جملات زیبای کتاب یک روز مانده به عید پاک | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک روز مانده به عید پاک

بریده‌هایی از کتاب یک روز مانده به عید پاک

نویسنده:زویا پیرزاد
انتشارات:نشر مرکز
امتیاز
۳.۶از ۸۶ رأی
۳٫۶
(۸۶)
«نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!»
کرم کتابخوان
نوشتم «جوهر سبز با همهٔ جوهرها فرق دارد. من آدم‌ها و چیزهایی را که با همه فرق دارند دوست دارم.»
xmaed_ 🐈‍⬛
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب نداشتن!»
pegah
سعی کردم به حرف‌های پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم می‌خواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقت‌هایشان را می‌گذارند غرور.
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
این روزها همه خسته‌ایم.
pegah
فکر کردم حوصلهٔ چه کاری را دارم؟ فقط نشستن و تماشای بنفشه‌ها شاید.
pegah
«دعا تشکر ماست از پروردگار. به خاطر این همه نعمت. به خاطر این که ما را آفریده.»
کرم کتابخوان
از آن به بعد یکی از تکیه‌کلام‌های مارتا شد: شعور به سواد نیست.
اشک انار
بعد از چهار سال هنوز باید حواسم را جمع کنم. گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه می‌شود یا نگاهم به عکسی می‌افتد و فکرم پی خاطره‌ای می‌رود، دست‌هایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست می‌کنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
ایران آزاد
باید حواسم را جمع کنم. گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه می‌شود یا نگاهم به عکسی می‌افتد و فکرم پی خاطره‌ای می‌رود، دست‌هایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست می‌کنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
pegah
مدت‌هاست می‌دانم وقت دور انداختنشان است، اما دلم نمی‌آید.
رسول شعبانی
می‌دانم که به بودن من احتیاجی نیست. می‌دانم که دانیک از پس همهٔ کارها برمی‌آید. می‌دانم که فقط می‌خواهد بندهایم با دنیای بیرون پاره‌تر از این که هست نشود و حس می‌کنم خسته‌ام، خیلی خسته.
رسول شعبانی
با هیچ کس حرفش را نزده بودم. حتی خودم جرئت نمی‌کردم به موضوع فکر کنم.
pegah
مردها اسم حماقت‌هایشان را می‌گذارند غرور.
کرم کتابخوان
انگار با تشکر کردن‌های مکرر عذر گناه می‌خواستم. هر بار پدرم و مادرم سر من با هم دعوا می‌کردند، احساس گناه می‌کردم.
رسول شعبانی
شعور به سواد نیست.
کرم کتابخوان
صبح‌های زود آشپزخانه فقط مال من بود. چای درست می‌کردم، بساط صبحانه را روی میز می‌چیدم و تمام مدت با خودم حرف می‌زدم. گاهی خودم بودم، گاهی آدم‌های دیگر. پدرم، مادرم، معلم‌ها، عمه یا مادربزرگ. آدم‌های صبح‌هایم همان جوری بودند که دوست داشتم باشند.
R.Khabazian
شعور به سواد نیست
pegah
«نگه داشتن چیزهای زیبا آسان نیست، مثل نگه داشتن من!»
pegah
پدرم پوزخند می‌زد. «چه مرد پخمه‌ای! شب وقت کارهای بهتره.» و گونهٔ مادرم را نیشگون می‌گرفت و می‌خندید. مادرم انگار سوسکی را از خود براند دست پدرم را پس می‌زد و پدرم بلندتر می‌خندید.
کرم کتابخوان
مارتا می‌گفت «فنجان عمر من! اگر بشکند، من هم می‌میرم!»
کرم کتابخوان
«حیف عمر آدمه ارباب! جای قشنگ بی‌نون و آب به چه درد میخوره، ها؟»
کرم کتابخوان
سعی کردم به حرف‌های پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم می‌خواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقت‌هایشان را می‌گذارند غرور.
zahra yari
گاهی که حواسم پرتِ سکوت خانه می‌شود یا نگاهم به عکسی می‌افتد و فکرم پی خاطره‌ای می‌رود، دست‌هایم به عادت بیست و چند ساله، دو فنجان قهوه درست می‌کنند. خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است.
zahra yari
«من فقط به یک چیز تعصب دارم، تعصب نداشتن!»
fatemeh ghazanfari
عاشق شدن که گناه نیست، هست؟
fatemeh ghazanfari
«ولی لطف زندگی توی همین چیزهاست. همین چیزهای کوچک، نه؟»
Fatemeh
سعی کردم به حرف‌های پدرم فکر کنم که مدام توی گوشم می‌خواند: مرد است و غرورش. کیفم را که دست گرفتم، یاد حرف مادرم افتادم: مردها اسم حماقت‌هایشان را می‌گذارند غرور.
BehRad
النگوها تکان نخوردند. نمی‌شد کسی را بیش از این رنجاند.
رسول شعبانی
دستش را به گونه‌اش کشید. نگاهش کردم. گریه می‌کرد. هیچ‌وقت ندیده بودم گریه کند. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. تند خودش را کنار کشید، بلند شد و راه افتاد. چیز غریبی در راه رفتنش بود.
رسول شعبانی

حجم

۷۴٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۱۱۲ صفحه

حجم

۷۴٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۱۱۲ صفحه

قیمت:
۵۶,۰۰۰
تومان