جملات زیبا از متن کتاب ارمیا | طاقچه
تصویر جلد کتاب ارمیا

کتاب ارمیا

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۸۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
رضا امیرخانی
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
rezamw3
۴۷
آن‌جا هیچ‌کس خود را به این وضوح سرباز امام زمان نمی‌خواند. غلامی غلامانِ امام زمان بالاترین افتخاری بود که ممکن بود نصیبِ کسی شود.
sss
۳۶
اگرچه دریا را از ماهی‌ها گرفته بودند، ماهی‌ها خود دریا شده بودند.
آرین
۲۸
آرام گفت: «و ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ و لکنَّ الله رمی.» - آقا مصطفا چی چی فرمودید؟ یک دفعه زدی کانال دو. ارمیا جان، ترجمه کن ببینم. ارمیا خنده‌اش را خورد. آرام سری تکان داد. -‌ حق با مصطفاست. و ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ. یعنی وقتی تو تیر می‌زنی این تو نیستی که تیر می‌زنی، بل‌که خود خداست. - بابا این‌جا همه علامه‌اند. یک کلاس آشنایی می‌گذاشتید برای ما. چه‌جوری این‌قدر خوب معنی قرآن را می‌فهمید؟ جان من! معنی این را چه‌جوری می‌فهمید؟ - باز هم ما را گرفتی‌ها. کاری ندارد که. کافی است ریشه‌ها را بشناسی. مثلاً رَمَی می‌شود پرتاب کردن. رَمَیتَ می‌شود مخاطب. تو یک مرد تیر می‌زنی. کاری ندارد. ساده است. مصطفا ساکت شد و بعد انگار چیزی کشف کرده باشد به ارمیا گفت:‌ «ارمیا! اگر گفتی فعل امر رَمَی چی می‌شود؟» - می‌شود... می‌شود اِرمی.
آرین
۲۳
... ساعت هفت بام‌داد. این‌جا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران... بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. روح بلند پیشوای مسلمانان و ره‌بر آزاده‌گان جهان، حضرت امام خمینی، به ملکوت اعلا پیوست...
آرین
۱۷
فریاد می‌زد و می‌دوید. - خدایا من را ببخش. خاک چه‌قدر مغروری؟ تو هیچ چیزی نیستی؟ وسایل شخصی؟! مرگ برای آن شخص که من باشم. مصطفا وسایل شخصی نداشت. برای همین ازش هیچ چیزی نماند. آن وقت من به یک مهر که شش ماه است رویش نماز می‌خوانم جوری علاقه دارم که دل آن بی‌چاره را می‌شکنم. آن مهر نبود، بت بود. خدا برای این مصطفا را برد که به چیزی جز خدا علاقه نداشت. دلش آزاد بود. اما من هنوز رنوی سفید یادم هست، خانهٔ سفید یادم هست، سجادهٔ سفید یادم هست...
Shadi
۱۵
«خدایا شکرت! هرچه می‌دهی شکرت! هرچه می‌گیری شکرت!»
خورشیدک
۱۳
خودش هم می‌دانست در بعضی موارد سکوتش پا روی اعتقادات می‌گذارد، اما گویا چاره‌ای نداشت.
کاربر ۲۴۹۲۶۸۴
۱۲
این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند.
muhammad shirkhodaei
۸
بسیاری دوست داشتند مثل رفقای‌شان شهید می‌شدند. این روزها آن‌هایی که شهید نشده بودند، مسؤولیت‌شان سنگین‌تر بود از دوره‌ای که امکان شهید شدن داشتند. جنگ و دفاع وظایف شخصی به حساب می‌آمدند، حال آن‌که مقابله با روزمره‌گی وظیفه مشخصی به حساب نمی‌آید. آن روزها مشخص بود در مقابل آن‌که با تفنگ حمله می‌کند، با تفنگ باید دفاع کرد اما امروز کسی نمی‌دانست در مقابل آن‌که با تفنگ حمله نمی‌کند، چه باید کرد.
کاربر ۲۴۹۲۶۸۴
۸
دریا را از ماهی‌ها گرفته بودند، ماهی‌ها خود دریا شده بودند.
sss
۷
کاووس از آن دسته آدم‌ها بود که زنده‌گی می‌کردند برای آن‌که دیگران متوجه زنده‌گی آن‌ها باشند.
آرین
۵
عادت کرده بود در جواب مردم، سکوت اختیار کند. وقتی استادها، دانش‌جوها و دیگران به ارمیا زخم زبان می‌زدند، هیچ نمی‌گفت.
آرین
۵
ارمیا نمی‌ترسید؛ اما از تنهایی و سکوت، حوصله‌اش سر رفته بود. با صدای بلند شروع کرد به «لا اله الا الله» گفتن. صدایش جنگل را از سکوت دهشت‌زا خارج کرده بود. کم‌کم «لا اله الا الله» گفتنش لحن پیدا کرد و مثل یک ذاکرِ حرفه‌ای «لا اله الا الله» می‌گفت. حالا دیگر اصلاً احساس تنهایی نمی‌کرد. نمی‌دانست چند ساعت است که بلند «لا اله الا الله» می‌گوید. به قدری بلند فریاد می‌کشید که صدایش گرفته بود اما اهمیتی نمی‌داد. فریاد زدن برایش مشکل شده بود اما ارمیا بدون اعتنا باز هم فریاد می‌زد. تابه‌حال آن‌قدر از چیزی لذت نبرده بود.
پارسا!
۵
ایرانی‌ها هیچ‌وقت آینده‌نگر نبوده‌اند.
Hanin banoo
۵
ارمیا آرام تکرار می‌کرد: «دوربین، یک آدم دوربین.» و بعد در حالی‌که دانه‌های اشک به ردیف روی ریش‌هایش برق می‌زدند، گفت: - خیلی دوربین بود. جاهایی را می‌دید که من نمی‌دیدم. کم‌تر کسی آن‌جاها را می‌دید. مطمئنم از داخل سنگر انتهای بهشت را می‌دید، ولی نه از آن‌هایی که شیر و عسل و حوری‌ها را دید بزنند. مصطفا چیزهایی می‌دید که آن‌ها نمی‌دیدند. با آن عینک می‌توانست طول وجودت را اندازه بگیرد. می‌توانست بیاید داخل بدنت، نه مثل رادیولوژیستی که از کلیه‌ات عکس رنگی بگیرد. مصطفا حتا عکس سنگ قلب را نمی‌گرفت، سنگ‌شکن قلب بود. قلبت را دیالیز می‌کرد...
من ینتظر
۴
راستی من چرا باید پرنده بزنم؟ حالا گیرم یک پرنده را هم زدم، چه‌جوری سرش را ببرم؟ حالا گیرم سرش را هم بریدم، چه‌جوری بخورمش؟ اصلاً من چرا باید پرنده بخورم؟ من که الان روزه‌ام. شب هم که انجیر، آدم را سیر می‌کند. تازه اصلاً چرا پرنده؟ من به چه مجوزی پرنده را بکشم؟ بالاخره او هم جان دارد. حالا یک نوعی از جان را که دارد. تازه اصلاً شاید جانش از من هم شریف‌تر باشد. شاید از من هم باارزش‌تر باشد. من فقط به‌خاطر این‌که هوس کردم، می‌توانم پرنده بزنم؟ این هوس من است وگرنه من با انجیر هم سیر می‌شوم. بدبخت چه فرقی کردی؟ هیچ. هنوز هم مثل همان وقت‌هایی!
وفآ
۴
خاک‌های جنوب مثل چشم عاشق بودند، وقتی که خوب گریه کرده باشد. سرخ و وسیع.
آرین
۳
رفتارهای ارمیا عادی شده بود. عادت کرده بود که با رفقایش رابطه برقرار کند؛ با سعید درودگر، رامین محمدی و سایر بچه‌ها. بچه‌ها حرف‌های ارمیا را نمی‌فهمیدند. ارمیا هم به این قضیه عادت کرده بود. با بچه‌ها صحبت می‌کرد و سعی می‌کرد خود را با آن‌ها هم‌سنخ نشان دهد. هر چند از شوخی‌های بچه‌ها لذت نمی‌برد اما به‌هرحال سعی می‌کرد با آن‌ها باشد و حتا به‌شان به‌طرزی مصنوعی لب‌خند بزند.
Hanin banoo
۳
امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن را تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن را در ریه‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است.
Hanin banoo
۳
علم می‌گوید ماهی به‌خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی، می‌میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلیل طبیعی نمی‌میرد. ماهی به‌خاطر آب خودش را می‌کشد!
Hanin banoo
۳
بزرگ‌تر چیزی مثل سایه است. بی‌سبب نیست که به مثل می‌گویند: «خدا سایهٔ بزرگ‌تر را از سر کسی کم نکند.»
وفآ
۳
آی امام. من نمی‌گذارم خاکت کنند. امام نمرده. امام نمی‌میرد بی‌ناموس‌ها!
وفآ
۳
امام مثل بقیه نبود. با همه فرق می‌کرد. امام مثل هوا بود. همه آن را تجربه می‌کردند. به نحو مطبوعی، عمیقاً آن را در ریه‌ها فرو می‌بردند. اما هیچ‌وقت لازم نبود راجع به آن فکر کنند. هوا ماندنی است. امام دریا بود. ماهی حتا اگر نهنگ هم باشد، درکی از خارج آب ندارد. امام مثل آب بود. ماهی‌ها به‌جز آب چه می‌دانند؟ تمام زنده‌گی‌شان آب است.
[Panah:)]
۳
بعضی کلمات جنس‌شان با بقیه فرق می‌کند، مادر هم یکی از همان‌هاست.
الهه
۲
وقتی آب نیست، ماهی حتا اگر روی خاک‌های جنوب هم باشد، می‌میرد.
Hanin banoo
۲
- خوب شما دوستی را از دست دادید. خیلی به‌تان نزدیک بود، نه؟ - مصطفا! نه! اصلاً به من نزدیک نبود. اگر نزدیک بود که من الان این‌جا نبودم. من هم شهید شده بودم. مصطفا کجا و من کجا؟! او یک مرد بود. بزرگ بود. البته من هم بزرگ می‌شوم...
Hanin banoo
۲
صبح روز پانزدهم ارمیا یک دانش‌جو بود که زمانی رزمنده بوده، اما غروب روز پانزدهم ارمیا یک رزمنده بود که زمانی دانش‌جو بوده است.
وفآ
۲
اگرچه در گفت‌وگوها اسمی از امام برده نمی‌شد، اگرچه در بسیاری جاها فقط تصویر کاغذی‌اش حضور داشت، اگرچه خیلی از جاها فقط پای جمله‌ای اسمش را نوشته بودند، اما همه جا حضور داشت. خیلی چیزها بدون اسمش هیچ معنی‌ایی نداشت. جبهه، خط مقدم، بسیجی و حتا چیزهای بزرگ‌تر مثل انقلاب. امام برای آن‌هایی که دوستش داشتند، یک حضور دایمی نامحسوس بود. وقتی امام می‌گفت: «من بازوی شما را می‌بوسم.» گرمایی از بازوی چپ تا قلب هزاران هزار بسیجی جریان پیدا می‌کرد. این گرما وجود داشت. انگار که امام بازوی تک‌تک آن‌ها را بوسیده باشد. حال آن‌که بسیاری از آن‌ها هیچ‌وقت امام را ندیده بودند. بسیجی بدون امام معنی نداشت. وقتی وجود آدم تا این درجه به وجود دیگری وابسته باشد، هیچ‌وقت در مورد وجود دیگری فکر نمی‌کند. کسی باور نمی‌کرد امام بمیرد. به فکر کسی هم نمی‌آمد که امام می‌میرد. مرگ امام در مخیلهٔ هیچ‌کس نمی‌گنجید و از این رو بود که پس از اعلام خبر مرگ، همه گیج بودند.
کاربر ۱۶۶۱۳۱۵
۲
هیچ‌وقت لازم نبود عبارتی را تمام کنند. همیشه با کم‌ترین لغات بیش‌ترین معنی را منتقل می‌کردند.
کاربر ۱۶۶۱۳۱۵
۲
خاک‌های جنوب بعضی وقت‌ها شبیه آب می‌شود. مثل آب، وقتی که تصویری را بسیار رؤیایی‌تر منعکس می‌کند.