گاهی که طاقتش از درد طاق میشد، توی سالن بیمارستان میرفتم و روی همان نیمکت چوبی که روز اول نشسته بودم مینشستم. به خودم و او فکر میکردم. به روزهای اولی که این راه را انتخاب کرده بودم. حالا باید حرفهای آن روزهایم را با عمل ثابت میکردم. باید آماده میشدم برای یک زندگی تازه، به خودم نهیب میزدم: «بمون... تا ابد... این راهیه که خودت انتخاب کردی...» با این فکر بر شیطان لعنت میفرستادم؛ خیسی صورتم را با گوشهٔ چادر سیاهم پاک میکردم؛ از جا بلند میشدم و میرفتم داخل اتاق.
roshana