
Bahador
۲
چون منی با چون اویی پیمان وفاداری نمیبندد
Bahador
۲
لغزشهای کوچک، سقوطهای بزرگ را در پی دارد.
Fateme☆_☆
۲
سردار کربلا حسینبنعلی (ع):
الناسُ عَبِیدُ الدُنیَا
و الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی أَلسِنَتِهِم
یَحُوطونَهُ ما دَرَّتْ مَعایِشُهُم
فَإذا مُحّصُوا بِالبَلاءِ، قَلَّ الدَّیانُونَ
مردم بندگان دنیایند و دین، لقلقهٔ زبانشان است مادامی که دنیایشان لطمه نبیند، دینخواهاند؛ اما در میقات بلا، دینداران اندکاند.
نصیری
۲
اما بدان که مادرم فاطمه، شکایت ما را به پدرش رسول خدا خواهد کرد. بدان احدی از آنان که بهواسطهٔ آزار فرزندانش او را آزردهخاطر کردهاند، وارد بهشت خدا نخواهند شد.
Fateme☆_☆
۱
-یا حسین، از خیر جنگ با اهل باطل بگذر و راه سازش با آنان را در پیش بگیر. زر و زور در مشت آنان است و ناگزیر، پیروزی هم.
-کودکانه میاندیشی اباعبدالرحمن. در حقارت دنیا همین بس که سر مبارک یحیی (ع)، آن پیامبر راستین الهی، پیشکش شد به زنی بدکاره از بنیاسرائیل.
نصیری
۱
به خداوندی خدا سوگند، فرمانروایی تمام دنیا را به قیمت خون حسین نمیخواهم. ای مروان، به خدا سوگند، گمان نمیکنم بتوان با دستی آغشته به خون پسر پیغمبر به دیدار خدا رفت و سبکبال بود. خداوند به قاتل حسین نگاه نخواهد کرد، پاکش نخواهد کرد و او را به عذابی دهشتناک گرفتار خواهد کرد.
Fateme☆_☆
۱
سعیدبنعبدالله حَنفی نیز برخاست:
نه. به خدا سوگند، هرگز رهایت نمیکنیم و از تو جدا نمیشویم تا خداوند شاهد باشد که ما به وصیت رسولش محمد (ص) پایبند بودیم.
اگر بدانم که در این راه کشته میشوم، سپس زنده و سوزانده میشوم و خاکسترم را به دست باد میدهند و این کار هفتاد مرتبه تکرار خواهد شد، باز هم رهایت نخواهم کرد تا در پیش رویت مرگ را در آغوش کشم. چرا چنین نکنم؟ یک بار کشته میشوم و به عزّتی میرسم که تا ابد تمامی ندارد.
نصیری
۱
لغزشهای کوچک، سقوطهای بزرگ را در پی دارد.
Fateme☆_☆
۱
عَمروبنقُرطَه نزد حسین (ع) رفت و اذن قتال گرفت. به میدان نبرد شتافت و جنگید؛ جنگیدنی سزوار آزادمردان، مشتاق خدمت سلطان آسمان و زمین و امیدوار به پاداش الهی.
شمار بسیاری از سپاهیان ابنزیاد را به درک واصل کرد؛ چون کوه، استقامت کرد و مانند شیر، دلاوری. تیری بهسوی حسین (ع) پرتاب نشد، مگر اینکه با دستانش آن را گرفت و شمشیری از نیام بیرون نیامد، مگر آنکه جانش را سپر آن کرد.
Fateme☆_☆
۱
سویدبنعمرو جلو آمد. مردی شریف که به خواندن نمازِ بسیار شهره بود. با اذن امام به میدان رفت و مبارزه آغاز کرد. شیری دلیر بود که بر دل دشمن میزد و ضربات بزدلانهٔ دشمن چیزی از دلاوریاش نمیکاست. آنقدر ضربه خورد تا ناتوان و بیهوش در میان کشتگان افتاد.
توانی برای ادامهٔ نبرد نداشت که ناگاه صدایی به گوشش رسید: «حسین کشته شد. حسین کشته شد.»
جانی تازه در رگهایش دوید، برخاست و خنجری از کنار کفشش برکشید و در میان حیرت سیاهدلان دشمن، بار دیگر به میدان بازگشت و آنقدر به مبارزه ادامه داد تا کشته شد. رضوان خدا بر او باد.
Fateme☆_☆
۱
سپس فرمود: «مصیبت بزرگ است و کمرشکن؛ اما میدانم که خداوند مرا میبیند و داغ دلم را شاهد است. همین، مصیبت را بر من آسان کرده است.»
Fateme☆_☆
۱
مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگیاش آب کنـد دریا را
کوفه شد علقمه، شقالقمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
zed.mim
۱
«اگر مسلمانان دست از یاری حسین بکشند، ذلت، سرنوشت آنها خواهد بود»؛
Bahador
۰
ولی در میدان تقابل حق و باطل، لاجرم باید در یک سو ایستاد.
بیطرف، علیه دو طرف است.
امامعلی (ع) فرمودهاند: «السَّاکتُ أَخُو الرَّاضِی وَ مَنْ لَمْ یکنْ مَعَنَا کانَ عَلَینَا».
Bahador
۰
-به همان خدا سوگند که ما بر این امر از شما تواناتریم. اما میخواهیم این واقعه اتمامحجتی باشد برای همه؛ چه آنان که هلاک میشوند، چه آنان که به حیات ابدی دست مییابند.
Bahador
۰
تاریخ خفته را فقط خون زلال مؤمنان مبارز بیدار میکند.
Bahador
۰
حتی اگر دنیا پشیزی ارزش دارد بدان که پاداش الهی ارزشمندتر است و اگر این بدنها را برای مرگ ساختهاند کشتهشدن در راه خدا سزاوارتر است و اگر روزی را از پیش مقدر کردهاند دوری از حرص زیباتر است و اگر سرانجامِ ذخیرهٔ اموال، نهادن و رفتن است پرهیز از بخل نیکوتر است
Fateme☆_☆
۰
ولی در میدان تقابل حق و باطل، لاجرم باید در یک سو ایستاد.
بیطرف، علیه دو طرف است.
امامعلی (ع) فرمودهاند: «السَّاکتُ أَخُو الرَّاضِی وَ مَنْ لَمْ یکنْ مَعَنَا کانَ عَلَینَا».
Fateme☆_☆
۰
جبرئیلا این حدیث محنت ایوب نیست
داستان یوسف و یعقوب نیست
صبر ایوب از کجا و این بلا
این حسین است و زمین کربلا
حسین (ع) غریبانه، اما دلاورانه، به میدان شتافت و فریاد برآورد: «هان! مگر کمر به قتل مهمانتان نبستهاید؟ جلو بیایید بزدلان بیوفا.»
کوفیان یکییکی به نبرد حسین (ع) میرفتند و در اندکزمانی، خاک کربلا را با خونشان نجس میکردند. باشد که تابش آفتاب و بارش باران این نجاستها را پاک کند.
Fateme☆_☆
۰
سِنانبنانَس، خبیث دیگری از لشکریان کفر و نفاق، خود را به حسین (ع) رساند و با دنائت تمام، گلوی حضرت را برید و بیشرمی خود را چنین آشکار کرد: «به خدا که سر از تنت جدا میکنم؛ با اینکه میدانم تو پسر رسول خدا هستی و بهترین حسبونسب را داری.»
Fateme☆_☆
۰
هیچ آزادمردی نبود که بیپروا فریاد بکشد: ای بزدلان سیهدل، چرا پیمان شکستید؟ حال که شکستید، چرا برای جنگ با او داوطلب شدید؟ چرا لبتشنه کشتید؟ حال که کشتید، چرا بر تن بیجانش اسب دواندید؟ چرا لباسهایش را به یغما بردید؟ چرا سرهایشان را غنیمت جنگی کردید؟ و هزاران پرسش بیپاسخ دیگر؛ تا شاید بار سنگین این پرسشهای بیپاسخ از دوش تاریخ برداشته شود.
Fateme☆_☆
۰
-چیزی جز زیبایی ندیدم. آنها گروهی بودند که بقای حق و حقیقت را در فنای خویش دیدند؛ پس درنگ نکرده، جانشان را فدا کردند. بهزودی آنها را خواهی دید که پاسخت را میدهند و داد خویش از تو بازمیستانند. آن دم ببین که چهکسی درمانده و بیچاره است. مادرت به عزایت بنشیند پسر مرجانه!.»
Fateme☆_☆
۰
پس رو به ابنزیاد فرمود: «مرا از مرگ میترسانی؟ انگار نمیدانی ما خاندانی هستیم که کشتهشدن عادت ما و شهادت شرافت ماست.»
Fateme☆_☆
۰
برخی هلهلهکنان و برخی گریهکنان، اما بیحرکت...
نه تحمل آن زندگی ننگین را داشتند، نه شهامت درهمریختنش را.
Fateme☆_☆
۰
این صدای فریاد عبدالله عفیف ازدی، یکی از بزرگان و زاهدان سرشناس شیعه، بود که جملهٔ پسر زیاد را نیمهتمام گذاشت. او دو چشم خویش را در رکاب علیبنابیطالب (ع) از دست داده و همواره در مسجد کوفه به عبادت مشغول بود. عبدالله عفیف فریاد زد: «ابنزیاد! درغگو تویی و پدرت و هر آنکه تو را به این کار گماشته و پدرش. ای دشمن خدا، فرزندان پیامبر را میکشی، بعد بالای منبر ایشان میروی و سخن بهگزاف میگویی؟»
Fateme☆_☆
۰
عبدالله عفیف شمشیر را در دست گرفت و دلاورانه پا به میدان گذاشت؛ یک نفر در مقابل یک لشکر.
هر روز عاشوراست و هر سرزمینی کربلا!
نصیری
۰
شاید سیاهی غلوزنجیر بهدست اهلبیت حسین (ع)، لشکری بسازد با باوری سپید که ساخت و بنیاد بنیامیه را بر باد دهد.