جملات زیبای کتاب گاوخونی | طاقچه
تصویر جلد کتاب گاوخونی
off
٪۶۰

کتاب گاوخونی

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۶۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
جعفر مدرس صادقی
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mohlvlv
۱۵
آدمی که پدرش می‌میرد، برای دیگران اهمیّتی پیدا می‌کند. تا پدرم نمُرده بود، حتّا دخترعمّه‌ام داخلِ آدم حسابم نمی‌کرد.
محمدرضا فرهادی
۱۱
راستی هر کسی آرزویی داشت و پس من هم آرزویی داشتم و از خودم پرسیدم آرزوی من چی بود و به خودم گفتم آرزوی من این بود که پدرم آرزوی من این بود که پدرم آرزوی من این بود که پدرم می‌مُرد. و حالا که مُرده بود، هیچ آرزویی نداشتم.
محمدرضا فرهادی
۸
رودخونه‌ی ویسلا که از ورشو رد می‌شه. اون ‌قدر پُرآبه که روش کشتی‌سواری هم می‌کنند. می‌ریزه به دریا. اونجا همه‌ی رودخونه‌ها می‌ریزند به دریا. من گفتم ما هم یه رودخونه داریم که می‌ریزه تو باتلاق.
mohlvlv
۶
این روزها خوزستانی‌ها در اصفهان زیاد بودند. و حالا که اینجا بودند، به جای این که در شهرِ خودشان و سرِ خانه و زندگیِ خودشان باشند، قایقشان را هم، به جای این که روی کارونِ خودشان بیندازند، روی زاینده‌رود می‌انداختند.
Zahra Babaloo
۶
می‌گفت اگر همسایه‌ها یا یکی از مشتری‌هات تو را به این حال ببینند، چه می‌شود؟ بی‌چاره از دستِ این مشتری‌های خیالی بود که دق کرد و مُرد.
آرزو سخاوت
۶
(کی پولِ کتاب خریدن داشت؟ هر چی پول تهِ جیبِ هر کس بود، صرفِ شکم می‌شد.)
یه ocd کارکرده در حد نو
۵
آدمی که پدرش می‌میرد، برای دیگران اهمیّتی پیدا می‌کند. تا پدرم نمُرده بود، حتّا دخترعمّه‌ام داخلِ آدم حسابم نمی‌کرد.
Mobiiina
۵
آخه کجا داریم می‌ریم؟ باتلاق که دیدن نداره. گفت چه ‌طور دیدن نداره، پسرم؟ همه‌ی زندگیِ ما توی این باتلاقه. هست و نیستِ ما، دار و ندارِ ما، ریخته این تو. همه‌ی آبهایی که به تنِ ما مالیده رفته این تو.
آرزو سخاوت
۵
امّا دخترها زودتر از پسرها بزرگ می‌شوند و او از وقتی که احساس کرد بزرگ شده، دیگر به من محل نمی‌گذاشت. از وقتی که دیگر به من محل نمی‌گذاشت و کمتر می‌دیدمش و اگر هم می‌دیدمش، از دور می‌دیدمش، بیشتر دوستش داشتم و بیشتر به فکرش بودم.
R.Khabazian
۳
«گاوخونی آنجاست/ با راهیانِ آب/ آبستن و پریشان.»
Saba
۳
حمید گفت «دیگه یادمه گفتید قدرِ جوونیِ خودتونو بدونید. آدم که پیر شد، دیگه به درد نمی‌خوره.» پدرم گفت «خُب، این که معلومه.» حمید گفت «دیگه گفتید آدم تا سی چهل سالگی تو سربالایی‌یه. بعد، می‌افته تو سرازیری. بعد، گفتید من حالا تو سرازیری‌ام.» من پرسیدم «بابا، حالا کجایی؟ می‌تونی بگی؟» پدرم گفت «حالا؟» کمی فکر کرد. «حالا تو راهِ صافم. نه سربالایی، نه سرازیری.» حمید پرسید «دلتون می‌خواست تو همون سرازیریِ خودتون بودید؟» پدرم گفت «نه. نه. دلم می‌خواست تو سربالایی بودم. فقط سربالایی.»
Zahra Babaloo
۲
فرّاش‌های دبیرستان همان فرّاش‌های قدیمی بودند. امّا من را یادشان نمی‌آمد و راهم نمی‌دادند تو. منی که چندین سال هر روز به ‌زور توی این خراب‌شده نگهم می‌داشتند، حالا نمی‌توانستم یک دقیقه بروم توش.
محمدمهدی
۲
فقط صدای آوازِ زنی توی گوشم بود ــ صدای آوازِ غریبی از دور.
zZz
۲
پدرم می‌گفت این دریاچه عمیق‌ترین دریاچه‌ی دنیاست، چون که همه‌ی آبهای زاینده‌رود از اوّل ریخته است اینجا و جمع شده است اینجا و هیچ ‌کس نمی‌داند تهِ آن کجاست. بعد، من می‌ترسیدم و او می‌خندید و به ‌شوخی من را می‌انداخت توی آب.
Zahra Babaloo
۱
دخترعمّه‌ام به من رساند که هر کاری می‌خواهم بکنم بکنم، چون خواستگاری دارد که پدر و مادرش هم موافق ‌اند و می‌خواهند بدهندش به او. این سیاست را اغلبِ دخترهایی که می‌خواهند شوهر کنند به کار می‌برند ــ این را می‌دانم.
Zahra Babaloo
۱
یک قیمتی می‌گفتم. قیمتِ بالایی می‌گفتم. چون که می‌دانستم این ‌طور می‌خواست. آن‌ وقت، او قیمتِ پایینی می‌گفت. من تعجّب می‌کردم. چون که می‌دانستم این ‌طور می‌خواست.
Zahra Babaloo
۱
این‌پا و آن‌پا می‌کردم تا تکان بخورد و تکانم بدهد. و تکان که می‌خوردم، قایق و رودخانه و درخت‌های آن‌طرفِ رودخانه هم تکان می‌خورد.
FaezehSM
۱
خواستم سرم را از هر چه فکر و خیال و از هر چه نمی‌شد دید و شنید و بو کرد و دست زد خالی کنم. دیگر بَسَم بود. بی‌خوابیِ این چند شبه پدرم را درآورده بود.
آرزو سخاوت
۱
سرش را از روی کاغذ بلند کرد و لبخندی زد و معلوم بود که آن تکّه‌ای را که می‌خواست بخواند خوانده بود و اهمیّتی نمی‌داد که کسی گوش داده بود یا نه.
آرزو سخاوت
۱
تا پیش از ازدواجمان، خیال می‌کردم که هیچ زنی به خوبی و خوشگلیِ او وجود ندارد. امّا درست از روزی که ازدواج کردیم، دیدم دیگر به آن خوبی و خوشگلی که خیال می‌کردم نیست. زنهای زیادی به آن خوبی، به خوبیِ او و خیلی بهتر از او بودند که زنِ من نبودند. امّا این که به این سرعت با او ازدواج کردم، مالِ این نبود که فکر می‌کردم بهترین و خوشگل‌ترین زنِ دنیا بود. مالِ این بود که از بچگی دلم می‌خواست مالِ من باشد و از وقتی که دیگر به من محل نمی‌گذاشت، هیچ باورم نمی‌آمد که روزگاری مالِ خودم باشد و وقتی که دیدم به این آسانی دارد مالِ خودم می‌شود، چه ‌طور می‌توانستم با او ازدواج نکنم؟
zZz
۱
«لذّتِ دنیا زن و دندان بُوَد/ بی زن و دندان جهان زندان بُوَد.»
کاربر ۸۸۶۹۴۴۸
۰
‫  ‫گاوخونی ‫یک داستان ‫نویسنده: جعفر مدرس صادقی ‫نشر مرکز
Reyhane Beheshti
۰
راستی هر کسی آرزویی داشت و پس من هم آرزویی داشتم و از خودم پرسیدم آرزوی من چی بود و به خودم گفتم آرزوی من این بود که پدرم آرزوی من این بود که پدرم آرزوی من این بود که پدرم می‌مُرد. و حالا که مُرده بود، هیچ آرزویی نداشتم.
Reyhane Beheshti
۰
راستی هر کسی آرزویی داشت و پس من هم آرزویی داشتم و از خودم پرسیدم آرزوی من چی بود و به خودم گفتم آرزوی من این بود که پدرم آرزوی من این بود که پدرم آرزوی من این بود که پدرم می‌مُرد. و حالا که مُرده بود، هیچ آرزویی نداشتم.
نگاه
۰
با احترام با من حرف می‌زد و به من «شما» می‌گفت ــ در حالی که پیشتر «تو» می‌گفت. این هم مالِ مرگِ پدرم بود، هم مالِ زن گرفتنم، هم مالِ این که بیرونم کرده بود.
IAliMousavi
۰
همان دیوارِ کاه‌گلیِ خمیده که روزگاری ــ مثلن ده دوازده سالِ پیش ــ وقتی که از زیرش رد می‌شدم منتظر بودم همان لحظه بیفتد، هنوز سرِ پا بود و باز از زیرش رد شدم، بی آن که منتظرِ چیزی باشم. مثلِ این که هر اتّفاقی قرار بود بیفتد تا حالا افتاده بود، هر دیواری که باید بیفتد تا حالا افتاده بود و اگر نیفتاده بود، پس دیگر نمی‌افتاد.
zZz
۰
موضوعِ این منظومه ــ آن ‌طور که خودش می‌گفت ــ جست ‌و جوی چیزی بود که از قدیم توی این آب‌ و خاک و توی هوایی که ما تنفّس می‌کنیم وجود داشت و در طولِ تاریخ از میانِ همه‌ی بلاهایی که به سرِ ایران آمده بود جانِ سالم به در برده بود و خودش را به ما رسانده بود تا ما هم آن را به بعدی‌ها برسانیم و این که این چیز چی بود، خودش هم نمی‌دانست. خودش می‌گفت می‌دانست چی بود، امّا نمی‌توانست با چند کلمه و چند جمله و حتّا با یکی دوتا شعر بگوید چی بود. و برای همین بود که منظومه‌ی به این بزرگی داشت می‌نوشت. همه‌ی منظومه برای آن چیز نوشته می‌شد. می‌گفت اگر می‌خواهی بفهمی آن چیز چی هست، باید همه‌ی آن منظومه را بخوانی
zZz
۰
من فقط باید می‌رفتم سرِ قبر و باید توی مجلسِ ختم دمِ در می‌ایستادم و قیافه‌ی مغمومی به خودم می‌گرفتم و با آنهایی که می‌آمدند سلام‌ و علیک می‌کردم و با بعضی‌ها دست می‌دادم و از این که زحمت کشیده و تشریف آورده بودند تشکّر می‌کردم. این خودش کارِ خیلی مشکلی بود. و اگر هم آدم از مرگِ پدرش اصلن ناراحت نشده بود، این کارها را که می‌کرد ناراحت می‌شد و فکر می‌کرد که راستی‌راستی اتّفاقِ ناگواری افتاده.
zZz
۰
پدرِ آدم مُرده باشد و آدم نگوید؟ وقتی گفتم پدرم مُرده، رئیس چه قیافه‌ای به خودش گرفت! مثلِ این که اتّفاقِ مهمّی افتاده باشد. آدمی که پدرش می‌میرد، برای دیگران اهمیّتی پیدا می‌کند. تا پدرم نمُرده بود، حتّا دخترعمّه‌ام داخلِ آدم حسابم نمی‌کرد.
zZz
۰
پدرم می‌فهمید و می‌گفت «تو دیگه اون پسرِ سابق نیستی.» چند بار این را گفت ــ با حسرتِ زیادی هم. انگار با این حرف می‌خواست بگوید دیگه این شهر اون شهرِ سابق نیست، این مغازه اون مغازه‌ی سابق نیست، این زندگی اون زندگیِ سابق نیست. این مردم، این هوا، این درخت‌ها، این خیابان‌ها، این کوچه‌ها... هیچ‌ چیز مثلِ سابق نیست ــ حتّا محلّه‌هایی که دست نخورده.