و من آنجا لب حوض
شده ام هم صحبت گلدانها
چه کسی می فهمد لذت هم صحبتی با گل را
زیر دستان نوازشگر خورشید به وقت سر ظهر
هوش کاغذی
چه زیبا می شود خندید به وقت مرگ تنهایی
دگر خطی ز غصه روی دفتر نیست
دگر این خط آخر نیست
دگر پایان باور نیست
هوش کاغذی
شب بیداریِ دل نزدیک است
خبر آمدنت جاری شد
کوچه پس کوچهٔ این قصه
بسی باریک است
فرجی در راه است
خبر آمدنت
مثل نسیمی دلچسب
صورت قلب مرا می بوسد
ذهن تو فکر مرا می خواند
تو برای من خود امیدی
عطر تو در تن من می پیچد
هوش کاغذی
باز هم چشم به راه
در پی آمدنت می مانم
گرچه به آمدنت شک دارم
ولی از شوق همین شک
که بیایی
همه شب لبریزم
تا بیایی همه جا
پیش قدم های تو گُل می ریزم
هوش کاغذی