پی بردن به عمق وفاداری و عشقی که در پشت آن نقاب بی احساس جریان داشت ارزش یک جراحت که هیچ ارزش چندین جراحت را داشت. چشمان روشن و نافذ هولمز لحظهای فروغ خود را از دست داد و حالت جدی چهرهاش با لرزیدن چانهاش از بین رفت و لبهای سفت و محکمش شروع به لرزیدن کرد. یکدفعه و به ناگاه نگاهم متوجه قلبی بزرگ در کنار مغزی بزرگ شد. تمام سالهای خدمت صادقانه و خاضعانهام در آن لحظهٔ روشنبینی به اوج رسید.