بعدها متوجه شد یکجور فکر میکند و جوری دیگر عمل میکند. یکجور احساس میکند و جوری دیگر حرف میزند. متوجه شد که ماسک بادوامتر از آرایش است. لوازم آرایش را میشد از بیرون خرید. اما ماسک را باید ذرهذره میساخت. بهتدریج انواع آن را شناخت. یک روز ماسک ادب و بیتفاوتی به صورتش میزد و یک روز ماسک خوشرویی و توجه. زدن و درآوردن ماسکها آسان نبود. تمرینی درونی میخواست. آنها را که میزد، خیالش راحت بود. کسی نمیتوانست او را ببیند. از اصابت طعنهها و تکهپرانیها در امان بود. میتوانست پشت آن جور دیگری باشد. در عالم خودش باشد، مخالف باشد، ناراحت باشد، شاد باشد، متفاوت باشد و از بیرون دیده نشود.