
چرخ نیلوفری
۴۷
. به قول ژان پل سارتر: «ساعت سه برای هرکاری که آدم میخواهد انجام دهد یا همیشه خیلی دیر است یا خیلی زود. لحظهای غریب در بعد از ظهر.»
آرزو
۳۷
نمیدانم! شاید تنها حُسن بیکسی همین باشد که بعد از مُردن و تمام شدن، اندوهی بر دل دیگران باقی نمیگذارد.
Marziyeh
۲۷
پول نه تنها چرک دست نیست، بلکه یکی از نعمات بزرگی است که باید در زندگی جریان داشته باشد تا آدمیزاد با سرعت بیشتر و خیال راحتتر به اعتلای روح و روانش بپردازد.
کاربر ۴۵۰۱۲۵۳
۲۳
خوشبهحال اونایی که مثل خورشیدن. دور هم که میشن باز به چشم میان. ولی همه که خورشید نمیشن. خیلی از آدمای زندگیمون معمولیاند. ای خوشا به احوال اونایی که ذاتشون مث خورشید گندهس. از دورِ دور هم دیده میشن. از فاصلهٔ دور هم یاد و خاطرشون به آدم نور و گرما میرسونه.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۲۲
«همنشین تو از تو به باید تا ترا عقل و دین بیفزاید.»
parichehr
۱۴
هر انسان یک پازل هزار تکهٔ شخصیتی است. هزار سال هم که عمر کند و همه را هم صرف خودشناسی کند تا خود گمگشتهاش را بیابد، باز هم کم است.
Roshanak
۱۲
بگذار آب پاکی را روی دستت بریزم؛ نویسندگی درآمدی ندارد. هرکس به تو گفته که قلمت را کلنگ کن تا از این طریق شکاف روزیات را فراخ کرده باشی، ترا سخت در گمراهی فرو برده است.
مریم
۱۲
انسانها برای پیشاُفتادن در زندگی احتیاج به یک نیرو محرکهٔ قوی از جنس عشق و اُمید دارند.
چرخ نیلوفری
۱۱
مرگاندیشی نهایت هدفمندی انسانرو میرسونه. هرچقدر هدف در زندگی متعالیتر و بزرگتر باشه، به خط انتهایی زندگیت بیشتر فکر میکنی و سعی میکنی قبل از فرا رسیدن مرگ، رسالتترو بهتر و جامعتر انجام بدهی. چون باید اهداف متعالیت را به کمال برسونی.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۱۰
بر این عقیدهام که اگر حرف یا نوشتههای کتابهایم حتی به درد یک نفر بخورد، رسالتم را انجام دادهام و از بیهوده زیستن رهایی یافته و برای رفتن به مراحل بالاتر زندگی نمرهٔ قبولی گرفتهام.
parichehr
۹
«شبی از شبها
به تماشا بنشین
تیر چالاک شهابی را
که در انبانهٔ شب گم گردد.
و به یادآر که ما نیز شبی،
یا روزی
اینچنین در قدم مرگ فرو میاُفتیم»
کاربر ۴۵۰۱۲۵۳
۸
اگر هدفت معنوی است و بر این مبنا قرار دارد که «کتابی منتشر میکنم ولو اینکه یک نفر هم آنرا بخواند»، اگر چنین دیدگاهی در سر داری، از تو خواهش میکنم هرچه سریعتر این کار را انجام بده؛ زیرا فهمیدهای که برای چه در این دنیا هستی.
Roshanak
۸
مرگ از نظر من یک راحتی مطلق بود که بالاخره باید هر کسی را در بر میگرفت. در آنروزهای سخت زندگی، هرچقدر که انسانی دردمندتر بود، رفتنش بهجای درد فقدان، نوعی احساس آرامش را در وجودم تولید میکرد. در چنین مواقعی نیرویی پنهان از وجودم با کسی که در این راحتی مطلق فرو رفته بود، آن حس خوش را شریک میشد و در یک کشش خاص، رهایی او از درد و رنج را در با لذتی سکرآور در وجودم حس میکردم.
Roshanak
۸
در همین ابتدای جوانی از من گذشته بود که بهدنبال چشم شهلا و خرمن گیسو و عشوه و لوندی بروم. روحم بهدنبال کسی بود که در شکنندهترین حالات زندگیاش و در زمانهایی که در تاریکترین دوران به سر میبرده، حتی شده با نقاب، خودش را ایستاده نشان داده باشد.
کاربر ۴۵۰۱۲۵۳
۸
سخن گفتن از رنج آدمی کار هر کسی نیست. خیل بیشماری از انسانها بهجای بازگویی زوایای تاریک زندگی، در مستور کردن گذشته اُستاد شدهاند. اکثر ما انسانها سعی میکنیم رنجها را پشت پردهٔ دارایی یا القابمان بپوشانیم و آنچه بر ما تا کنون گذشته را پشت پیشوندهای اُستاد و دکتر و مهندس و رئیس پنهان کنیم. غافل از اینکه پیشوندها نقاب نیستند. فقط اعتباری هستند که هرکدام به اندازهٔ کوه دماوند روی دوش ما مسئولیت میگذارند؛ ولاغیر. آنچه بر ما گذشته خوب یا بد قسمتی از هویت ما است و بازگویی آن برای دیگران نه تنها از اعتبار امروزمان نمیکاهد، بلکه اُمید و تجربه را هم به مستمع منتقل میکند.
parichehr
۸
آن آقا یا خانمی که در لندن و نیوجرزی و آدلاید نشسته، مگر چه در کتابش نوشته که میخواهد همهٔ انسانهای دنیا با تمامی تفاوتهایشان را با یک فرمول به سوی خوشبختی رهنمون سازد؟ پس خودسازی چه میشود؟ ساعتها در خود فرو رفتن، مراقبه، نگاه در خویشتن خویش، تهذیب نفس و تمرین و تکرار اخلاقیات سازنده چه میشود؟
با جابجا کردن پنیر و قورت دادن ناشتای یک قورباغه و پرهیز از گوسفند شدن و قول دادن برای پرهیز از بیشعوری، چه اتفاق و تحول دائمی در خودم یا دیگران رخ خواهد داد؟ جواب بنده که قطعاً هیچ است.
Marziyeh
۸
در زندگی همهٔ ما وقایعی هست که حتی نمیخواهیم در ذهن آنها را مرور کنیم و همیشه از روی آن قسمت از خاطراتمان پریدهایم. بیان کردن همان مسائل در قالب داستان میتواند تا میزان بسیار زیادی از تلخی آنها بکاهد.
کاربر ۴۵۰۱۲۵۳
۷
میخواستم در آنسوی تمام بُعدها او را دوست داشته باشم. در یک جاودانگی مطلق و بینهایت. مثل شاملو که برای آیدا نوشته بود: «در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم. در آن دور دست بعید که رسالت اندامها پایان میپذیرد.» من هم مثل شاملو دوست داشتم عشقم تا یک بُعد ناشناخته، در فرای دنیای مجسم امتداد یافته و جاویدان باشد. حتی تا زمانی که در تمام روز و شبهایش دیگر در این دنیا نباشم. در تمام اعصار و قرون نیامده و بعد از تمام تولدها و مردنها.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۷
در این دنیای بیاعتبار که دست مرگ اعضای خانوادهام را یک به یک درو کرده بود، حس عشق میتوانست ابزار خوبی برای تسکین آلام درونیام باشد. آن هم در دنیایی فانی که هیچ اعتباری به فردای نیامدهاش نبود. عشقی که به فراخور سلیقهٔ هر شخص میتوانست متفاوت باشد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۶
از این سبب بهبیان چنین صحبتهایی در این مجلس میپردازم که اگر کسی نوشتههایم را خواند، علت نویسندهشدن مرا رفاه مادی نپندارد و به این تصور نباشد که از روی شکم سیری و فکر آزاد و در مسیری هموار و شرایط مساعد دست به قلم برده و تألیفاتی را نشر دادهام. خیر؛ بههیچوجه بدین صورت نبودهاست. مسیر من برای رسیدن به چنین جایگاهی یک مسیر سنگلاخی و پُر فراز و نشیب بوده که در طول آن علاوه بر از دستدادن اعضای خانواده و چشیدن طعم تلخ تنهایی با ناامنیهای شدید مالی هم دست و پنجه نرم کردهام و از همه بدتر مدتی را در محیطی زیست کردم که از لحاظ فرهنگی برایم به مثابهٔ زندانی بزرگ بود که روحم را فشرده ساخته و اجباراً مرا در انزوایی طولانی برد. انزوایی که مجبورم کرد تا در پیلهٔ تنهایی و دردآلود خود فرو بروم، بلکه روزی به پروانگی برسم.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۶
همانطور که ثروت بدون کمالات به پشیزی نمیارزد، گنجینهای از معرفت و دانش هم با وجود ناامنی مالی، بهخوبی به انسان فرصت شکوفایی روحی را نخواهد داد. زیرا بر این عقیدهام که پول نه تنها چرک دست نیست، بلکه یکی از نعمات بزرگی است که باید در زندگی جریان داشته باشد تا آدمیزاد با سرعت بیشتر و خیال راحتتر به اعتلای روح و روانش بپردازد. هیچگاه نیز اعتقاد به زندگی صوفیوار بهمانند عارفان قدیمی نداشتهام و قانع بودن به تکهنانی برای رسیدن به معنویت را جایز ندانستهام. آنهم در جامعهٔ مدرن امروزی که حتی برای رسیدن به رشد روحی هم باید از یک سری مادیات بهرهمند بود.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
۶
وصال و فراق در قاموس افکار و چهارچوب عشق خاصم جایی نداشت. تمامی این واژگان را در برابر چنین عشق عظیمی تهوعآور و مزخرف میدانستم. من فقط زاده شده بودم که دیوانهوار و در یک خط ممتد همیشگی او را دوست بدارم.
کاربر ۵۴۰۴۱۵۰
۶
خلاصه اینکه زیباییاش برایم روح داشت یا شاید اشتباه گفته باشم؛ روحش برایم زیبا بود.
کاربر ۵۴۰۴۱۵۰
۶
بیوطنتر از کسی که توی غربت زندگی میکنه اونیه که بعد از مدتها دوباره به وطنش برمیگرده. این آدم خیلی غریب و تنهاست. چون تا موقعی که توی غربت زندگی میکنه میره توی لاک تنهاییهاش و توقعی از محیط اطراف و آدماش نداره؛ ولی وقتی به وطن برمیگرده همهجا دنبال آدمها و مکانها و حسهای آشنایی میگرده که اکثراً هم قابل پیدا شدن نیستن. این غریبی از صد تا زندگی توی دیار غربت بیشتر پدر درمیاره.
reyhaneh
۶
بیوطنتر از کسی که توی غربت زندگی میکنه اونیه که بعد از مدتها دوباره به وطنش برمیگرده. این آدم خیلی غریب و تنهاست. چون تا موقعی که توی غربت زندگی میکنه میره توی لاک تنهاییهاش و توقعی از محیط اطراف و آدماش نداره؛ ولی وقتی به وطن برمیگرده همهجا دنبال آدمها و مکانها و حسهای آشنایی میگرده که اکثراً هم قابل پیدا شدن نیستن. این غریبی از صد تا زندگی توی دیار غربت بیشتر پدر درمیاره.
Marziyeh
۵
لبی که خنده نداشته باشه شکاف دیواره.
کاربر ۵۴۰۴۱۵۰
۴
تازه فهمیدم که سعدی چه زجری با رفتن کاروان دلدارش کشیده و چه سوز و گدازی در این شعرش هست که میگوید: «ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود.»
مریم
۴
هر کی خر شد من پالون و هر کی در شد من دالون
مریم
۴
به قول هدایت در میان ازدحام آدمها، مردهای متحرک بیش نبودم.
Marziyeh
۴
انسان هرچقدر هم که خوب و خوش عمر کرده باشد، نهایتاً پایانی غمانگیز خواهد داشت.