آن روز بعد از ظهر، بعد از برگشتن از مدرسه، پوستر بزرگی کنار ورودی ساختمان دیدم. چشمهایم از آفتاب تیز تار شد. حروف با جوهر قرمز نوشته شده بودند.
پدر عزیز و مادر عزیز است،
اما هیچکس بهاندازهٔ صدر مائو عزیز نیست...
قدمهایم را تندتر برداشتم و با افکار آشفته از میان جمعیتِ جلوِ پوستر بهزور راه باز کردم. من هرگز صدر مائو را ندیده بودم. شک داشتم که وقتی مریضم از من مراقبت کند یا با من ترانههای انگلیسی بخواند. او هرگز نمیتوانست عزیزتر از پدر و مادرم باشد.