی همین چیزهاست. همین چیزهای کوچک، نه؟»
Fatemeh
۴
شعور به سواد نیست
pegah
۳
«نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!»
pegah
۳
پدرم پوزخند میزد. «چه مرد پخمهای! شب وقت کارهای بهتره.» و گونهٔ مادرم را نیشگون میگرفت و میخندید.
مادرم انگار سوسکی را از خود براند دست پدرم را پس میزد و پدرم بلندتر میخندید.
کرم کتابخوان
۳
مارتا میگفت «فنجان عمر من! اگر بشکند، من هم میمیرم!»
کرم کتابخوان
۲
«حیف عمر آدمه ارباب! جای قشنگ بینون و آب به چه درد میخوره، ها؟»
کرم کتابخوان
۲
سعی کردم به حرفهای پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم میخواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
zahra yari
۲
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب نداشتن!»
fatemeh ghazanfari
۲
عاشق شدن که گناه نیست، هست؟
fatemeh ghazanfari
۲
سعی کردم به حرفهای پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم میخواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقتهایشان را میگذارند غرور.
BehRad
۱
گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی میافتد و فکرم پی خاطرهای میرود، دستهایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست میکنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
zahra yari
۱
نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!
fatemeh ghazanfari
۱
مادربزرگ گفت «نجابت یعنی این که زن تا قبل از ازدواج مطیع خواستهای پدر باشد و بعد از پیوند مقدس زناشویی از شوهر تمکین کند. این آداب و رسوم هزاران سالهٔ ماست.»
مادرم پوزخند زد. «آداب و رسوم هزاران سالهٔ ما دربارهٔ نجابت مردها چه نظری دارد؟»