حمید گفت «دیگه یادمه گفتید قدرِ جوونیِ خودتونو بدونید. آدم که پیر شد، دیگه به درد نمیخوره.»
پدرم گفت «خُب، این که معلومه.»
حمید گفت «دیگه گفتید آدم تا سی چهل سالگی تو سربالایییه. بعد، میافته تو سرازیری. بعد، گفتید من حالا تو سرازیریام.»
من پرسیدم «بابا، حالا کجایی؟ میتونی بگی؟»
پدرم گفت «حالا؟» کمی فکر کرد. «حالا تو راهِ صافم. نه سربالایی، نه سرازیری.»
حمید پرسید «دلتون میخواست تو همون سرازیریِ خودتون بودید؟»
پدرم گفت «نه. نه. دلم میخواست تو سربالایی بودم. فقط سربالایی.»