راجر بیحرکت و ساکت نشسته در رويای عميقی فرو رفته بود، سپس چشمانش را به من دوخت و گفت:
ـ من از پذيرايی تو شک نداشتم و برای موضوعی نزد تو آمدهام، زيرا که تو تنها فردی هستی که من میتوانم به او روی آورم، برای اينکه فکر میکنم تو میتوانی قضايا را از دريچه حقيقت ببينی.
ـ اميدوارم چنين باشد.
ـ البته تو میتوانی بگويی که ننگ يک دوره سه ساله زندان کافی است که هر دوستی از ديدن من ابا کند، رفتن من به زندان نتيجه عملی بود که از من سر زد و اين طبيعی بود، ولی ويويان بدان که وجدان من آلوده نيست.
در اينجا راجر بلند شد و دستها را به آسمان بلند کرد و گفت:
ـ به خدايی که در مقابلش ايستادهام قسم میخورم که وجدان من از هر خلاف و جنايتی مبرا است.