
٪۵۰
Azadeh_313
۸۲
گاهی کتابها برای یه مدت کوتاه ما رو با خودشون میبرن و بعد با یه دیدگاه جدید برمیگردونن.
Azadeh_313
۴۱
«خوبه آدم با مردم مهربون باشه. بهخصوص با کسایی که دوستشون داری چون هیچوقت نمیدونی اونا چه چیزهایی رو دارن پشت سر میذارن و چه احساسی دارن و بالأخره یه روز میفهمی. و اون موقع ممکنه دیگه خیلی برای جبرانکردن دیر شده باشه.
Azadeh_313
۲۵
گاهی که یه کتاب خیلی خوب پیدا میکنی باید دوباره بخونیش! قسمتهایی که دوستداشتی رو دوباره از نو زندگی میکنی. یه چیزهایی که دفعهٔ قبل متوجهشون نشده بودی رو هم یاد میگیری. میگفت همین طور که خوانندهٔ کتاب تغییر میکنه، خود کتاب هم تغییر میکنه
Mah🌙
۱۱
«کتابها دنیا رو بهمون نشون میدن. پنهانش نمیکنن.»
Azadeh_313
۹
«نگران بودم نکنه نیاز داشته باشی کسی بعد از مامان ازت مراقبت کنه؛ و دیگه برات اینقدر اعتبار قائل نشدم که فکر کنم شاید خودت بتونی از خودت مواظبت کنی و سعی کردم من خودم مواظبت باشم. یادم رفت باید همنشینت باشم. ببخشید.»
Azadeh_313
۷
و اگر داستان امیر چیزی به آلیشیا نشان داد، این بود که هرچقدر هم در گذشته بدی کرده باشی باید همهٔ تلاشت را بکنی تا خوب باشی.
Azadeh_313
۶
موکش صفحهٔ اول کتاب کشتن مرغ مقلد را باز کرد و کارت امانت کتاب کتابخانههای شهرداری برنت را دید که پر از تاریخهای جوهری بود. چقدر مهر! عجیب بود؛ تصور اینکه این کتاب فقط مال او نبود و مال همه بود. مال همهٔ آدمهایی بود که این کتاب را پیش از این در ساحل، در قطار یا در اتوبوس یا در پارک یا در اتاق پذیرایی خانهشان مطالعه کرده بودند.
Azadeh_313
۵
میتوانست آتیکاس را از چشم اسکات ببیند؛ مردی بلندقد، قدرتمند و کسی که برای همه محترم است. یادش آمد که چطور قبلاً خودش هم دربارهٔ پدرش اینطور فکر میکرد؛ خیلی وقت پیش. عجیب است که وقتی بچگی سر میآید، دیگر مادر و پدر برایت آدمهای معمولی میشوند؛ با ترسها و نگرانیهایی مثل مال خود تو.
Azadeh_313
۵
نِنا همیشه به خودش میبالید؛ چون به دخترهایش اجازه میداد کاری را بکنند که احساس میکنند درست است و در این دنیا برای خودشان جایگاهی خلق کنند.
Azadeh_313
۵
دلش میخواست به او بگوید چقدر کتابخواندن به او کمک کرده خوب وقتش را بگذراند و کمک کرده به آدمهای دیگر نزدیک شود و حتی دلیلش برای از خواب بیدارشدن و از خانه بیرونرفتن هم کتاب است.
Azadeh_313
۵
موکش با خواندن هر صفحه بیشتر دلش میخواست وارد دنیای سته و دنور شود و نشانشان دهد که چقدر زنده و واقعی و آمادهٔ زندگیکردن هستند و تنها چیزی که مانعشان میشود آسیبهای هرروزهٔ روحی است که آنها را تنها نمیگذارد؛ و نمیگذارد گذشته را فراموش کنند.
Azadeh_313
۴
لوسی ادامه داد: «اینجا حالا دیگه خیلی ساکت شده. لابد بچهها دوست دارن ایکسباکس و اینها بازی کنن! بچههای من هرچی کتاب گیرشون میاومد میبلعیدن.»
یکی از بچههای لوسی آرایشگاه زده بود و دو، سه شعبه در این منطقه باز کرده بود و وضع خوبی داشت. دیگری هم حسابدار شده بود و برای یکی از مؤسسات حقوقی در شهر کار میکرد. لوسی بینهایت به آنها افتخار میکرد؛ و همیشه همهٔ این دستاوردها را از لطف این کتابخانه میدانست.
Gisoo
۳
احساس میکرد داستان دارد کنترل ذهنش را از او میگیرد و او را با خودش میبرد. افکار خودش، نگرانیهایش، آن صدا، همه دارند ته ذهنش وزوز میکنند
daisy
۳
گاهی خانواده را جایی که توقع نداری پیدا میکنی و خانواده هم همیشه تو را پیدا میکند.
raha
۳
مردم اصولاً همیشه نمیتونن آدمهای تنها رو درک کنن.»
setareh.sf
۲
«اعضای خانواده بینقص نیستن ولی ما دوستشون داریم.»
مینا سفیددل
۲
«خوبه آدم با مردم مهربون باشه. بهخصوص با کسایی که دوستشون داری چون هیچوقت نمیدونی اونا چه چیزهایی رو دارن پشت سر میذارن و چه احساسی دارن و بالأخره یه روز میفهمی. و اون موقع ممکنه دیگه خیلی برای جبرانکردن دیر شده باشه.
مینا سفیددل
۲
«آلیشیا سعی کن به خاطر بیاری که کتابها همیشه فقط راه فرار نیستن. گاهی هم یه چیزهایی یادمون میدن. کتابها دنیا رو بهمون نشون میدن؛ اون رو پنهان نمیکنن.»
مینا سفیددل
۲
حقیقت داشت؛ برای آدم بهترشدن دیر نمیشد؛ هیچوقت.
daisy
۲
. امیدوارم راه فرار خوبی برای تو هم باشه؛ یه وقت استراحت. گاهی کتابها برای یه مدت کوتاه ما رو با خودشون میبرن و بعد با یه دیدگاه جدید برمیگردونن.
daisy
۲
خوبه آدم با مردم مهربون باشه. بهخصوص با کسایی که دوستشون داری چون هیچوقت نمیدونی اونا چه چیزهایی رو دارن پشت سر میذارن و چه احساسی دارن و بالأخره یه روز میفهمی. و اون موقع ممکنه دیگه خیلی برای جبرانکردن دیر شده باشه
raha
۲
«خوبه آدم با مردم مهربون باشه. بهخصوص با کسایی که دوستشون داری چون هیچوقت نمیدونی اونا چه چیزهایی رو دارن پشت سر میذارن و چه احساسی دارن و بالأخره یه روز میفهمی. و اون موقع ممکنه دیگه خیلی برای جبرانکردن دیر شده باشه.
raha
۲
«آلیشیا سعی کن به خاطر بیاری که کتابها همیشه فقط راه فرار نیستن. گاهی هم یه چیزهایی یادمون میدن. کتابها دنیا رو بهمون نشون میدن؛ اون رو پنهان نمیکنن.»
مینا سفیددل
۱
«اعضای خانواده بینقص نیستن ولی ما دوستشون داریم.»
مینا سفیددل
۱
هیچوقت واقعاً نمیتونه درک کنه مشکلات بقیه رو؛ ولی حداقل باید سعی بکنه.»
مینا سفیددل
۱
بعضیوقتها میبری، بعضیوقتها هم باید ببازی.»
فاطمه مینایی
۱
چون به دخترهایش اجازه میداد کاری را بکنند که احساس میکنند درست است و در این دنیا برای خودشان جایگاهی خلق کنند. میگفت: «اگر تو این کار رو نکنی، پس کی براشون این کار رو بکنه؟»
فاطمه مینایی
۱
«براتون گل آوردم! گلهای تازه خونه رو خونه میکنن
raha
۱
هیچچیز فقط محض خوشحالکردن او همان طور که بود نمانده؛ نه اینجا و نه در زندگی واقعی
raha
۱
خانه؛ از خودش پرسید این کلمه چه معنیای برای دیگران دارد.