ماه روی قلهی کافرکوه ایستاده بود
farnia
مرگ سر نداشت، چکمهی سربازی داشت، قطار و فشنگ هم داشت،.بعد سرش از تو شونههاش در اومد، دندوناش خون بود و هی خنده میشد.
farnia
مرگ گاهی سر داشت و میخندید، گاهی هم نداشت. گردنش خون بود خودم دیدم.
farnia
حالا بارونو یک دروغی بگه، علو یک دروغی بگه هشطور نیست، کتاب دروغ بگه بده واقعند.
farnia
طبیعت هم مثل آدمیزاد ذات عوض میکند
farnia
جنگ بیخ حلقوم همه را گرفته، داروندار همه را تاراج میکنند
farnia