
کتاب خیرالنساء
یک سرگذشت (۱۳۶۷ - ۱۲۷۰)
پدیدآورندگان:
قاسم هاشمی نژادانتشارات:
انتشارات شرکت کتاب هرمس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
ریحانه شهسواری
۶
روزانه که بچهها پی غارت باغ میرفتند او در ایوان مینشست؛ هم به کارهای خانه میرسید و هم هوای بچهها را میداشت. گیلاسهای نوبری زودتر از همه رسیدند و بچهها و گنجشکها دلی از عزا درآوردند. بعد روزبازار آلبالو شد که بچهها بیشتر هول میزدند برایش. نگران دلپیچهٔ شبانهٔ بچهها، که همیشه حتمی بود، گهگاه مادر از سر ایوان هشدارشان میداد به این هَلههُولهخوری. نوبت که به گردو رسید، انگار به توافقی معلوم، کسی سنگ به شاخهها نمیپراند دانه به زیر آرَد. بچهها، دور از چشم مادر، صبح زود پا میشدند. در هوای گرگ و میش، در پای درخت گردو، واریزها را دانهدانه از زمین برمیچیدند ودر کیسهئی میریختند. حساب دانهها دقیق نگه داشته میشد.
saba
۴
زمانه عوض شده بود.
جویهای پوشیده از پونه و پرسیاوشان که آب درِ خانهها میبُرد جا به لولهکشی داد. بخشی از خانه، ارسّی سرش، به تعریض کوچه رفت. خیابانهای خاکی زیر لایهئی از قیر پوشیده شد. درشکه در شهر جولان به سواری سپرد. جشن تیرگان ورافتاد که یادگار هزارانساله بود، عزیزداشتِ خاطرهٔ نجات خاک وطن. نوروزیخوان رفت و با او بهار. هرچه کهنه بود، قدیمی بود، تحقیر شد، طرد شد، از اعتبار افتاد. صحبتهای تازه میشد؛ نسل تازه میرسید و هواهای تازه در سر داشت.
saba
۲
در اتاق بوی بهار نشت میکرد از نارنجزاران نزدیک و نم نفس ِ هراز داشت. گنجشکها زبان میزدند. پرستوها به دست و پا که کهکشان کنند برای لانهٔ گِلاندود. آفتاب در کار دمیدن صیقل میزد بسترِ رود که پیچان از دل شهر میرفت.
زحل🪐
۲
دل شکسته که دوباره نمیشکند.
khorasani
۲
ناشناس گِلِ گیرا داشت: چهره با ملاحت، چُرده مهتابی، چشمها درشتِ سیاه. در دلش افتاد بچهام کاشکی به او میبُرد.
غمسایه
۲
دل شکسته که دوباره نمیشکند.
saba
۱
کنِس
ازگیل جنگلیست که چوب صُلب و محکم و مقاوم آن برای چوبدست بهکار میرود.
rooh_tpr
۱
در اتاق بوی بهار نشت میکرد از نارنجزاران نزدیک و نم نفس ِ هراز داشت. گنجشکها زبان میزدند. پرستوها به دست و پا که کهکشان کنند برای لانهٔ گِلاندود. آفتاب در کار دمیدن صیقل میزد بسترِ رود که پیچان از دل شهر میرفت.
fatima_tohidy
۱
رسم است مبتلایان عشق محلول سنگ مقبرهها را که از سنگِ سُستِ رُخام است، با آیات رحمتش بر آن نقر شده، پیش از دمیدن آفتاب مینوشند، نام معشوق بر زبانشان، تا که وارَهَند از بلای عشق و عاشقی.
fatima_tohidy
۱
درمانی نمیجُست که درد امتحانی بود به صبر، علامتی بود به اقبالِ عشق.
نسرین سادات موسوی
۱
رسم است مبتلایان عشق محلول سنگ مقبرهها را که از سنگِ سُستِ رُخام است، با آیات رحمتش بر آن نقر شده، پیش از دمیدن آفتاب مینوشند، نام معشوق بر زبانشان، تا که وارَهَند از بلای عشق و عاشقی.
مهتاب
۱
میخ به دامنش فرو برده بود عشق.
khorasani
۱
رسم است مبتلایان عشق محلول سنگ مقبرهها را که از سنگِ سُستِ رُخام است، با آیات رحمتش بر آن نقر شده، پیش از دمیدن آفتاب مینوشند، نام معشوق بر زبانشان، تا که وارَهَند از بلای عشق و عاشقی.
khorasani
۱
نوروزیخوان رفت و با او بهار.
khorasani
۱
بسکه ناشناس گِلِ گیرا داشت: چهره با ملاحت، چُرده مهتابی، چشمها درشتِ سیاه. در دلش افتاد بچهام کاشکی به او میبُرد.
کاربر شمارهی صفر
۱
علی امّا دیگر لب به قند نزد. به تأسی از پدر عشق شیرینی از سر احمد افتاد. در خانه، بجز مهمانان، قند فقط مصرف پزشکی داشت. آخرش علی رضا داد به توتِ خشک جای قند که بهشتی می آمد به مذاقش.
کاربر شمارهی صفر
۱
مّا چه هنرها که از هر پنجهاش میریخت!
انگشتانی داشت نازنین به ریختن لعابِ رشته که هر نقش که خواستی به نوازشی میبست؛ به حبّهٔ قند پلکها میتراشید و به سنگِ جهنم میزدود از پُرز و پلیدی؛ نازائی علاج میکرد به پَرزهٔ گزانگبین و نباتِ مصری و شکرِ سرخ؛ به مهارت شکستگی جا میانداخت و به ضُمادِ زردهٔ مرغانه و مومیائی و مُورْد میبست.
کاربر شمارهی صفر
۱
سپس عادتاً دیده به زمین دوخت، دستها بر هم. هیچوقت پنجه در هم نمیکرد؛ در کارها مبادا گره افتد.
fatima_tohidy
۰
رسم است مبتلایان عشق محلول سنگ مقبرهها را که از سنگِ سُستِ رُخام است، با آیات رحمتش بر آن نقر شده، پیش از دمیدن آفتاب مینوشند، نام معشوق بر زبانشان، تا که وارَهَند از بلای عشق و عاشقی.
زحل🪐
۰
باد در آستینهای فراخ سفیدش میافتاد؛ بادبانهای مغرورِ برافراشته، روان در باد.
زحل🪐
۰
پسرها سوار بر یابوی یرغه تاخته بودند و به تقلید تعزیهخوانها سرِ همدیگر دادها زده بودند و جنگها کرده بودند امّا روز دوّم، دلزده از سواری، پای پیاده میرفتند چونکه دست و بالشان به شیطنت بازتر بود.
غزاله طوسی
۰
پیر پانهاده بر گُردهٔ دو ماهی آب میبُرید، میآمد، تا این سوی کرانه. خیرالنساء پیش پای پیر لب آب زانو زد. دامنش گرفت و بیطاقت از غم نادانی و ناتوانی گریست، زار زار. پیر مشتی آب به صورتش زد. به لبخندی نوازشگر دلقرصیش داد. انگشت اشاره میان دو چشمش کشید. دوباره سوار بر مرکب لغزانش میرفت. بدرودگوی در پیاش ماهیانِ بدرقه.
khorasani
۰
طاقِ پل نو، معلق و سفید، آسمان را قاب فیروزه میکردـــ همرنگ آب.
khorasani
۰
دل شکسته که دوباره نمیشکند.
