
بریدههایی از کتاب گاوخونی
۳٫۸
(۶۰)
آدمی که پدرش میمیرد، برای دیگران اهمیّتی پیدا میکند. تا پدرم نمُرده بود، حتّا دخترعمّهام داخلِ آدم حسابم نمیکرد.
mohlvlv
راستی هر کسی آرزویی داشت و پس من هم آرزویی داشتم و از خودم پرسیدم آرزوی من چی بود و به خودم گفتم آرزوی من این بود که پدرم
آرزوی من این بود که پدرم
آرزوی من این بود که پدرم میمُرد. و حالا که مُرده بود، هیچ آرزویی نداشتم.
محمدرضا فرهادی
رودخونهی ویسلا که از ورشو رد میشه. اون قدر پُرآبه که روش کشتیسواری هم میکنند. میریزه به دریا. اونجا همهی رودخونهها میریزند به دریا. من گفتم ما هم یه رودخونه داریم که میریزه تو باتلاق.
محمدرضا فرهادی
میگفت اگر همسایهها یا یکی از مشتریهات تو را به این حال ببینند، چه میشود؟ بیچاره از دستِ این مشتریهای خیالی بود که دق کرد و مُرد.
Zahra Babaloo
این روزها خوزستانیها در اصفهان زیاد بودند. و حالا که اینجا بودند، به جای این که در شهرِ خودشان و سرِ خانه و زندگیِ خودشان باشند، قایقشان را هم، به جای این که روی کارونِ خودشان بیندازند، روی زایندهرود میانداختند.
mohlvlv
آدمی که پدرش میمیرد، برای دیگران اهمیّتی پیدا میکند. تا پدرم نمُرده بود، حتّا دخترعمّهام داخلِ آدم حسابم نمیکرد.
یه ocd کارکرده در حد نو
امّا دخترها زودتر از پسرها بزرگ میشوند و او از وقتی که احساس کرد بزرگ شده، دیگر به من محل نمیگذاشت. از وقتی که دیگر به من محل نمیگذاشت و کمتر میدیدمش و اگر هم میدیدمش، از دور میدیدمش، بیشتر دوستش داشتم و بیشتر به فکرش بودم.
آرزو سخاوت
«گاوخونی آنجاست/
با راهیانِ آب/
آبستن و پریشان.»
R.Khabazian
آخه کجا داریم میریم؟ باتلاق که دیدن نداره. گفت چه طور دیدن نداره، پسرم؟ همهی زندگیِ ما توی این باتلاقه. هست و نیستِ ما، دار و ندارِ ما، ریخته این تو. همهی آبهایی که به تنِ ما مالیده رفته این تو.
Mobiiina
حمید گفت «دیگه یادمه گفتید قدرِ جوونیِ خودتونو بدونید. آدم که پیر شد، دیگه به درد نمیخوره.»
پدرم گفت «خُب، این که معلومه.»
حمید گفت «دیگه گفتید آدم تا سی چهل سالگی تو سربالایییه. بعد، میافته تو سرازیری. بعد، گفتید من حالا تو سرازیریام.»
من پرسیدم «بابا، حالا کجایی؟ میتونی بگی؟»
پدرم گفت «حالا؟» کمی فکر کرد. «حالا تو راهِ صافم. نه سربالایی، نه سرازیری.»
حمید پرسید «دلتون میخواست تو همون سرازیریِ خودتون بودید؟»
پدرم گفت «نه. نه. دلم میخواست تو سربالایی بودم. فقط سربالایی.»
Saba
(کی پولِ کتاب خریدن داشت؟ هر چی پول تهِ جیبِ هر کس بود، صرفِ شکم میشد.)
آرزو سخاوت
دخترعمّهام به من رساند که هر کاری میخواهم بکنم بکنم، چون خواستگاری دارد که پدر و مادرش هم موافق اند و میخواهند بدهندش به او. این سیاست را اغلبِ دخترهایی که میخواهند شوهر کنند به کار میبرند ــ این را میدانم.
Zahra Babaloo
یک قیمتی میگفتم. قیمتِ بالایی میگفتم. چون که میدانستم این طور میخواست.
آن وقت، او قیمتِ پایینی میگفت.
من تعجّب میکردم. چون که میدانستم این طور میخواست.
Zahra Babaloo
اینپا و آنپا میکردم تا تکان بخورد و تکانم بدهد. و تکان که میخوردم، قایق و رودخانه و درختهای آنطرفِ رودخانه هم تکان میخورد.
Zahra Babaloo
فرّاشهای دبیرستان همان فرّاشهای قدیمی بودند. امّا من را یادشان نمیآمد و راهم نمیدادند تو. منی که چندین سال هر روز به زور توی این خرابشده نگهم میداشتند، حالا نمیتوانستم یک دقیقه بروم توش.
Zahra Babaloo
فقط صدای آوازِ زنی توی گوشم بود ــ صدای آوازِ غریبی از دور.
محمدمهدی
سرش را از روی کاغذ بلند کرد و لبخندی زد و معلوم بود که آن تکّهای را که میخواست بخواند خوانده بود و اهمیّتی نمیداد که کسی گوش داده بود یا نه.
آرزو سخاوت
تا پیش از ازدواجمان، خیال میکردم که هیچ زنی به خوبی و خوشگلیِ او وجود ندارد. امّا درست از روزی که ازدواج کردیم، دیدم دیگر به آن خوبی و خوشگلی که خیال میکردم نیست. زنهای زیادی به آن خوبی، به خوبیِ او و خیلی بهتر از او بودند که زنِ من نبودند. امّا این که به این سرعت با او ازدواج کردم، مالِ این نبود که فکر میکردم بهترین و خوشگلترین زنِ دنیا بود. مالِ این بود که از بچگی دلم میخواست مالِ من باشد و از وقتی که دیگر به من محل نمیگذاشت، هیچ باورم نمیآمد که روزگاری مالِ خودم باشد و وقتی که دیدم به این آسانی دارد مالِ خودم میشود، چه طور میتوانستم با او ازدواج نکنم؟
آرزو سخاوت
پدرم میگفت این دریاچه عمیقترین دریاچهی دنیاست، چون که همهی آبهای زایندهرود از اوّل ریخته است اینجا و جمع شده است اینجا و هیچ کس نمیداند تهِ آن کجاست. بعد، من میترسیدم و او میخندید و به شوخی من را میانداخت توی آب.
zZz
«لذّتِ دنیا زن و دندان بُوَد/
بی زن و دندان جهان زندان بُوَد.»
zZz
گاوخونی
یک داستان
نویسنده: جعفر مدرس صادقی
نشر مرکز
کاربر ۸۸۶۹۴۴۸
راستی هر کسی آرزویی داشت و پس من هم آرزویی داشتم و از خودم پرسیدم آرزوی من چی بود و به خودم گفتم آرزوی من این بود که پدرم
آرزوی من این بود که پدرم
آرزوی من این بود که پدرم میمُرد. و حالا که مُرده بود، هیچ آرزویی نداشتم.
Reyhane Beheshti
راستی هر کسی آرزویی داشت و پس من هم آرزویی داشتم و از خودم پرسیدم آرزوی من چی بود و به خودم گفتم آرزوی من این بود که پدرم
آرزوی من این بود که پدرم
آرزوی من این بود که پدرم میمُرد. و حالا که مُرده بود، هیچ آرزویی نداشتم.
Reyhane Beheshti
خواستم سرم را از هر چه فکر و خیال و از هر چه نمیشد دید و شنید و بو کرد و دست زد خالی کنم. دیگر بَسَم بود. بیخوابیِ این چند شبه پدرم را درآورده بود.
FaezehSM
با احترام با من حرف میزد و به من «شما» میگفت ــ در حالی که پیشتر «تو» میگفت. این هم مالِ مرگِ پدرم بود، هم مالِ زن گرفتنم، هم مالِ این که بیرونم کرده بود.
نگاه
همان دیوارِ کاهگلیِ خمیده که روزگاری ــ مثلن ده دوازده سالِ پیش ــ وقتی که از زیرش رد میشدم منتظر بودم همان لحظه بیفتد، هنوز سرِ پا بود و باز از زیرش رد شدم، بی آن که منتظرِ چیزی باشم. مثلِ این که هر اتّفاقی قرار بود بیفتد تا حالا افتاده بود، هر دیواری که باید بیفتد تا حالا افتاده بود و اگر نیفتاده بود، پس دیگر نمیافتاد.
IAliMousavi
موضوعِ این منظومه ــ آن طور که خودش میگفت ــ جست و جوی چیزی بود که از قدیم توی این آب و خاک و توی هوایی که ما تنفّس میکنیم وجود داشت و در طولِ تاریخ از میانِ همهی بلاهایی که به سرِ ایران آمده بود جانِ سالم به در برده بود و خودش را به ما رسانده بود تا ما هم آن را به بعدیها برسانیم و این که این چیز چی بود، خودش هم نمیدانست. خودش میگفت میدانست چی بود، امّا نمیتوانست با چند کلمه و چند جمله و حتّا با یکی دوتا شعر بگوید چی بود. و برای همین بود که منظومهی به این بزرگی داشت مینوشت. همهی منظومه برای آن چیز نوشته میشد. میگفت اگر میخواهی بفهمی آن چیز چی هست، باید همهی آن منظومه را بخوانی
zZz
من فقط باید میرفتم سرِ قبر و باید توی مجلسِ ختم دمِ در میایستادم و قیافهی مغمومی به خودم میگرفتم و با آنهایی که میآمدند سلام و علیک میکردم و با بعضیها دست میدادم و از این که زحمت کشیده و تشریف آورده بودند تشکّر میکردم. این خودش کارِ خیلی مشکلی بود. و اگر هم آدم از مرگِ پدرش اصلن ناراحت نشده بود، این کارها را که میکرد ناراحت میشد و فکر میکرد که راستیراستی اتّفاقِ ناگواری افتاده.
zZz
پدرِ آدم مُرده باشد و آدم نگوید؟ وقتی گفتم پدرم مُرده، رئیس چه قیافهای به خودش گرفت! مثلِ این که اتّفاقِ مهمّی افتاده باشد. آدمی که پدرش میمیرد، برای دیگران اهمیّتی پیدا میکند. تا پدرم نمُرده بود، حتّا دخترعمّهام داخلِ آدم حسابم نمیکرد.
zZz
پدرم میفهمید و میگفت «تو دیگه اون پسرِ سابق نیستی.» چند بار این را گفت ــ با حسرتِ زیادی هم. انگار با این حرف میخواست بگوید دیگه این شهر اون شهرِ سابق نیست، این مغازه اون مغازهی سابق نیست، این زندگی اون زندگیِ سابق نیست. این مردم، این هوا، این درختها، این خیابانها، این کوچهها... هیچ چیز مثلِ سابق نیست ــ حتّا محلّههایی که دست نخورده.
zZz
حجم
۶۴٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۱۴ صفحه
حجم
۶۴٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۱۴ صفحه
قیمت:
۵۶,۰۰۰
تومان