آرزوی او به هر رو این بود:
میخواهم بیست نفر را دور هم جمع کنم و از این دنیای جنگ و نکبت بادبان عزیمت بکشم و مهاجرنشین کوچکی ایجاد کنم، جایی که برای تأمین نیازهای زندگی پولی در کار نباشد، مگر نوعی زندگی اشتراکی و قدری احترام واقعی. آنجا مهاجرنشینی خواهد بود ساختهشده بر اساس احترام واقعی به تمام اعضای جامعه ــ جامعهای که بیشتر بر فرض خوبی اعضایش بنا شده تا بر فرض بدی آنها.