دچار هجوم خاطرات یک زندگی شدم که دیگر به من تعلق نداشت اما در آن زندگی سادهترین و ماندگارترین شادیها را یافته بودم: بوهای تابستان، محلهای که دوست داشتم، یکجور آسمان شبهنگام، خنده و پیراهنهای ماری و تمام کارهای بیهودهای که کرده بودم مثل بغضی آمد توی گلویم