
٪۶۰
دانشجو
۱۹
آغاز حکمت همانا هراس از آدمیان است
دانشجو
۱۸
«آنکه زن و بچه دارد، گروگان سرنوشت است؛ زیرا آنان موانعی بر سر راه اقدامات بزرگ هستند، چه اقدامات خوب و چه کارهای بد و نامبارک. مطمئناً بهترین و، از نظر رفاه عمومی، شایستهترین آثار را مردان مجرّد یا بیبچهای به سرانجام رساندهاند، که میل و مایهٔ خود را در راه خیر همگانی به کار بستهاند.»
M.o
۱۸
برای اینکه انسانها ما را دوست داشته باشند، باید شبیه خودشان بشویم؛ اما وای، چه خر در چمنی! آنچه آنها را کنار هم جمع میکند و فراهمشان میآورد، پلشتی، حقیرمایگی، سطحیبودن، مسکینروحی و ترحمانگیزی است.
دانشجو
۱۴
بیشتر آدمها به درختان شاهبلوط میمانند، ظاهرشان طوری است که گویی احترامبرانگیز و منفردند، ولی بیاندازه غیرقابلتحمل و بیمزهاند
ویماند
۱۴
من نیز همصدا با فیلسوفان عهد کهن، با سقراط و ارسطو، فراغت خاطر را والاترین دارایی زمینی میدانم.
دانشجو
۱۲
تأهل= جنگ و ناداری! تجرد= صلح و فراوانی.
حتی سرایندهٔ برجستهٔ عشق (پترارکا)، میگوید:
«هر که جویای آرامش است، باید که بپرهیزد از زن،
از کارگاهِ بیتعطیلِ هزارگونه گلایه و دعوا.»
ویماند
۱۲
«زیرک جد و جهد نمیکند پی لذت،
بلکه در پی تخفیفِ درد میکوشد.»
ارسطو،
ویماند
۱۱
«گونهای ذکاوت والاتر از آنچه معمولاً از آن یاد میکنند وجود دارد، و عبارت از این است: جسورانه در پی شخصیت خود رفتن و دلیرانه تمام زیانها و ناملایماتی را که ممکن است به وجود بیاید، کنار زدن.»
ویماند
۷
۶
آبوهوا و شیوهٔ زندگی در برلین برای من بیانگر هیچچیز نیست. آنجا، تو گویی روی کشتی زندگی میکنی: همهچیز کمیاب، گران و سخت به هم میرسد، خوردنیها از دم خشکیده و پلاسیدهاند؛ برعکس، تا بخواهید دلهدزدی و طراری از هر قماش آنجا رایج است، رایجتر از سرزمینی که در آن لیموها میشکفند. این عوامل، نهفقط باعث میشوند ما نیز حزم و دوراندیشی مزاحم و اعصابخردکنی پیشه کنیم، بلکه اغلب باعث میشوند آنهایی که ما را نمیشناسند، چنان سوءظنی نسبت به ما داشته باشند که حتی نمیتوانیم به خوابمان هم ببینیم و اصلاً مردم با ما مثل آدمهای ناباب رفتار میکنند، تا از فرط عصبانت از کوره در برویم.
دانشجو
۶
در انگلستان نیمی از تمام خیانت در اموال، میان زن و شوهرها اتفاق میافتد.
شاخه نبات
۳
هر که میخواهد از سروش غیب چیزی بپرسد، ابتدا باید که دلش صافی و از خود مطمئن باشد تا بتواند پرسش درست را طرح کند
امیر
۲
پس نباید بگذاری نفرت و بیزاری در تو جوانه بزند؛ زیرا چیزی را که از آن نفرت داری، نمیتوانی درست و حسابی تحقیرش کنی و خوارش بشماری. ازاینرو، مطمئنترین ابزار علیه نفرت از انسانها (انسانبیزاری)، همواره خوارشماری یا تحقیر انسانهاست؛ اما گونهای تحقیر بسیار اساسی، حاصل نوعی دروننگری و بصیرت زلال و کاملاً واضح در شناخت حقارت و خردینگی احساسات آنهاست و درک محدودیت نابهنجار فهمشان و خودخواهی بیحدومرز قلبشان، که بیانصافی آشکار، رشکورزی و پلشتی عریان و محض را، که گاهی تا سرحد بیرحمی پیش میرود، دامن میزند.
ویماند
۲
با استناد به حکمتگزینِ بیا «بیشتر آدمها پلشتاند.» و طبق اصول لئوپاردی: «دروغ روح حیات اجتماعی است» و «جهان دارودستهای از شیادان علیه درستکاران، و پستفطرتان علیه بلندهمتان» است.
ویماند
۲
وقتی دو نفر با هم حرف میزنند، معمولاً هر کدام، در نهان، دیگری را به باد تمسخر میگیرد.
ویماند
۲
برای اینکه انسانها ما را دوست داشته باشند، باید شبیه خودشان بشویم؛ اما وای، چه خر در چمنی! آنچه آنها را کنار هم جمع میکند و فراهمشان میآورد، پلشتی، حقیرمایگی، سطحیبودن، مسکینروحی و ترحمانگیزی است.
bookwormnoushin
۱
«ریسمانهای آهنینی که قلبم را با آن به بند کشیدهاند، هر روز محکمتر میشوند. اکنون همین را میتوانم بگویم: هرچه دنیا بزرگتر میشود، مضحکه و لودگی نیز نادلپذیرتر و پلشتتر میشود، و سوگند میخورم که هیچ شوخی رکیک و خربازی روحوضیای چندشآورتر از درهمجوش بزرگان، میانمایگان و خُردینهگان نیست. به درگاه خدایان دعا کردهام که دلیری و نیکاندیشی مرا تا فرجام کار نگهدارد، و اگر قرار است واپسین بخش هدفم را شپشوار بخزم و پیش بروم، ترجیح میدهم پایان کارم هر چه زودتر از راه برسد. به درگاه خدایان نماز میبرم و به کفایت در خود آن مایه جسارت نیز سراغ دارم که اگر بخواهند مانند آدمیان رفتار کنند، نفرت همیشگیشان را احضار کنم.»
امیر
۱
نخستین شرط اینکه بتوانی آنهایی را که سزاوارش هستند، یعنی پنجششم انسانیت را، به گونهای درخور خوار بشماری، این است که از آنان نفرت نداشته باشی.
امیر
۱
«فضیلتها همانند افشانهاند، همینکه در فضای آزاد بگذاریشان، عطر و بویشان از بین میرود. فضیلتها مانند گیاهان بسیار حساساند که حتی یارای تماس نزدیک دست را نیز ندارند.»
ویماند
۱
در جهانی چنین پلشت، بر هر ناپلشتی واجب است از انزوایی به انزوایی بگریزد و بسیاری چنین کردهاند.
Mehran
۰
خود را بشناس! از این، چه سودی است مرا؟
گیرم که بشناسم خود را، فیالفور، بایدم از خود گریختن.
چنانکه در بالماسکهای
بیدرنگ، نقاب از رخسار برگیرم.
