
٪۶۰
Jila
۸
اینکه آخرش آدم به همه چیز عادت میکند.
Mahiii ka
۶
دچار هجوم خاطرات یک زندگی شدم که دیگر به من تعلق نداشت اما در آن زندگی سادهترین و ماندگارترین شادیها را یافته بودم: بوهای تابستان، محلهای که دوست داشتم، یکجور آسمان شبهنگام، خنده و پیراهنهای ماری و تمام کارهای بیهودهای که کرده بودم مثل بغضی آمد توی گلویم
Mahiii ka
۵
به نوعی بنظر میرسد که خارج از من دارند به این قضیه رسیدگی میکنند. همه چیز بدون دخالت من دارد پیش میرود. تقدیر من بیاینکه نظرم را بخواهند دارد تعیین میشود
Mahiii ka
۳
خلاء قلبیای که در این مرد کشف میشود تبدیل به حفرهای میشود تا جامعه در آن سرنگون گردد
Arash Milani
۲
«میدانید، او دوست زیاد داشت. دوستهایی همسن خودش. دلشان را با چیزهایی که مال زمان خودشان بود خوش میکردند. شما جوان هستید و حتماً حوصلهاش با شما سر میرفت.»
Mahiii ka
۱
یک تابستان کامل و یک زمستان کامل مانده تا بتوانم چند هفتهای بیایم و آسمان سبز آنجا را بازیابم. تمام اینها بسیار از من دورند و نمیتوانم فکر کنم که میتوانم به آنجا برسم. شاید برای همین است که وقتی این چیز را تمام کردم از خوشحالی به هوا نپریدم ...
