باز آرام به راه افتاد. جنبشی شگرف در دل زمین افتاده بود. با هر گام میهنبانو رویش گندمها فزونی میگرفت. آرام پیش میرفت و زندگی میبخشید. ساقههای گندم تا به میانۀ کمرش بالا میآمدند. امید و سپاس از پایش به زمین میرفت تا انگار خانه به خانهٔ آزادگان آن آب و خاک را نوید و امید بخشد و فرابخواند و باز فرابخواند. اندکاندک همۀ دشت سبز و زرد میشد. گویی زر و زمرد را به هم آمیخته بودند، اما تنها گندمزارها نبود که سر برمیآورد. درختان خشکیده شاخه، نیز سبز میگشتند. همۀ باغها بهبار مینشستند و صد باغ تازه در هرسو سر برمیآورد. میهنبانو به میانۀ دشت رسید. از او تا هرسو گندمزار و شبدر و جو روییده بود..