
کتاب قصه ای که انتخاب می کنیم
تغییر تجربههای زندگی با روایت درمانی
انتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
سارا
۳
در این فصل مسائل مهمی را بررسی کردیم. اول، به روشهای بیرونی کردن مشکل پرداختیم. اگر مراقب باشیم خودمان را با مشکل یکی ندانیم، احتمالاً فرصتی برای تغییر رابطهمان با مشکل به دست میآوریم. این اولین قدمِ مهم برای بازنویسی قصههای زندگی است. دوم، بررسی کردیم که لحظههای بینظیر ــــ آن زمانهایی که تأثیر مشکل روی ما کمتر استــــ چگونه راهی برای تضعیف مشکل پیش پای ما میگذارند. سوم، تحقیقی انجام دادیم تا بدانیم چه مهارتهای ویژهای برای گذر از روزهای سخت داریم.
leila
۲
«ببین، من هنوز اینجا هستم. فراموشش نکردهام و قرار هم نیست فراموش کنم، ولی زنده ماندهام.»
zohreh_vahabzadeh
۲
شاید هر اژدهایی در زندگی ما شاهدختی باشد که به انتظار نشسته تا ما را یک بار هم که شده زیبا و بیباک ببیند.
راینر ماریا ریلکه
Mr.nobody
۱
تغییر دو طرف معادله: در کودکی، مادرم همهجوره مراقبم بود. حالا همهچیز برعکس شده. من وابسته به او به دنیا آمدم و او وابسته به من از دنیا میرود. تقارنی در این اتفاق هست، چیزی شبیه شعر.
zohreh_vahabzadeh
۱
گاهی برای تغییر خط سیر داستان زندگیِ فرد لازم است زندگی چند نسل بررسی شود و گاهی فقط با گفتوگویی کوتاه، تغییری بزرگ اتفاق میافتد.
کاربر ۱۰۸۰۵۶۰۷
۱
دانستن اینکه ما همان مشکلاتمان نیستیم ضروری است. مشکلْ فرد نیست؛ مشکلْ خود مشکل است.
leila
۰
وقتی فهمیدم اچآیویمثبت هستم، عضو جامعهٔ اتانازی شدم و بروشورهایی بین پزشکان، خویشاوندان و دوستانم پخش کردم. مراسم خاکسپاریام را برنامهریزی کردم و هزینهاش را پرداختم. همیشه در زندگیام به من میگفتند مایهٔ زحمت همهام. تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت کسی را به زحمت نیندازم، مخصوصاً با مرگم. من به آدمها اعتماد ندارم. اعتمادم مدتها قبل از بین رفته. وقتی فقط سهساله بودم خانوادهام من را فروختند. سالها بعد که به استرالیا آمدم غریبه بودم، بعد غریبهای با گرایش متفاوت شدم و بعدتر هم غریبهای بیمار با گرایش متفاوت. یاد گرفتم که آخرش فقط خودت را داری؛ تنها هستی.
کاربر ۱۰۸۰۵۶۰۷
۰
معمولاً بهتر است علیه مشکل «جنگ و دعوا» راه نیندازیم. گاهی جنگ و دعوا باعث میشود مشکل بزرگتر شود چون مشکل هم میخواهد با ما بجنگد.
zahra.iei
۰
پسری سیزدهساله را تصور کنید که روی کوهی نشسته است. با مدرسه به اردو آمده اما حالا تنها است. بقیهٔ پسرها رفتهاند گشتی در کوهستان بزنند و تا چند شب دیگر برنمیگردند. این پسر نمیتواند با آنها کوهنوردی کند چون از بچگی آسم شدید داشته. حتی وقتی کوچکتر بوده، در چهار سال اول زندگیاش، نمیتوانسته مثل بچههای «عادی» حرف بزند. تا چهارسالونیمگی مردم حرفهایش را نمیفهمیدهاند