
بریدههایی از کتاب پرنده من
۳٫۸
(۶۳)
این تنهایی همانی نیست که هر روز حسرتش را میخورم. بیشتر شبیه بیکسی است. انگار همه تو را اینجا گذاشته و رفتهاند.
الناز خزایی
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد میخورد. وقتی که فقیری و کرایه تاکسی گران تمام میشود. وقتی که ثروتمندی و چربیهای بدنت با راه رفتن آب میشود. اگر بخواهی فکر کنی میتوانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابانها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بیمهری مردم باز هم باید راه بروی. وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوز بچهای. هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه. و برای توقف بعدی باید راه رفت.
Reyhan Rmp
تو از تغییر میترسی. از تحرک میترسی. ماندن را دوست داری. فکر میکنی دنیا به همین شکلی که میخواهی میماند. تازه مگر همین شکلش خوب است؟ جواب بده. خوب است؟ اینقدر سرت توی لاک خودت است که فراموش کردهای زندگی دیگری هم وجود دارد و این زندگی نیست که تو میکنی».
Gloria
کانادا مثل باکو نیست که هر وقت خواست بتواند بیاید. کانادا آن طرف دنیاست و دنیا فقط برای پولدارها کوچک شده است. برای ما هنوز هم بزرگ است، خیلی بزرگ.
Faran
نمیدانی که تصمیم و عمل زن و مردی هستند که با یک دنیا بیعلاقگی، نزدیک هم ایستادهاند و تظاهر به همبستگی میکنند.
بهاران بانو65☫
«کسی که پرندهاش از جایی پر بکشد، مشکل میتواند همان جا بماند. در خانه خودش هم غریبه میشود».
sana
سالها بعد یاد گرفتم که حرف میتواند حتی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد.
sana
از حالا بیچاره عصرهای طولانی بدون او هستم.
sana
بعد هم یک روز درد میآید، مثل کسی که منتظرش بودی ولی آمدنش را از ته دل باور نمیکردی.
sana
راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد میخورد. وقتی که فقیری و کرایه تاکسی گران تمام میشود. وقتی که ثروتمندی و چربیهای بدنت با راه رفتن آب میشود. اگر بخواهی فکر کنی میتوانی راه بروی. اگر هم بخواهی از فکر خالی بشوی باز هم باید راه بروی. برای احساس کردن زندگی در شلوغی خیابانها باید راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بیمهری مردم باز هم باید راه بروی. وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوز بچهای. هر توقف یعنی یک چیز خوشمزه. و برای توقف بعدی باید راه رفت.
eli
نمیدانی که تصمیم و عمل زن و مردی هستند که با یک دنیا بیعلاقگی، نزدیک هم ایستادهاند و تظاهر به همبستگی میکنند.
بهاران بانو65☫
صاحبخانه شیطان نیست ولی همان اندازه میتواند روح آدم را تسخیر بکند.
mona reza
ازدواج اگر دوام بیاورد، پوست زن شروع میکند به کلفت شدن. ظاهرآ حساس و لطیف است ولی کلفت شده اس
Marsan
مدتهاست که فهمیدهام همیشه زیرزمینی را با خود حمل میکنم. از وقتی کشف کردهام که آن جا مکان اول من است زیاد به آنجا سر میزنم. این دفعه شهامتش را پیدا کردهام که در آن راه بروم و با دقت به دیوارهایش نگاه کنم. حتی به صرافتش افتادهام چراغی به سقف کوتاهش بزنم. زیرزمین دیگر مرا نمیترساند. میخواهم به آن جا بروم. این دفعه با چشمان باز و بدون ترس.
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
«من هم دلم برای تو میسوزد که زندگی را در همین حد میبینی و همین حد هم نصیبات میشود نه بیشتر».
باب ر🌱
توی تاریکی راه میافتیم و من کارم را شروع میکنم. تارم را مثل عنکبوتی تند و تند به دور خودم میتنم و میان تارم راه میروم. این تار مقاومتر از هر چیزی است. امیر شروع به حرف زدن میکند و من دارم تند و فرز مثل زنی که چشم بسته هم میتواند جلیقهای را ببافد کارم را ادامه میدهم و توی دلم میگویم.
«حالا اگر میتوانی حالم را بگیر».
بهاران بانو65☫
«او میرود. میدانی که میرود. تو زودتر این کار را میکنی، قبل از این که تنها بمانی و بازنده بشوی».
sana
همه دارند زندگی میکنند. فقط من مردهام.
sana
. مالک. خدایا من مالکم. مالک.
این کلمه گندهام کرده است. دیگر مفلوک نیستیم. دیگر دربدر نیستیم. این دیوارها مال ما هستند. این پلهها مال ما هستند. این حمام و دستشویی مال ماست. تا مدتها افسون این تککلمه با من است. باورم نمیشود یک کلمه بتواند چنین کاری با آدم بکند. هیچ نمیدانستم مالکها میتوانند اینقدر کیف بکنند.
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
از صدای خودم خوشم میآید. نه میلرزد. نه نگران است. مطمئن است.
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
سکوت من اولین داراییام به حساب میآم
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
از آن به بعد هر وقت مشت میخوردم میفهمیدم اتفاق مهمی افتاده».
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
همه چیز سر جای خودش است؛ مرتب و منظم. دراز میکشم و متوجه میشوم که فایده ندارد. کیپ کردن در و پنجره فایده ندارد. ناامنی مثل گربه کثیفی به خانه آمده و میدانم اگر چشمانم را روی هم بگذارم صدای خرخر شومش را در خواب هم خواهم شنید.
کاربر ۹۴۸۱۶۰۹
اینقدر سرت توی لاک خودت است که فراموش کردهای زندگی دیگری هم وجود دارد و این زندگی نیست که تو میکنی».
parimah ahmadi
تا به این سن برسم، میتوانستم به آینده فکر کنم. ولی حالا میبینم بقدر کافی به آن چیز مبهمی که هر روز ابهام و رازش را بیشتر از دست داده، نزدیک شدهام و دیگر میخواهم بایستم؛ همینجا.
parimah ahmadi
و نمیدانی که تصمیم و عمل زن و مردی هستند که با یک دنیا بیعلاقگی، نزدیک هم ایستادهاند و تظاهر به همبستگی میکنند.
parimah ahmadi
این که هنوز نتوانستهام با رفتن او کنار بیایم. کانادا مثل باکو نیست که هر وقت خواست بتواند بیاید. کانادا آن طرف دنیاست و دنیا فقط برای پولدارها کوچک شده است. برای ما هنوز هم بزرگ است، خیلی بزرگ.
elham
مغزم مثل آبکشی با سوراخهای گشاد شده است که فکر و خیال چندتا چندتا از آن عبور میکنند و به ذهنم هجوم میآورند.
باب ر🌱
امیر روزی که به زندگی دیگر ایمان پیدا کرد من کجا بودم؟
sana
«امیر باز هم فیلش یاد هندوستان کرده».
میگویم این فیل نیست کرگدن است. کرگدن همیشه تنها میرود. ایکاش من هم فیلی داشتم که هوای هندوستان یا جای نزدیکتری میکرد.
الناز خزایی
حجم
۱۰۱٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
حجم
۱۰۱٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
قیمت:
۷۲,۰۰۰
۲۸,۸۰۰۶۰%
تومان