شاید همانقدر که او در افکار من بود، من هم در ذهن او بودم. همانطور که خانم دانورس میگفت از بالای گالری نگاهم میکرد، وقتی پشت میزش مینشستم تا نامه بنویسم، در کنارم مینشست. بارانیای که پوشیدم، دستمالی که به دست گرفتم مال او بودند. شاید میدانست و مرا هنگام پوشیدنش دیده بود. جسپر که حالا دنبال من میدوید، سگ او بود. گلهای رز مال او بودند و من آنها را میچیدم. اما من از او بیزار بودم و میترسیدم، آیا او هم همین احساس را نسبت به من داشت؟ آیا میخواست بار دیگر در خانه با ماکسیم تنها باشد؟
شهداد
اگر زنی در لندن بود که ماکسیم به او نامه مینوشت، او را به شام دعوت میکرد و با او همبستر میشد، میتوانستم با او بجنگم. هر دو در یک عرصه بودیم و من واهمهای نداشتم. بر خشم و حسادت میشد پیروز شد. یکروز آن زن پیر یا خسته میشد، یا تغییر میکرد و ماکسیم دیگر دوستش نداشت. اما ربکا هرگز پیر نمیشد. ربکا همیشه یکسان باقی میماند. من و او مبارزه نمیکردیم، زیرا برای من او بیش از حد قوی بود.
شهداد