
٪۶۰
کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم
پدیدآورندگان:
زویا پیرزادانتشارات:
نشر مرکز٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Butterfly
۶۸۲
یاد پدر افتادم که میگفت «نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیدهٔ خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بیفایدهست.»
SaNaZ
۱۹۶
یکی از عیبهایم این بود که نمیتوانستم درجا جواب آدمها را بدهم. حرف بیربط که میشنیدم ساکت میماندم.
SaNaZ
۱۰۶
ورِ مهربان ذهنم پرسید «تو چی میخواهی؟» جواب دادم «میخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، میخواهم با کسی از چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم.» ورِ ایرادگیر مچ گرفت. «تنها باشی یا با کسی حرف بزنی؟»
آذیــن؛
۷۱
فاجعه هر روز اتفاق میافتد.
SaNaZ
۶۶
«حق با تو بود، بحث کردن با آدمها بیفایدهست.»
SaNaZ
۵۷
کاش میشد بهجای همهٔ این کارها که دوست نداشتم بکنم و باید میکردم، لم میدادم توی راحتی سبز و میفهمیدم مرد قصهٔ ساردو بالاخره بین عشق و تعهد کدام را انتخاب میکند.
Atossa
۴۳
«غذای خوب و بد یعنی چی خانم وسکانیان؟ روی خوش و نیت پاک و بس! زن من نان و پنیر را هم طوری به خورد ما میدهد که خیال میکنیم چلوکباب میخوریم. نیت که پاک بود و لب خندان، ویتامین هم به بدن میرسد.»
seza68
۳۸
«نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیدهٔ خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بیفایدهست.»
آذیــن؛
۳۶
تعریف کردم: «بالای کوهی بلند پادشاهی زندگی میکرد که دختر زیبایی داشت. دختر که بزرگ شد و قرار شد عروسی کند، از چهار طرف دنیا شاهزادههای زیادی آمدند خواستگاری دختر. پادشاه سیبی طلایی داد به دختر و گفت هر کدام از شاهزادهها را که به شوهری انتخاب کردی سیب را به طرفش بینداز.»
دخترها دور میز نشستند و دست زیر چانه منتظر بقیهٔ قصه نگاهم کردند. برای اولین بار فکر کردم چه بامزه که دختر شوهر انتخاب میکند و نه برعکس.
کاربر ۱۹۸۸۵۰۶
۲۹
سالها بود فهمیده بودم آرتوش با مقصر شمردن هرکسی که اتفاقی برایش میافتد محبتش را نشان میدهد. هربار بچهها زمین میخوردند یا مریض میشدند یا جاییشان درد میگرفت همین بساط را داشتیم. این هم که از هر فرصتی برای گوشه کنایه زدن به مادر و آلیس استفاده میکرد، برای این بود که مادر و آلیس هم درست همین کار را با آرتوش میکردند و من این وسط سالها بود نقش میانجی را خوب یاد گرفته بودم.
SaNaZ
۲۹
«بس که تنهایی با خودم حرف زدم دیوانه شدم.»
SaNaZ
۲۶
چرا کسی به فکر من نبود؟ چرا کسی از من نمیپرسید تو چی میخواهی؟
pegah
۲۶
باید کاری میکردم. باید سرم را به چیزی گرم میکردم که فکر نکنم.
m.salehi77
۲۱
«ور رفتن با خاک و گل و گیاه را دوست دارم. تماشای بزرگ شدن چیزی که خودت کاشتی حس خوبیدارد، نه؟»
SaNaZ
۱۹
هیچوقت از سیاست خوشم نیامده. از هیچکدام از این ایسمها و مرامها و مسلکها هم سر در نمیآورم. عوض این حرفها دوست دارم کتاب بخوانم. دنیا اگر قرارست بهتر شود، که من یکی شک دارم، با سیاستبازی نیست
SaNaZ
۱۸
مردی گفت «تصمیم گرفتهام با دختر پادشاه ازدواج کنم.» گفتند «پادشاه که دختر به تو نمیدهد.» گفت «من تصمیم گرفتهام، پنجاه درصد قضیه حل شده.»
Bookworm
۱۷
تا حالا چه کسی کاری را فقط برای من کرده؟ خودم در سی و هشت سالگی چه کاری را فقط برای خودم کردهام؟
Bookworm
۱۵
«حالا تو که مثلاً همیشه مرتب و منظمی کجا را گرفتی؟»
pegah
۱۳
حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان آینهای جلویم گذاشتهاند و من توی این آینه دارم به خودم نگاه میکنم و خودِ توی آینه هیچ شبیه خودی که فکر میکردم نیست.
Narges
۱۳
یکی از عیبهایم این بود که نمیتوانستم درجا جواب آدمها را بدهم. حرف بیربط که میشنیدم ساکت میماندم.
razieh.mazari
۱۲
«فاجعه هر روز اتفاق میافتد. نه فقط پنجاه سال پیش که همین حالا. نه خیلی دور که همینجا، ور دل آبادان سبز و امن و شیک و مدرن.» ساعتش را بست. گفت «در ضمن حق با توست. طفلک خاتون. طفلک همهٔ آدمها.
malihe
۱۲
در دنیایی که جمیلهها با خون خود
فرمان آزادی ملتی را بر صفحهٔ تاریخ مینگارند
تنها لب گلگون و چشم مخمور داشتن شرط زن بودن نیست
zahra yari
۱۲
فرصت نشد از خودم بپرسم چرا حالم خوب نیست.
m.salehi77
۱۱
ما زنها از صبح تا شب باید جان بکنیم که همه چیز برای شما مردها آماده باشد که به خیال خودتان دنیای بهتری بسازید. نه به فکر ما هستید، نه به فکر بچهها.»
گمانم پنج دقیقهای "ما زنها" و "شما مردها" کردم و گارنیک ساکت گوش کرد. اشکال قضیه اینجا بود که حرفهایم حتی به گوش خودم غیر منصفانه میآمد. چیزی جا انداخته بودم. مطمئن بودم یک جایی حق با من است و با این حال نمیدانستم چطور بگویم که به نظر نیاید نِک و نالهٔ زنی غرغروست که با شوهرش دعوا کرده.
گارنیک از جا بلند شد و رفت طرف اجاق. درِ دیگ لوبیا را برداشت، بو کرد و گفت «بَهبَه عجب لوبیایی. توی این فکرم که اگر ما مردهای به قول تو خودخواه سعی نکنیم به قول تو دنیای بهتری بسازیم، شما زنها توی این دیگ چی میپزید؟ تازه اگر دیگی باقی مانده باشد.»
Narges
۱۱
«مردها فکر میکنند اگر از سیاست حرف نزنند مردِ مرد نیستند.»
Fatemh Mv
۹
صدایش مثل همیشه آرام بود. «میخواستم تشکر کنم بابت مهمانی پنجشنبه شب. خیلی زحمت دادیم. در ضمن دیشب کتابی پیدا کردم، فکر کردم شاید دوست داشته باشی. گذاشتم دوشنبه بیاورم. قرار دوشنبه که یادت نرفته؟»
یک ورِ ذهن فریاد زد «بگو دوشنبه کار دارم. بگو وقت ندارم. بگو گرفتارم. بگو ـ» با عجله جواب دادم که هیچ زحمتی نبود و ممنون از کتاب و قرار یادم نرفته. گوشی را گذاشتم. دو ورِ ذهنم افتادند به جان هم.
meytad
۹
تا اولین دلمه را پیچیدم و گذاشتم توی دیگ، دو وَرِ ذهنم کشمکش را شروع کردند.
«خیلی احمقی.»
«چرا؟ کجای این که دو نفر علاقههای مشترک داشته باشند اشکال دارد؟»
«هیچ اشکالی ندارد، ولی ـ»
«حالا چون یکی زنست و یکی مرد نباید باهم حرف بزنند؟»
«فقط حرف بزنند؟»
«البته که فقط حرف بزنند.»
«تنها کسیست که حرفم را میفهمد.»
«بس که تنهایی با خودم حرف زدم دیوانه شدم.»
«بس که هر کاری را به خاطر دیگران کردم خسته شدم.»
F.B.N
۸
یاد پدر افتادم که میگفت «نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیدهات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیدهٔ خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بیفایدهست.»
ahmadi
۷
تلفن زنگ زد. به ساعتم نگاه کردم و باورم نشد. آخرین بار که اینقدر طولانی، یکنفس و بیوقفه کتاب خوانده بودم کی بود؟
پریناز
۷
«میبینید؟ هنوز کلی اسباب جابهجا نشده دارم. هرکی نداند فکر میکند دیروز اسبابکشی کردم. به من میگویند شلختهترین زن دنیا.» و غشغش خندید.
مادر و آلیس به هم نگاه کردند و گارنیک که با آرتوش همان لحظه وارد آشپزخانه شده بود گفت «به تو میگویند خوشاخلاقترین زن دنیا.» و سینی شربت را از دست نینا گرفت. «بده من ببرم، عزیز جان.»
