بعد عجولانه و با حالتی مشوش به من گفت میداند که مردم محل نسبت به من نظر خوبی ندارند. چون مادرم را در خانه سالمندان گذاشته بودم. اما او مرا میشناسد و میداند که من مادرم را دوست داشتم. جواب دادم که تا حالا نمیدانستم که مردم نسبت به من چنین نظر بدی دارند و بنظر من خانه سالمندان یک چیز طبیعی است چون من پولی برای نگاهداری مادرم نداشتم. اضافه کردم: «به هر حال خیلی وقت بود که دیگر با من حرفش نمیآمد و تنهایی هم حوصلهاش سر میرفت ــ به من گفت بله، در خانه سالمندان دست کم آدم رفیق پیدا میکند.»