مرگ از نظر من یک راحتی مطلق بود که بالاخره باید هر کسی را در بر میگرفت. در آنروزهای سخت زندگی، هرچقدر که انسانی دردمندتر بود، رفتنش بهجای درد فقدان، نوعی احساس آرامش را در وجودم تولید میکرد. در چنین مواقعی نیرویی پنهان از وجودم با کسی که در این راحتی مطلق فرو رفته بود، آن حس خوش را شریک میشد و در یک کشش خاص، رهایی او از درد و رنج را در با لذتی سکرآور در وجودم حس میکردم.