تن من با تن اون حکایت یه شرزهشیر بود با یه آهوی جوون. تنِ من سخت و چغر بود، مثل سنگ، تن اون نرم و سبک، مثل هوهوی نسیم. بوی یاس، صدای چکچک بارون... روی خاک. سنگ بودم، خاک شدم. آتیش بودم، آب شدم. نفسم بُرید. خواب شدم. با لالایی طالع تلخم چه شیرین خوابم کرد.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
بیا بریم انقدر لچربازی درنیار.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
عصری برمیگردم.
دلی: بیخود میگه. امروز از بر دل من تکون نمیخوره.
قوام: دلی!