
آرمان
۸
سر صحبت را با مردم بازکردن اشتباه بزرگی است
باران
۵
خاطرات کشندهاند. به همین دلیل نباید به بعضی چیزها فکر کنید، همانهایی که برایتان عزیزند، یا شاید هم باید به آنها فکر کنید، چون اگر چنین نکنی این خطر را به جان خریدهای که آنها را اندک اندک در ذهن خود بیابی. میگویند، باید مدتی درباره آنها فکر کنی، یک مدت حسابی، هر روز و روزانه چندین بار، تا هنگامیکه برای همیشه در لجنها فرو روند. قاعده کار همین است.
منصوره
۳
خاطرات کشندهاند. به همین دلیل نباید به بعضی چیزها فکر کنید، همانهایی که برایتان عزیزند، یا شاید هم باید به آنها فکر کنید، چون اگر چنین نکنی این خطر را به جان خریدهای که آنها را اندک اندک در ذهن خود بیابی. میگویند، باید مدتی درباره آنها فکر کنی، یک مدت حسابی، هر روز و روزانه چندین بار، تا هنگامیکه برای همیشه در لجنها فرو روند. قاعده کار همین است.
rain_88
۳
فرد دیگر خودش نیست واین که فرد خودش نباشد دردناک است و دردناکتر این است که فرد خودش باشد. چون وقتی فرد خودش باشد میداند که چه باید بکند تا کمتر خودش باشد، در حالی که وقتی فرد خودش نباشد، هرکسی دیگری هم که باشد، احتمال نبودنش بیشتر میشود
farnaz Puresmaili
۲
چه فرقی میکند که فریاد خفیف یا شدید باشد؟ مهم این است که خفه شود. سالها گمان میکردم که فریادها خفه میشوند.
rain_88
۲
آنها صرفا به این دلیل کلاه مرا مسخره میکنند که کمی بیشتر از سایر چیزها به چشم میآید، اما واقعیت آن است که آنها ظریف نیستند. من همیشه از فقدان ظرافت مردم این دوره زمانه تعجب میکنم، منی که روحم از صبح تا شب در پی خود سرگردان بود. اما شاید هم آنها صرفا مهربان بودند، شبیه به همانهایی که دماغ گندهی فرد گوژپشت را مسخره میکنند.
سیدآرمین عقیلی
۲
به مردهها حسادت میکردم.
سیدآرمین عقیلی
۲
سر صحبت را با مردم بازکردن اشتباه بزرگی است.
metha.crodoss
۱
ترسم از آن است که آقایان برای پیدا کردن مردهام به اندازه زندهام به زحمت بیفتند. بنابراین آن نوشته را حالا که وقت هست باشتاب در این جا ذکر میکنم:
در زیر خفته است آن کس که بالا بوده است
چندساعتی است مرده آن کس که تاکنون زنده بوده است
NeginJr
۱
خاطرات کشندهاند. به همین دلیل نباید به بعضی چیزها فکر کنید، همانهایی که برایتان عزیزند، یا شاید هم باید به آنها فکر کنید، چون اگر چنین نکنی این خطر را به جان خریدهای که آنها را اندک اندک در ذهن خود بیابی. میگویند، باید مدتی درباره آنها فکر کنی، یک مدت حسابی، هر روز و روزانه چندین بار، تا هنگامیکه برای همیشه در لجنها فرو روند. قاعده کار همین است.
پویا پانا
۱
به مردهها حسادت میکردم.
Pendar Ghorbani
۱
زمانی که فراموش شوم، بیشتر بخشیده خواهم شد.
Pendar Ghorbani
۱
همه چیز در سرم به هم ریخته است
Pendar Ghorbani
۱
برگها شروع به ریختن کرده بودند، من از زمستان میترسیدم. از زمستان نباید ترسید، آن هم لطف خاص خود را دارد. برف هوا را گرم میکند و از شدت هیاهو میکاهد و روزهای بیفروغش زود تمام میشود. اما در آن زمان هنوز نمیدانستم که زمین در حق کسانی که جز آن چیزی ندارند چقدر مهربان است و چه گورهایی برای زندگانی میتوان در آن پیدا کرد.
سیدآرمین عقیلی
۱
اگر نمیتوانی مثل بقیه راه بروی بهتر است در خانهات بمانی.
سیدآرمین عقیلی
۱
در زیر خفته است آن کس که بالا بوده است
چندساعتی است مرده آن کس که تاکنون زنده بوده است
rain_88
۰
خاطرات کشندهاند. به همین دلیل نباید به بعضی چیزها فکر کنید، همانهایی که برایتان عزیزند، یا شاید هم باید به آنها فکر کنید، چون اگر چنین نکنی این خطر را به جان خریدهای که آنها را اندک اندک در ذهن خود بیابی. میگویند، باید مدتی درباره آنها فکر کنی، یک مدت حسابی، هر روز و روزانه چندین بار، تا هنگامیکه برای همیشه در لجنها فرو روند. قاعده کار همین است.
rain_88
۰
برای منی که پادشاه قلمرو بیرعیت خود بودم اهمیت داشت، چیزی که وضعیت و موقعیت لاشهام در برابر آن بیاهمیت جلوه مینمود، کندی نفس و تفالههای نفرت انگیز بیاهمیتی است که آن را غیرمن یا حتی بهاختصار جهان میخوانند.
rain_88
۰
تابستان تا ابد طول نخواهد کشید، پاییز هم همین طور، روح اعتدالم این را میگفت
NeginJr
۰
حقیقت مطلب آن بود که نمیدانستم از کجا آغاز کنم و کجا به پایان ببرم.
Pendar Ghorbani
۰
هرجا که تاریخ به حالت تهوع افتاده و فضله مفصلی برجای گذاشته میتوانید هم وطنان ما را ببینید که چمباتمه زدهاند و بو میکشند و صورتشان از شادی برافروخته است. این جا بهشت بیخانمانهاست. از همین جا معلوم میشود که چرا من خوشبختم. همه چیز انسان را به احترام فرا میخواند. من میان این مطالب ارتباطی نمیبینم.
Pendar Ghorbani
۰
زمین خوردم و به همراه من پیرزنی پوشیده در منجوق و توری هم به زمین افتاد، گمانم پیرزن صدکیلویی وزن داشت. جیغهای پیرزن خیلی زود جماعتی را به دور ما جمع کرد. خیلی امیدوار بودم که استخوان رانش شکسته باشد، چون استخوان ران پیرزنها بهراحتی میشکند، اما این کافی نبود، نه کافی نبود. از هیاهوی جمعیت استفاده کردم و در رفتم، زیر لب ناسزا میگفتم انگاری که من مظلوم واقع شده بودم، البته که مظلوم واقع شده بودم اما نمیتوانستم آن را اثبات کنم.
سیدآرمین عقیلی
۰
ما برای اقناع قلب خود استدلال میکنیم، ابهام نیز ما را ترک نخواهد کرد.
سیدآرمین عقیلی
۰
به من گفت که پیاده رو متعلق به همه است، انگاری که مطمئن بود من نمیتوانم جزو این همه باشم.
سیدآرمین عقیلی
۰
نمیدانم چرا این داستان را گفتم. میتوانم یکی دیگر را هم بگویم. شاید زمان دیگری بتوانم داستان دیگری بگویم. ای ارواح زنده، آن گاه خواهید دید که آنها چقدر شبیه یکدیگرند.
سیدآرمین عقیلی
۰
به شخصه هیچ مشکلی با قبرستانها ندارم، هرگاه بخواهم هوایی تازه کنم به آنجا میروم، شاید به هنگام هواخوری اشتیاقم برای رفتن به آنجا بیشتر از سایر جاها باشد.
سیدآرمین عقیلی
۰
با اندک شانسی با مراسم تدفین شایستهای مواجهه میشوم
سیدآرمین عقیلی
۰
این که بگوئیم زندگی چیزی جز درد نیست پاک کردن صورت مسئله است! درد مطلق! رویای شریرانه.
سیدآرمین عقیلی
۰
این طرف و آن طرف قدم زدیم، من از روی کنجکاوی بازویش را گرفتم تا ببینم خوشم میآید یا نه، ولی اصلا خوشم نیامد
سیدآرمین عقیلی
۰
در کنار او احساس راحتی نمیکردم، جز این که احساس میکردم آزاد هستم درباره چیزی غیر از او فکر کنم و این خودش خیلی بود