
بریدههایی از کتاب مثل همه عصرها
۳٫۴
(۵۸)
هر روز با خودم میگویم «امروز داستانی خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرفهای شام خمیازه میکشم و میگویم «فردا، فردا حتماً خواهم نوشت.»
kiana
«وقتی که میشود روی درگاهی پنجره نشست و توت خورد و تماشا کرد، چرا باید راه افتاد و به جایی ناآشنا و غریب رفت؟ کجا بهتر از جایی که میشناسمش؟ که به آن عادت کردهام؟
kiana
«آدمها چرا میروند؟ دنبال چه میروند؟ کجا میروند؟» درخت چنار میگفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین میشود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.»
کرم کتابخوان
بچه آرامش زندگی را بر هم میزد و زن این آرامش را بیش از هر چیز دوست داشت.
کرم کتابخوان
درخت چنار میگفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین میشود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.»
کاربر ۲۴۷۳۵۴۱
من و درخت چنار روبهروی پنجره با هم دوست بودیم. درخت چنار هم مثل من از رفتنها سر در نمیآورد. همیشه از یکدیگر میپرسیدیم «آدمها چرا میروند؟ دنبال چه میروند؟ کجا میروند؟»
دلداده فارغ
و من فکر میکردم کاش آدم همیشه چیزی برای چنگ زدن داشته باشد. رخت یا نردههای طلایی یک ضریح، شغلی در اداره، امید به ترفیع و عیدی و اضافه حقوق، دفترچه پساندازی در بانک، آرزوی خانهای بزرگتر با صندلیهای استیل، اتوموبیل، انگشتر برلیان، کیف لویی ویتون، ساعت رولِکس، عروسی در فلان هتل، بچههای چاق با کارنامههای پر از نمرهٔ بیست، دوستانی که بشود با آنها دربارهٔ روش درست جا انداختن فسنجان حرف زد یا پشت سر دوستان دیگر غیبت کرد یا سلمانی رفت.
hadis
مردم را تماشا میکردم و فکر میکردم «آدمها چرا این همه راه میروند؟ کجا میروند؟ انگار خوشحال نیستند. شاید چون خستهاند. از راه رفتن خستهاند.»
کیانرخ
دوست داشت دقیقاً بداند هر روز و هر ساعت چه در پیش دارد. مدتها طول میکشید تا با هر تغییر جدید خو بگیرد
Narges
دلش میخواست گریه کند. دلش میخواست پتوی گرم و بزرگی دورش بپیچند. دلش میخواست بخوابد.
سگ ولگرد
بودن در هیچ جا برایم ارزش راه رفتن و خسته شدن را نداشت. فکر میکردم «وقتی که میشود روی درگاهی پنجره نشست و توت خورد و تماشا کرد، چرا باید راه افتاد و به جایی ناآشنا و غریب رفت؟ کجا بهتر از جایی که میشناسمش؟ که به آن عادت کردهام؟
کیانرخ
«انسانی را به این دنیای مغشوش آوردن جنایت نیست؟»
Saba
کسی میآید؟ کاش کسی بیاید.
سگ ولگرد
بروم بخوابم که فردا سرحال باشم. فردا باید خرگوش کوچکی را از سوراخی گود بیرون بیاورم.
Ati
دستم را دراز میکردم به چیزی چنگ بزنم که نیفتم و چیزی پیدا نمیکردم.
سگ ولگرد
بیکار که میماند فکر میکند. فکرهای ناخوشایند، خیالهای بیهوده. از فکر و خیال میترسد.
Saba
«اگر درگاهی پنجرهای باشد و دوستی چون چنار دیگر نباید به فکر رفتن بود.»
H.M
گاهی سیگاری آتش میزند و به جایی نامعلوم خیره میشود. بعد ناگهان از جا میپرد.
سگ ولگرد
شکوفهها حال خندیدن ندارند. شکوفهها خستهاند.
سگ ولگرد
«انسانی را به این دنیای مغشوش آوردن جنایت نیست؟»
سگ ولگرد
خورشید از دیدن شهر خالی خاک گرفته و موشهای وقیح چنان دلش گرفت که راه کج کرد و دیگر از آسمان شهر نگذشت.
سگ ولگرد
و من فکر میکردم کاش آدم همیشه چیزی برای چنگ زدن داشته باشد.
سگ ولگرد
به هر دویشان گفتم اگر چیزی به من بدهند که بتوانم به آن چنگ بزنم حالم خوب میشود و دیگر نمیافتم.
سگ ولگرد
او دقیقاً میداند که حقوق ماهانهٔ شوهرش چقدر است، تا آخرین تومان و آخرین ریالش. ولی باز هر ماه آن را میشمارد، تا آخرین تومان و آخرین ریالش. انگار از این کار لذت میبرد.
دلداده فارغ
همیشه از یکدیگر میپرسیدیم «آدمها چرا میروند؟ دنبال چه میروند؟ کجا میروند؟» درخت چنار میگفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود. از زمین میشود غذا گرفت و برای آب هم به کرَم آسمان و جوی مجاور امید داشت.» و من میگفتم «اگر درگاهی پنجرهای باشد و دوستی چون چنار دیگر نباید به فکر رفتن بود.»
afsoon
«آدمها چرا میروند؟ دنبال چه میروند؟ کجا میروند؟» درخت چنار میگفت «اگر تکه زمینی باشد که بشود در آن ریشه دواند، دیگر غمی نخواهد بود.
فاطمه
هر روز با خودم میگویم «امروز داستانی خواهم نوشت.» اما شب، بعد از شستن ظرفهای شام خمیازه میکشم و میگویم «فردا، فردا حتماً خواهم نوشت.»
H.M
مردم را تماشا میکردم و فکر میکردم «آدمها چرا این همه راه میروند؟ کجا میروند؟ انگار خوشحال نیستند. شاید چون خستهاند. از راه رفتن خستهاند.»
سگ ولگرد
زود خسته میشدم و میخواستم بغلم کنند.
سگ ولگرد
فاصلهها تمام نشدنی بودند و بودن در هیچ جا برایم ارزش راه رفتن و خسته شدن را نداشت.
سگ ولگرد
