
بریدههایی از کتاب ماه کامل می شود
۲٫۹
(۱۴)
متوجه شده بودم که برای هر کس که تعریف کنی شکل ماجرا عوض میشود. یکی با بیعلاقگیاش داستان را بیمزه میکند. یکی با پیشداوریاش ماجرا را اخته میکند. یکی هم با اعتمادش داستان را پر از جزییات شیرین میکند.
maryam
هیچ کاری بیمعنیتر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی از خودت بگویی
باب ر🌱
لذت بردن از زندگی هنر بود و من توی این یکی بدجوری خنگ بودم.
باب ر🌱
تا مدتها نتوانستم این دورویی را به خودم ببخشم. خودم هم نمیدانم چطور از دهانم درآمد. فکر میکردم با بالا رفتن سنم تعداد جملههای ناخواسته در زندگیام کمتر بشود ولی دیگر پاک ناامید شده بودم.
maryam
شبها صد بار به عکسش نگاه میکردم. زوم میکردم توی موهایش که فر بود، توی چینهای دور چشمش، روی دندانهایش که سفیدیاش از وسط لبهایش دیده میشد. کامپیوتر را که خاموش میکردم چهرهاش غیب میشد. چیزی در من به او عادت نمیکرد.
maryam
«خانوم تو سفر میکنی؟»
«نه زیاد.»
خواستم توضیح بیشتری بدهم که پرید وسط حرفم.
«چطور انتظار داری چیزی از زندگی بفهمی؟»
باب ر🌱
تازه فهمیدم همسفر مهمتر از خود سفر است.
باب ر🌱
بعد هم فکر کردم سفر همینش خوب است. اینکه بدانی چه کسانی به تو نزدیکترند وقتی اینقدر از آنها دوری.
باب ر🌱
«به خودت اعتماد کن.»
خندهام گرفت.
«تحمل خودم را ندارم.»
باب ر🌱
ساعتها مثل فیلم آهسته رفتار خودم را مرور میکردم. حرفهایی را که زده بودم به یاد میآوردم. ذهنم از این تکرار خسته نمیشد. ناخواسته روی لحظههایی توقف میکردم که با من صمیمی حرف زده بود.
maryam
متوجه شده بودم که برای هر کس که تعریف کنی شکل ماجرا عوض میشود. یکی با بیعلاقگیاش داستان را بیمزه میکند. یکی با پیشداوریاش ماجرا را اخته میکند. یکی هم با اعتمادش داستان را پر از جزییات شیرین میکند.
باب ر🌱
«خانوم، زندگی در این خیابان با زندگی در آن یکی، از تو آدم متفاوتی میسازد. حساب کن اگر در پاریس به دنیا میآمدی یا سلفچگان اصلاً این آدمی بودی که الان هستی؟»
باب ر🌱
«آدمها که سلسله مراتب ندارند. یک روستایی میتواند همانقدر از زندگی بفهمد که یک دانشمند.»
باب ر🌱
