جملات زیبای کتاب نسیمی که بر ستاره ای وزید | طاقچه
تصویر جلد کتاب نسیمی که بر ستاره ای وزید
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب نسیمی که بر ستاره ای وزید

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۱۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
جونگ میونگ لی، مژگان رنجبر
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Soh Bat
۴
هنگامی که لبخند بر لبانش در درنگ بود، چشم‌هایش نه حالت مراقب داشتند و نه حالت ناراحت و نگران
Soh Bat
۳
به‌طرز عجیبی دستور او مانند یک خواهش می‌نمود
Soh Bat
۳
"واقعیت‌هایی را که آشکار شده‌اند بپذیر. حقیقت فقط باعث می‌شود همه رنج بکشند."
Soh Bat
۳
گاهی دروغ‌های غیرمنطقی می‌توانند تبدیل به حقیقت شوند
Soh Bat
۳
آن‌هایی که ما را به اسارت بردند از ما خواستند سرودی بخوانیم؛ و آن‌هایی که ما را غارت کردند خواستار شادمانی از جانب ما شدند
Soh Bat
۲
"پرومتئوس آتش دزدید. اهمیتی ندارد که چه دزدیده باشی یا برای چه کسی؛ دزدی باید مجازات شود."
Soh Bat
۲
گل سرخ با هر نام دیگری همچنان معطر بود، اما دیگر گل سرخ نبود اگر گل سرخ نامیده نمی‌شد
Soh Bat
۲
حس کرد که قلبش گرم می‌شود؛ او، متأثر از زیبایی، دریافت که هنوز انسان است
Soh Bat
۲
عشق و خجالتش را با خشم نشان می‌داد، فریاد می‌زد تا همدردی‌اش را ابراز کند و هنگامی که توجه و علاقه نشان می‌داد خشن بود
Soh Bat
۱
جنگ آغاز شده بود؛ تمام کاری که می‌توانست بکند جنگیدن بود.
Soh Bat
۱
هیرانوما با خود لبخند می‌زد. نقشه‌اش داشت کار می‌کرد. خشونتْ آخرین خط دفاعی بود
Soh Bat
۱
حبس، فقر، مرگ. این‌ها واژه‌هایی بی‌باکانه بودند، اولین توصیفات آشکار از جنگ
کاربر ۸۸۲۵۸۰۳
۱
به میدوری فکر کردم. در برابر او، من آدمی گنگ بودم. او از احساسات پرشوری که در قلب من آشفته و خروشان بود بی‌خبر بود. یا شاید هم می‌دانست، اما وانمود می‌کرد که نمی‌داند.
Soh Bat
۰
باید او را فراموش می‌کردم تا خودم به دست فراموشی سپرده نشوم. نمی‌خواستم تمام زندگی‌ام را برای امید به معجزه هدر بدهم
Soh Bat
۰
"من باید راجع به زندگی‌اش بدانم تا مرگش را درک کنم. فقط هنگامی که بدانم او چگونه زندگی کرد می‌توانم بفهمم که چرا مرد."
Soh Bat
۰
"تو به همان اندازه از خداوند متنفری که من دوستش دارم. یا شاید هم درواقع بیشتر از آن از او متنفری. ما هر کدام به شیوهٔ خودمان عاشقش هستیم یا از او متنفریم. اگر وجود نداشت، دلیلی نداشتی که از او متنفر باشی."
Soh Bat
۰
هیچ‌چیز تغییر نکرده!" "نه، تو تغییر کرده‌ای." حق با هیرانوما بود. اگر او رومئو و ژولیت را نخوانده بود، در چنین مشاجرهٔ احمقانه‌ای که راجع به گل سرخ‌ها و نام‌ها بود درگیر نمی‌شد
Soh Bat
۰
مردمی که باید بمیرند خواهند مرد، و آن‌هایی که زنده می‌مانند باید خوب زندگی کنند
Soh Bat
۰
مردم معمولاً دروغ می‌گویند به این علت که می‌ترسند یا به این دلیل که امیدوار هستند
Soh Bat
۰
به هر چیزی که مظهری از آن بود خیانت کرده بود
Soh Bat
۰
دریافتم که چیزی به‌عنوان خاطرهٔ بد وجود ندارد. تمام خاطرات ارزشمندند
Soh Bat
۰
برای رفتن به یک ستاره سوار مرگ می‌شویم
Soh Bat
۰
می‌دانست که خودش یک زندانی است، اما نمی‌دانست که چرا آنجاست. می‌دانست که شاعر است، اما نمی‌دانست که چه می‌نوشت. می‌دانست که کتاب می‌خواند، اما از محتوایشان خبر نداشت
Soh Bat
۰
لبخندی بر چهره‌اش شکفت، مانند همان لبخندی که در اولین روزی که دیده بودمش بر چهره‌اش بود. اما حالا، همه‌چیز را از او گرفته بودند
Soh Bat
۰
"همان‌طور که گفتم، تو کارت را خوب انجام دادی. کار تو این بود که کاملاً گول بخوری."