جملات زیبا از متن کتاب عشق های فراموش شده؛ عامره و هرمز | طاقچه
تصویر جلد کتاب عشق های فراموش شده؛ عامره و هرمزsubscriptionAvailable

کتاب عشق های فراموش شده؛ عامره و هرمز

بر اساس حکایت اسب آبنوس از هزار و یک شب

۳.۳(از ۲۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
علی بخشی
انتشارات: 
انتشارات هوپا
categoryدسته‌بندی: 
داستان ایرانی

قیمت:

۱۵۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

تاریخ داستان دل‌دادگان را تا آنجا که هنوز به هم نرسیده‌اند می‌نویسد. بعد از وصال سکوت است و فراموشی.
masoome
۱۴
«وقتی که یک روز تموم تو آسمون باشی و همه‌ی آدم‌ها و سرزمین‌ها‌ رو از بالا ببینی، یعنی همه‌ی اون چیزهایی که به‌خاطرش می‌جنگیم، می‌کشیم و می‌میریم، اون‌وقت احساس تنهایی می‌آد سراغت.»
masoome
۵
عجیب است تا وقتی روی زمین ایستاده‌ایم چشم‌هایمان به آسمان است، به ستاره‌ها خیره می‌شویم و با شکل ابرهای آسمان خیال‌پردازی می‌کنیم، اما همین‌که از زمین دور می‌شویم و بالا می‌رویم نگاهمان به‌سمت زمین برمی‌گردد و به کوه‌ها و جاده‌ها و مسیر پیچ‌درپیچ رودها چنان زل می‌زنیم که انگار سیاره‌ی دیگری را می‌بینیم.
masoome
۳
فهمیدن باعث پول‌داشتن نمی‌شه، اما پول‌داشتن هم باعث فهمیدن نمی‌شه.
چکاوک
۲
اسب‌های بال‌دار فقط به درد عاشق‌ها می‌خورن، نه فیلسوف‌ها.
𖤐
۲
سفر با آوارگی فرق دارد. سفر سرانجام و مقصد دارد، اما آوارگی سرانجامی ندارد. برای انسان آواره شهرها، روستاها، بیابان‌ها و دریاها فرقی با هم ندارند. مسافر همواره امید دارد تا به شهری برسد، به منزلگاهی که کسی در آن انتظارش را می‌کشد، اما انسان آواره را هیچ ‌چشم‌اندازی امیدوار نمی‌کند. چه بسیار مسافرها که به جاده زدند، اما آوارگی در دلشان لانه کرد، ناامید شدند و مقصدشان را فراموش کردند.
masoome
۱
عجیب است تا وقتی روی زمین ایستاده‌ایم چشم‌هایمان به آسمان است، به ستاره‌ها خیره می‌شویم و با شکل ابرهای آسمان خیال‌پردازی می‌کنیم، اما همین‌که از زمین دور می‌شویم و بالا می‌رویم نگاهمان به‌سمت زمین برمی‌گردد و به کوه‌ها و جاده‌ها و مسیر پیچ‌درپیچ رودها چنان زل می‌زنیم که انگار سیاره‌ی دیگری را می‌بینیم.
#mahta
۱
ـ نگفتم که برمی‌گردم؟ ـ نه. ـ جون من نگفتم؟ ـ البته که نه. ـ عجب آدم بی‌مبالاتی‌ام من. فکر کنم آدم توی قصر و لای دستمال که بزرگ بشه، این‌طور عوضی بار می‌آد. ـ دور از جون. ـ غلامتم.
#mahta
۱
راز چون دانه‌ای درون آدمی جوانه می‌زند، شاخ‌‌وبرگ می‌دهد و در اعماق جان ریشه می‌دواند. خارهای تیز شاخه‌هایش خاطر را می‌آزارد و تن را بی‌تاب می‌کند. ساقه‌اش تا گلو بالا می‌آید، در حنجره گل می‌دهد و راه نفس را می‌بندد. روی این گیاه عجیب ترس‌ها و آرزوها و هوس‌ها چون پرندگانی پرهیاهو بالاوپایین می‌پرند. کافی است دهان باز کنی و بگویی تا این گیاه پیچ‌در‌پیچ را ریشه‌کن کنی و پرندگان زندانی را آزاد کنی. اگر که بتوانی، اگر که بخواهی.
چکاوک
۱
سفر با آوارگی فرق دارد. سفر سرانجام و مقصد دارد، اما آوارگی سرانجامی ندارد. برای انسان آواره شهرها، روستاها، بیابان‌ها و دریاها فرقی با هم ندارند. مسافر همواره امید دارد تا به شهری برسد، به منزلگاهی که کسی در آن انتظارش را می‌کشد، اما انسان آواره را هیچ ‌چشم‌اندازی امیدوار نمی‌کند. چه بسیار مسافرها که به جاده زدند، اما آوارگی در دلشان لانه کرد، ناامید شدند و مقصدشان را فراموش کردند.
چکاوک
۱
عجیب است تا وقتی روی زمین ایستاده‌ایم چشم‌هایمان به آسمان است، به ستاره‌ها خیره می‌شویم و با شکل ابرهای آسمان خیال‌پردازی می‌کنیم، اما همین‌که از زمین دور می‌شویم و بالا می‌رویم نگاهمان به‌سمت زمین برمی‌گردد و به کوه‌ها و جاده‌ها و مسیر پیچ‌درپیچ رودها چنان زل می‌زنیم که انگار سیاره‌ی دیگری را می‌بینیم.
کاربر ۱۰۵۱۴۲۳۶
۱
خیلی سخت می‌توان فهمید که چرا داستان یک عشق شروع می‌شود؟ قصه‌های عاشقانه نمی‌توانند توضیح بدهند که چرا آن نگاه، آن کلمه یا آن عطری که در هوا منتشر شده است اولین زخم عشق را در سینه می‌کارد و داستان بی‌پایان عاشق‌ها و معشوق‌های غمگین را تکرار می‌کند، اما یک چیز مشخص است؛ چون جلوه کند عشق کسی را یارای انکار آن نیست.
کاربر ۱۰۵۱۴۲۳۶
۱
از آن دو دل‌داده دیگر نامی در تاریخ نمانده. تاریخ داستان دل‌دادگان را تا آنجا که هنوز به هم نرسیده‌اند می‌نویسد. بعد از وصال سکوت است و فراموشی.
کاربر ۱۰۵۱۴۲۳۶
۱
سفر با آوارگی فرق دارد. سفر سرانجام و مقصد دارد، اما آوارگی سرانجامی ندارد. برای انسان آواره شهرها، روستاها، بیابان‌ها و دریاها فرقی با هم ندارند. مسافر همواره امید دارد تا به شهری برسد، به منزلگاهی که کسی در آن انتظارش را می‌کشد، اما انسان آواره را هیچ ‌چشم‌اندازی امیدوار نمی‌کند. چه بسیار مسافرها که به جاده زدند، اما آوارگی در دلشان لانه کرد، ناامید شدند و مقصدشان را فراموش کردند. شاهزاده از آن پس تا سال‌ها از خود می‌پرسید: «‌آواره‌ام یا مسافر؟»
مهتاب
۱
خیلی سخت می‌توان فهمید که چرا داستان یک عشق شروع می‌شود؟ قصه‌های عاشقانه نمی‌توانند توضیح بدهند که چرا آن نگاه، آن کلمه یا آن عطری که در هوا منتشر شده است اولین زخم عشق را در سینه می‌کارد و داستان بی‌پایان عاشق‌ها و معشوق‌های غمگین را تکرار می‌کند، اما یک چیز مشخص است؛ چون جلوه کند عشق کسی را یارای انکار آن نیست.
Mo0onet
۱
خیلی سخت می‌توان فهمید که چرا داستان یک عشق شروع می‌شود؟ قصه‌های عاشقانه نمی‌توانند توضیح بدهند که چرا آن نگاه، آن کلمه یا آن عطری که در هوا منتشر شده است اولین زخم عشق را در سینه می‌کارد و داستان بی‌پایان عاشق‌ها و معشوق‌های غمگین را تکرار می‌کند، اما یک چیز مشخص است؛ چون جلوه کند عشق کسی را یارای انکار آن نیست.
miracle
۱
خیلی سخت می‌توان فهمید که چرا داستان یک عشق شروع می‌شود؟ قصه‌های عاشقانه نمی‌توانند توضیح بدهند که چرا آن نگاه، آن کلمه یا آن عطری که در هوا منتشر شده است اولین زخم عشق را در سینه می‌کارد و داستان بی‌پایان عاشق‌ها و معشوق‌های غمگین را تکرار می‌کند، اما یک چیز مشخص است؛ چون جلوه کند عشق کسی را یارای انکار آن نیست.
مهدیه
۱
پادشاه دست بر شکمش گذاشت، قهقه‌ای زد و گفت: «می‌دونی چه بسیار امرا و بزرگانی که به خواستگاری این دختر اومدن و بی‌نصیب برگشتن؟ تو چی داری که او‌ن‌ها نداشتن؟» هرمز با صدای غمناکی گفت: «من عشق دارم و قلب. من روح دارم و نفس. قلب و روح و نفسم برای دختر شماست.»
Almasi
۱
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنان‌که پای مرد به گل فرو شود، پایِ من به عشق فرو می‌شد.
🪄꧁❦𝓙𝓲𝓷𝓲☙꧂✨️
۱
عجیب است تا وقتی روی زمین ایستاده‌ایم چشم‌هایمان به آسمان است، به ستاره‌ها خیره می‌شویم و با شکل ابرهای آسمان خیال‌پردازی می‌کنیم، اما همین‌که از زمین دور می‌شویم و بالا می‌رویم نگاهمان به‌سمت زمین برمی‌گردد و به کوه‌ها و جاده‌ها و مسیر پیچ‌درپیچ رودها چنان زل می‌زنیم که انگار سیاره‌ی دیگری را می‌بینیم.
کاربر ۱۵۱۸۱۱۵
۰
از آن دو دل‌داده دیگر نامی در تاریخ نمانده. تاریخ داستان دل‌دادگان را تا آنجا که هنوز به هم نرسیده‌اند می‌نویسد. بعد از وصال سکوت است و فراموشی.
کاربر ۱۵۱۸۱۱۵
۰
خیلی سخت می‌توان فهمید که چرا داستان یک عشق شروع می‌شود؟ قصه‌های عاشقانه نمی‌توانند توضیح بدهند که چرا آن نگاه، آن کلمه یا آن عطری که در هوا منتشر شده است اولین زخم عشق را در سینه می‌کارد و داستان بی‌پایان عاشق‌ها و معشوق‌های غمگین را تکرار می‌کند، اما یک چیز مشخص است؛ چون جلوه کند عشق کسی را یارای انکار آن نیست.
masoome
۰
ـ طبیعت، جوون. اون باعث شده. همه‌چی زیر سر طبیعته. اون نمی‌خواد که بچه‌های ما کج‌وکوله باشن. اون‌ها باید سالم و تندرست باشن. وقتی اون دختر رو دیدی، طبیعت درونت بهت گفت که بچه‌های شما دو نفر درست‌وحسابی می‌شن. این بود که مجبورت کرد احساس خوبی نسبت به اون دختر داشته باشی، نه بقیه‌ی دخترهایی که قبلاً دیده بودی. حتی حیوون‌ها هم سالم‌ترین جفت ‌رو انتخاب می‌کنن تا بچه‌هاشون سالم باشن.
Nasim Norozi
۰
راز چون دانه‌ای درون آدمی جوانه می‌زند، شاخ‌‌وبرگ می‌دهد و در اعماق جان ریشه می‌دواند. خارهای تیز شاخه‌هایش خاطر را می‌آزارد و تن را بی‌تاب می‌کند. ساقه‌اش تا گلو بالا می‌آید، در حنجره گل می‌دهد و راه نفس را می‌بندد. روی این گیاه عجیب ترس‌ها و آرزوها و هوس‌ها چون پرندگانی پرهیاهو بالاوپایین می‌پرند. کافی است دهان باز کنی و بگویی تا این گیاه پیچ‌در‌پیچ را ریشه‌کن کنی و پرندگان زندانی را آزاد کنی. اگر که بتوانی، اگر که بخواهی.
#mahta
۰
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنان‌که پای مرد به گل فرو شود، پایِ من به عشق فرو می‌شد.
مهتاب
۰
راز چون دانه‌ای درون آدمی جوانه می‌زند، شاخ‌‌وبرگ می‌دهد و در اعماق جان ریشه می‌دواند. خارهای تیز شاخه‌هایش خاطر را می‌آزارد و تن را بی‌تاب می‌کند. ساقه‌اش تا گلو بالا می‌آید، در حنجره گل می‌دهد و راه نفس را می‌بندد. روی این گیاه عجیب ترس‌ها و آرزوها و هوس‌ها چون پرندگانی پرهیاهو بالاوپایین می‌پرند. کافی است دهان باز کنی و بگویی تا این گیاه پیچ‌در‌پیچ را ریشه‌کن کنی و پرندگان زندانی را آزاد کنی. اگر که بتوانی، اگر که بخواهی.
مهتاب
۰
راز چون دانه‌ای درون آدمی جوانه می‌زند، شاخ‌‌وبرگ می‌دهد و در اعماق جان ریشه می‌دواند. خارهای تیز شاخه‌هایش خاطر را می‌آزارد و تن را بی‌تاب می‌کند. ساقه‌اش تا گلو بالا می‌آید، در حنجره گل می‌دهد و راه نفس را می‌بندد. روی این گیاه عجیب ترس‌ها و آرزوها و هوس‌ها چون پرندگانی پرهیاهو بالاوپایین می‌پرند
Mo0onet
۰
طبیعت، جوون. اون باعث شده. همه‌چی زیر سر طبیعته. اون نمی‌خواد که بچه‌های ما کج‌وکوله باشن. اون‌ها باید سالم و تندرست باشن. وقتی اون دختر رو دیدی، طبیعت درونت بهت گفت که بچه‌های شما دو نفر درست‌وحسابی می‌شن. این بود که مجبورت کرد احساس خوبی نسبت به اون دختر داشته باشی، نه بقیه‌ی دخترهایی که قبلاً دیده بودی. حتی حیوون‌ها هم سالم‌ترین جفت ‌رو انتخاب می‌کنن تا بچه‌هاشون سالم باشن.
Mo0onet
۰
سفر با آوارگی فرق دارد. سفر سرانجام و مقصد دارد، اما آوارگی سرانجامی ندارد. برای انسان آواره شهرها، روستاها، بیابان‌ها و دریاها فرقی با هم ندارند. مسافر همواره امید دارد تا به شهری برسد، به منزلگاهی که کسی در آن انتظارش را می‌کشد، اما انسان آواره را هیچ ‌چشم‌اندازی امیدوار نمی‌کند. چه بسیار مسافرها که به جاده زدند، اما آوارگی در دلشان لانه کرد، ناامید شدند و مقصدشان را فراموش کردند. شاهزاده از آن پس تا سال‌ها از خود می‌پرسید: «‌آواره‌ام یا مسافر؟»
مهدیه
۰
«وقتی که یک روز تموم تو آسمون باشی و همه‌ی آدم‌ها و سرزمین‌ها‌ رو از بالا ببینی، یعنی همه‌ی اون چیزهایی که به‌خاطرش می‌جنگیم، می‌کشیم و می‌میریم، اون‌وقت احساس تنهایی می‌آد سراغت.»
مهدیه
۰