جملات زیبا از متن کتاب بیگانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیگانه

کتاب بیگانه

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۴۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
آلبر کامو، لیلی گلستان
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Jila
۹
اینکه آخرش آدم به همه چیز عادت می‌کند.
Mahiii ka
۷
به نوعی بنظر می‌رسد که خارج از من دارند به این قضیه رسیدگی می‌کنند. همه چیز بدون دخالت من دارد پیش می‌رود. تقدیر من بی‌اینکه نظرم را بخواهند دارد تعیین می‌شود
Mahiii ka
۷
دچار هجوم خاطرات یک زندگی شدم که دیگر به من تعلق نداشت اما در آن زندگی ساده‌ترین و ماندگارترین شادی‌ها را یافته بودم: بوهای تابستان، محله‌ای که دوست داشتم، یک‌جور آسمان شب‌هنگام، خنده و پیراهن‌های ماری و تمام کارهای بیهوده‌ای که کرده بودم مثل بغضی آمد توی گلویم
Mahiii ka
۳
خلاء قلبی‌ای که در این مرد کشف می‌شود تبدیل به حفره‌ای می‌شود تا جامعه در آن سرنگون گردد
Arash Milani
۲
«می‌دانید، او دوست زیاد داشت. دوست‌هایی هم‌سن خودش. دلشان را با چیزهایی که مال زمان خودشان بود خوش می‌کردند. شما جوان هستید و حتماً حوصله‌اش با شما سر می‌رفت.»
alireza atighehchi
۲
در مورد سگش پرسیدم. گفت بعد از مرگ زنش سگ را آورده. دیر ازدواج کرده بود.
alireza atighehchi
۲
بعد عجولانه و با حالتی مشوش به من گفت می‌داند که مردم محل نسبت به من نظر خوبی ندارند. چون مادرم را در خانه سالمندان گذاشته بودم. اما او مرا می‌شناسد و می‌داند که من مادرم را دوست داشتم. جواب دادم که تا حالا نمی‌دانستم که مردم نسبت به من چنین نظر بدی دارند و بنظر من خانه سالمندان یک چیز طبیعی است چون من پولی برای نگاهداری مادرم نداشتم. اضافه کردم: «به هر حال خیلی وقت بود که دیگر با من حرفش نمی‌آمد و تنهایی هم حوصله‌اش سر می‌رفت ــ به من گفت بله، در خانه سالمندان دست کم آدم رفیق پیدا می‌کند.»
alireza atighehchi
۲
رئیس دادگاه از دادستان پرسید آیا از شاهد سؤالی ندارد و دادستان با صدای بلند گفت: «اوه، نه فعلا همین کافی بود.» با چنان صدای بلند و با چنان نگاه پیروزمندانه‌ای به سوی من نگاه کرد که برای اولین‌بار پس از سالیان سال حس احمقانه گریه کردن به من دست داد. چون حس کردم چقدر تمام این آدمها از من تنفر دارند.
alireza atighehchi
۲
وکیلم در حالی که یکی از آستین‌هایش را بالا می‌زد با لحن قاطعی گفت: «این هم تصویر این محاکمه. همه‌چیز راست است و هیچ‌چیز راست نیست!»
Mahiii ka
۱
یک تابستان کامل و یک زمستان کامل مانده تا بتوانم چند هفته‌ای بیایم و آسمان سبز آن‌جا را بازیابم. تمام اینها بسیار از من دورند و نمی‌توانم فکر کنم که می‌توانم به آن‌جا برسم. شاید برای همین است که وقتی این چیز را تمام کردم از خوشحالی به هوا نپریدم ...
alireza atighehchi
۱
اما ناگهان سرش را بالا گرفت و مرا از روبرو نگاه کرد: به من گفت: «چرا دیدار مرا رد می‌کردید؟» به او گفتم به خدا اعتقاد ندارم. خواست بداند آیا مطمئن هستم و من گفتم این را از خودم نپرسیده‌ام: این سؤال بنظرم مهم نبود. پس به عقب برگشت و به دیوار تکیه داد و دست‌هایش را صاف روی ران‌هایش گذاشت. انگار معلوم نبود دارد با من حرف می‌زند، گفت آدم گاهی فکر می‌کند مطمئن است در حالی که در واقع این چنین نیست. چیزی نگفتم. نگاهم کرد و پرسید: «چه فکر می‌کنید؟» گفتم امکان دارد. به هر حال شاید مطمئن نبودم که چه چیز برایم واقعاً جالب است.
محمدحسین
۰
پس متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد، می‌تواند بی‌هیچ ناراحتی صد سال زندگی کند، بی‌اینکه حوصله‌اش سر برود. از جهتی این خودش مزیت بود.
alireza atighehchi
۰
ما از یک سو حقیقت را داریم و از سویی تآتر را. از یک سو احتمال را داریم و از سویی ادراک را. و این همانی است که کامو آن را «موازی بودن» می‌نامد.
alireza atighehchi
۰
سکوت هزاران شکل به خود گرفته است. سکوت بنابر گفته هایدگرشکل اصیل کلام است. فقط کسی سکوت می‌کند که بتواند حرف بزند. آقای کامو زیاد حرف می‌زند، در کتاب افسانه سیزیف حتی وراجی می‌کند، اما با این وجود او عشقش را به سکوت به ما اعتراف می‌کند. او از کی‌یرکه‌گور نقل می‌کند: «مطمئن‌ترین خاموشی‌ها، ساکت ماندن نیست. بلکه حرف زدن است».
alireza atighehchi
۰
شب ماری آمد سراغم و از من پرسید آیا می‌خواهم با او ازدواج کنم. به او گفتم برایم فرقی نمی‌کند و اگر او این‌طوری می‌خواهد می‌توانیم این کار را بکنیم. می‌خواست بداند آیا دوستش دارم. همان‌طور که پیش از این جواب داده بودم، گفتم این حرف بی‌معنی است اما بدون شک عاشقش نیستم. گفت: «پس چرا می‌خواهی با من ازدواج کنی؟» برایش توضیح دادم که این کار هیچ اهمیتی ندارد، اما اگر او این‌طور می‌خواهد، می‌توانیم با هم ازدواج کنیم. به هر حال او بود که این را می‌خواست، من‌هم بله را می‌گویم. بعد اظهار کرد که ازدواج یک چیز مهم است و جواب دادم «نه».
alireza atighehchi
۰
«هرگز روحی به این بی‌احساسی مثل روح شما ندیده‌ام. مجرمانی که پیش من می‌آیند همیشه در مقابل این تصویر رنج گریه می‌کنند.» خواستم در جواب بگویم که دقیقاً به خاطر آن است که مجرم‌اند. اما فکر کردم منهم مثل آنها هستم
alireza atighehchi
۰
نظر من این یک بدبیاری بوده همه می‌دانند بدبیاری چه معنایی دارد. شما بدون دفاع می‌مانید.
alireza atighehchi
۰
دارد. از عمل خودم خیلی پشیمان نبودم. اما آن‌همه سماجت مرا متعجب می‌کرد. دلم می‌خواست سعی کنم با صمیمیت و علاقه برایش توضیح دهم که هرگز در زندگیم واقعاً نتوانسته‌ام پشیمان چیزی باشم. همیشه تسلیم چیزی بودم که واقع می‌شد، چه امروز و چه فردا.
alireza atighehchi
۰
این از هر چیز دیگری واضح‌تر بود. اما این را همه می‌دانند که زندگی به زندگی کردن نمی‌ارزد. در واقع می‌دانستم مردن در سی سالگی یا در هفتاد سالگی فرقی نمی‌کند، چون طبعاً در هر دو مورد زن‌ها و مردهای دیگری داشتند زندگی می‌کردند و آن هم برای هزاران هزار سال دیگر. در واقع چیزی روشن نبود. این من بودم که می‌مردم. حالا می‌خواهد الآن باشد یا بیست سال دیگر.