
٪۵۰
میم. خ
۹۱
زیر سقفی با گچبریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچکس نمیتواند بفهمد که دیگری دارد گریه میکند.
ELNAZ
۶۱
دکتر گفت: همه ما توی کله خودمان دفن شدهایم!
R.Khabazian
۳۷
برای میرآقا زندگی مثل سال بود نمیتوانست فقط یک فصلش را دوست داشته باشد.
کاربر ۴۲۸۸۹۰۹
۳۶
بیرون از اتاق، شب ورم کردهای میخواست لای چراغهای دور از هم دهکده، با پاهای تاریکی راه برود.
R.Khabazian
۳۵
آنقدر آسمان پایین آمده بود که ملیحه میتوانست یک مشت از آن را بردارد و بو کند.
کاربر ۴۲۸۸۹۰۹
۳۱
رودخانه مثل سنگ قبری بدون اسم، ساکت بود.
بلوط بنفش
۳۰
گریه مثل کلید، دهان ماهرخ را باز کرد.
کاربر ۴۲۸۸۹۰۹
۲۶
کمی سکوت شد، به اندازه یه کف دست
R.Khabazian
۲۰
همان شب، رودخانه برای رفتن تا دریا آنقدر با سروصدا آبهایش را به تخته سنگهای این طرف آن طرف زده بود که مردم دهکده از خواب پریده بودند.
کاربر ۴۲۸۸۹۰۹
۱۴
همان شب، رودخانه برای رفتن تا دریا آنقدر با سروصدا آبهایش را به تخته سنگهای این طرف آن طرف زده بود که مردم دهکده از خواب پریده بودند
Mahdi.fo
۱۲
به مادر طاهر، مارجان میگفتند و این در دهکدههایی پر از درخت زیتون یعنی مادری عزیزتر از زمین و زیتون.
کاربر ۴۲۸۸۹۰۹
۱۱
این تکه از مغز، دیرتر از تمام سلولها میمیرد. اینجا هم لایههای فراموشی است. صداهایی که ما میشنویم به اینجا که میرسد جذب این توده لیز میشود و ما آن را فراموش میکنیم، در حالی که همیشه توی کله ماست. اینجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن اسم کسانی که دوستشان داشتهایم، بیآنکه بتوانیم به یاد آوریم که آنها چه کسانی بودهاند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاریست، خاکسپاری رویاهای ما.
مشکات'
۱۱
مگر آدم میتواند چشمهایش را ته رودخانه باز کند؟ آنجا تاریک نیست؟ گیاه ندارد؟ ماهی چطور؟ از آن زیر میشود آسمان را دید که حتمآ دیگر آبی نیست. ته آب چطور میشود فهمید که امروز چند شنبه است؟ نباید صداهای زیادی داشته باشد. آنجا گوشهای آدم پر از مورچه نمیشود و کرمها و مارمولکها توی دهان آدم وول نمیخورند. زیر سقفی با گچبریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچکس نمیتواند بفهمد که دیگری دارد گریه میکند.
R.Khabazian
۱۰
دهان اسب پر از صدای دلش بود.
R.Khabazian
۱۰
کوچههای رشت از توی گریه رد شدند.
بلوط بنفش
۹
صفر فانوس را روشن کرد و از ایوان پایین رفت.
مرتضی دید یک مشت نور آویزان، پله به پله پایین میآید و تاریکی حیاط برایش راه باز میکند. روی تکانهای فانوسی که جلو میآمد تکهای از دیوارک مرغدانی روشن شد بعد تبری که به افرا تکیه کرده بود، یک لنگه دمپایی، بعد سرتاسر نردبانی که روی زمین افتاده بود.
fereshteh
۹
جمعه، پشت پنجره بود. با همان شباهت باور نکردنیش به تمام جمعههای زمستان. یکی از سیمهای برق زیر سیاهی پرندهها، شکم کرده بود.
honey
۹
اینجا پر از اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن اسم کسانی که دوستشان داشتهایم، بیآنکه بتوانیم به یاد آوریم که آنها چه کسانی بودهاند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاریست، خاکسپاری رویاهای ما.
بلوط بنفش
۸
مرتضی بین مردهایی که به طرف پرده سرک میکشیدند راه باز کرد، خودش را از مردم کنار کشید، تا قدمزنان به ایوان خانهاش بازگردد، روی لبه ایوان بنشیند و به سکوت پارس کشیدن سگی که در حیاط میدوید گوش کند، تا به قهوهخانه برود و آنجا روی نیمکتی بنشیند و به صدای آب در لیوان روبرویش نگاه کند
khorasani
۷
روی ترازو به عقربهای نگاه کرد که زیر پاهایش تا کنار عدد ۴۹ رفته بود. و این یعنی اگر طاهر به دنیا نیامده بود و یا همان لحظه میمرد و کسی جسدش را میسوزاند، زمین، ۴۹ کیلو سبکتر، میتوانست خورشید را دور بزند.
R.Khabazian
۶
کف دستهایش از صدای دلش پر شده بود
دُرسا
۶
یک سهم به مثنوی مولانا دو سهم به «نی» بدهید
و میبخشم به پرندگان
رنگها، کاشیها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویدهاند
mahii
۶
همه ما توی کله خودمان دفن شدهایم!
کاربر ۴۲۸۸۹۰۹
۵
ملیحه دسته چتر را ول کرد و با هر دو دست، چادر دور شده از تنش را قاپید و خودش را در آن فرو برد. باد، چتر را به طرف دیوار پرت کرد، آن را روی اسفالت انداخت و آنقدر با خودش برد تا به تیر چراغ زد. چند تا از فنرهای چتر شکست، تکهای از آبی خیسش جر خورد. از تیر چراغ به طرف یکی از درختان ته کوچه رفت. صدای پاره شدن پارچه و شکستن استخوانهای چتر، پنجره به پنجره دور شد. از لنگههای بازِ درِ یکی از خانهها سگی پاکوتاه بیرون آمد. دنبال چتر دوید و پارس کرد. باران مثل خون از زخمهای چتر میریخت. چتر به تنه درخت کوبیده شد و همانجا، زیر دست و پای پاییز، بیرمق و دور از شباهتش به یک چتر باز شده و آبی، افتاد.
R.Khabazian
۵
زیر سقفی با گچبریهای آب، در اتاقهایی با دیوارهای آب، هیچکس نمیتواند بفهمد که دیگری دارد گریه میکند.
razieh.mazari
۵
ملیحه گفت: اگه نیومدن، اگه کسی دنبالش نیومد میشه بدینش به ما؟!
دکتر گفت: چکار کنم؟
طاهر گفت: بچه را بِدن به ما؟ بِدن به ما که چی ملیحه؟
ملیحه گفت: دفنش میکنیم، خودمون دفنش میکنیم. بعد شاید بتونیم دوستش داشته باشیم.
ell
۵
پیری مردها از مشت دستشان شروع میشود.
فائزه قائمی
۵
پوتین بند نداشت. نه بوی پایی میداد و نه صدای دویدن کسی از آن بگوش میرسید.
فائزه قائمی
۵
امشب رستم به راز مینشیند و نیاز در مهتاب، و سهراب در حریر آواز و در باران شراب.
فائزه قائمی
۵
سرش را که برگرداند دیدم نگاهش مثل دستهای بیلزده پینه برداشته است.