متوجه شده بودم که برای هر کس که تعریف کنی شکل ماجرا عوض میشود. یکی با بیعلاقگیاش داستان را بیمزه میکند. یکی با پیشداوریاش ماجرا را اخته میکند. یکی هم با اعتمادش داستان را پر از جزییات شیرین میکند.
maryam
تا مدتها نتوانستم این دورویی را به خودم ببخشم. خودم هم نمیدانم چطور از دهانم درآمد. فکر میکردم با بالا رفتن سنم تعداد جملههای ناخواسته در زندگیام کمتر بشود ولی دیگر پاک ناامید شده بودم.
maryam
ساعتها مثل فیلم آهسته رفتار خودم را مرور میکردم. حرفهایی را که زده بودم به یاد میآوردم. ذهنم از این تکرار خسته نمیشد. ناخواسته روی لحظههایی توقف میکردم که با من صمیمی حرف زده بود.
maryam
شبها صد بار به عکسش نگاه میکردم. زوم میکردم توی موهایش که فر بود، توی چینهای دور چشمش، روی دندانهایش که سفیدیاش از وسط لبهایش دیده میشد. کامپیوتر را که خاموش میکردم چهرهاش غیب میشد. چیزی در من به او عادت نمیکرد.
maryam